افسانه شیطان و شراب

                                        

پنج درصد هزار ابلیس

روزگاری آمدند به این جهان

اما آه! ابلیسهای بیچاره و بدذات

نداشتند چیزی در بساط

همه سر کردند شیون و ناله

فریاد کشیدند با عجز و لابه

هیچ یک از این ابلهان بدبخت و مفلس

نه راه پس ،‌ نه راه  پیش،‌ نمی دانست

شیطان، این ابلیس پیر

خنده ای کرد کج و کریه:

خدای آسمان، این ابلیسان

به راستی نیستند اینچنین نادان

ابلیسان، گوشها را خاراندند

همه کاملا ناامیدند!

ای وای! ما سرگردانیم

کسی ندارد پیشنهادی؟

گفت یک ابلیس کوچک و هالو:

شما احمقید مانند کدو

من تنهایی، بله به تنهایی

هستم ابلیس نمونه ای

شما تشنه اید و چیزی ندارید برای نوشیدن

مسلما این عذاب ابلیس است و رنجیدن

شما آنجا پنجره ها را نمی بینید که سوسو می زنند

آنجا برای ما جامها نهاده اند

ببینید آنجا خانه کدخداست در زیرزمین

ما آنجا منزل می زنیم

گرچه ما نداریم پشیزی

با این وجود صاحبخانه دارد شراب لذیذی

درها هم هست بسته

کدامیک از شما هنوز هست دلشکسته؟

ما نستوه می رویم جملگی

از میان سوراخ قفل همگی.

زود ده هزار بطری را کردند خالی

لبریز از بهترین و نابترین شراب عالی

و در همخوانی وحشیانه ای سرودند آواز

نمی توان گذشت از عشق و شراب وساز

می نوشیم آنها را به عشق و سلامتی

در شب دیگر و آخری.

وقتی خروس خواند قوقولی

و بطری ها همه خالی

و ابلیسان مست

پس شیطان درون جست

جا داد در بطری های خالی

ابلیسان مست را با بی خیالی

و بعد پر کرد بطری ها را دوباره

و درشان را بست با سیم و چوب پنبه

پنج در صد هزار ابلیس

شدند در بطری ها اسیر

هرکدام از این بطری های شیطان

نامیده شد شراب شامپاین

وقتی در بطری می کند صدای قشنگی

باز می شود جوانه خوشی و با آب و رنگی

در اطراف طنین می اندازد صدای ترانه و مستی

بله، رها شده است ابلیس پستی

 

اثری از ادوارد ماریا اوتینگر Eduard Maria Oettinger

اوتینگر در ١٩ نوامبر ١٨٠٨ میلادی در برسلاو متولد و در ٢۶ ژوئن ١٨٧٢ در بلازوتیس در گذشت. روزنامه نگار و نویسنده آلمانی

/ 5 نظر / 7 بازدید
سحر

مي دانم... من دير رسيدم... خيلي دير... خيلي... يک بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوي هاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو... چه بسا چيزي را ناخوش داشته باشيد وآن به سود شماباشد و چه بسا چيزي را خوش داشته باشيد و آن به زيان شما باشد و خداوند مي داند و شما نمي دانيد. سلام ... زيبايي دنيا تقديم شما حالت خوبه ؟ دلتنگ بودم و دوباره يه سري به وبم زدم اگر لايق دونستين يه سري به كلبه ي تنهايي من بزنيد و ... ! منتظر حرف دل شما هم هستم ... موفق باشين ...لينكهاي جديد هم گذاشتم.... التماس دعا به اميد ديدار ...

برف

بسيار جالب بود [گل][لبخند][هورا]

سهیل(shl)

این پستت خیلی خوب و آموزنده بود اگه بازم از این پستهای باحال گذاشتی حتما منو خبر کن[گل][گل][گل][گل]

مرتـــضـــی

سلام از اینکه وبلاگ قصه های بی رنگ رو لینک کردی ممنونم راستی من یه وبلاگ دیگه هم دارم به عنوان :Дfter the rain به :آدرس : www.rahi.orq.ir اگه خواستی خوشحال می شم اونجا هم تبادل لینک داشته باشیم