موش در خانه پنیری

وقتی که پنجره تمام شد ، صاحب خانه کوچولو از خوشحالی دمش را حلقه کرد و گفت : چه خونه دوست داشتنی، اما یک خونه درست و حسابی یک دودکش هم می خواهد و فورا کارش را شروع کرد و سومین سوراخ را در خانه پنیری جوید.

حالا دیگه خونه موش یک در، یک پنجره و حتی یک شومینه داشت . خیلی از جوندگان که در نزدیکی موش صحرایی خونه داشتند آمدند تا از خانه پنیری مجهز خوشمزه تعریف کنند. موش صحرایی از خوشحالی در پوستش نمی گنجید.

اما موش مغرور می خواست خونه جدیدش را زیباتر کند . او با اشتهای سیری ناپذیری سوراخ های دیگری در خانه پنیری برای پنجره اتاق خواب، نورگیر، یک بالکن و در پشتی باغ درست کرد.

عاقبت از قطعه بزرگ پنیر فقط یک لانه سوراخ سوراخ باقی ماند. موش حریص اما چاق شده بود. وقتی می خواست بیرون برود تا خانه رویایی خودش را ببیند و تحسین کند لای در گیر کرد.

موش صحرایی قهوه ای با ترس زیادی با پاهایش لگد می زد تا اینکه چهارچوب پنیر زهوار دررفته وا رفت و روی زمین سقوط کرد.

موش های همسایه سریع دویدند و باقی مانده های پنیر را با خود بردند. موش صحرایی قهوه ای با ناراحتی به خرابه نگاه کرد.

او از روی آزمندی، شانسش را بجای لذت بردن ، خورده بود.

reimix

/ 2 نظر / 23 بازدید
بوف کور

اسطوره ام من نیمی آتش نیمی خاک نیمی انسان نیمی خدایم غریب غروب غربت قرن هایم

sedigheh

سلام متن این داستان خیلی قشنگ بود. خیلی از ما آدم ها همین جوری هستیم.