دو قورباغه

در یک تابستان که هوا خیلی گرم و سوزان بود، مرداب خشک شد و قورباغه هایی که تا آن موقع آنجا زندگی می کردند، مجبور شدند که مکان دیگری برای زندگی پیدا کنند.

دو قورباغه شروع به گشتن کردند و به چاه آب عمیقی برخوردند که درون آن هنوز آب وجود داشت.

یکی از قورباغه ها فریاد زد: بیا! اینجا را ببین! چرا باید جلوتر برویم؟ بیا بپریم درون چاه!

دیگری گفت: صبرکن! اگرچه رفتن به آن پایین آسان است اما اگر این چاه هم خشک شود چگونه می خواهی بیرون بیایی؟

آنچه امروز به تو سود می رساند می تواند فردا موجب ضرر و زیان شود. قبل از آنکه دست به کاری بزنی به آن فکر کن.

یک فابل از ایزوپ

/ 2 نظر / 4 بازدید
Maryam

از داستان خیلی لذت بردم شاید به خاطر درسی بود که بهم داد. ممنون

ناهید

سلام ساناز جون.داستان جالبی بود.با اجازه لینکت میکنم.به ما سر بزنی خوشحال میشیم