افسانه دزدی

افسانه دزدی

الهه تمام شعر و ادبیات ، افسانه را به سرزمین بیگانه ای برد . آنجا اوباش بدجنس او را تنها در جاده گیر انداختند. کیسه الهه به دزدان تحویل داده شد. اما کیسه خالی بود و دزدان از الهه خواستند برای جبران خسارت ، لباس هایش را به آنان بدهد. الهه با صبر و رنج این کار را انجام داد. بیش از آنچه انتظار می رفتند دزدان لباس یافتند. اما ناگهان چه اتفاقی افتاد؟! آنچه دزدیده شده بود در حقیقت خود افسانه بود و حال حقیقت عریان در برابر آنها ایستاده بود. اوباش، شرمنده به زانو در آمدند و از الهه عذرخواهی کردند و لباس هایش را به او برگرداندند. آخر چه کسی می خواست حقیقت را عریان ببیند؟

فابلی از مگنوس گوتفرید لیشت ور / Magnus Gottfried Lichtwer   (1715–1769

/ 2 نظر / 32 بازدید
بوف کور

گر در بند نبودم می توانستم فریاد برآورم: ای انسان هایی که حقیقت بودنتان از راز وجود سنگ و سیمان و حیوان فراتر نمی رود، شما که چگونه بودن را از پدرانتان به ارث برده اید، شما با آن زندگی موروثی تان، با آن مغز مسخ تان که گویی پیام جمودش در یاخته هاتان همیشه خواهد ماند بسان نفس که با حیات، و شما با لجاجتی فزون تر از حماقتتان! اگر رهایم نمی کنید، اگر به گنداب عادت شعله ی سرکش چراها را در من فرو می نشانید، بدانید که من دیده ام انتهای این سنگلاخ مضحک را که جاده ی زندگی اش نام نهاده اید؛ و اگر سنگ سنگ عادات و رسوم متعفن به پاهایم زنجیر کنید تا برنگردم به شاهراه کرانه های نیلی ابهام و یقین، بدانید که زیر پاهای خود چاهی خواهم زد تا در اعتکاف ظلمت و عزلت به خواب روم، و به رویای کرانه های نیلی ابهام و یقین...

بوف کور

دیده ای که چگونه لب فرو می بندم از تراکم پرهیاهوی حرف و درد؟ اینک منم! آتشکده ای خاموش، خاکستری که دیگر به آتش نهانش نمی نازد تیر خورده پلنگی که به خشم درونش نمی بالد و پنداری که قرن هاست فرصت انتقامش در ابتذال نان و نفس از یاد رفته است... آری، سیه سوته نهالی که رویای پرشور سوزها و سایه ها خواب پیچکی اش را برهم نمی زند... و افسوس که نخل سوخته را آب و آتش یکیست، نخل سوخته را...