تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٦ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده :

داستان های آفریقایی گاه مانند داستان های برادران گریم ، دلهره آور و گاهی مانند داستان های هانس کریستین آندرسن غمناک هستند. داستان های آفریقایی مملو از حکایت های فقر و ثروت و حرص و سخاوت هستند.

داستانی از zulaland زولالند (منطقه ای در آفریقای جنوبی)از کتاب داستان های مورد علاقه نلسون ماندلا:

این داستان را دیانا پیچر Diana Pitcher قوم شناس از پرستار بچه اش به نام مریم ماج شنیده است. مار در داستان های آفریقایی نماد رمزگونه ای دارد.

2 / و اما داستان:

ناندی Nandy خیلی فقیر بود؛ شوهرش مرده بود و او پسری نداشت که از دام ها مراقبت کند و فقط یک دختر داشت که می توانست در کارهای مزرعه به او کمک کند. در تابستان وقتی درختان اومدونی umdoni با برگ های زرد ظریف ثمر می داد، آنها میوه های این درخت را می خوردند و وقتی این درختان در پاییز پژمرده می شدند آنها دانه های شیرین قرمز بنفش آن را جمع می کردند و به همسایه شان می دادند و به جای آن یک باریکه گوشت خشک بز یا خامه و چیزهای دیگر می گرفتند. یه روز گرم ناندی طبق عادت به پایین رودخانه رفت تا توت های بنفش را بچیند اما آنها را پیدا نکرد، یه دونه توت هم دیده نمی شد. حتی یه دونه.

ناگهان صدای خش خش بلندی را شنید، خش خش وحشتناکی و یه دفعه مار بزرگ خاکستری و سبزی را دید که دور تنه درختی پیچیده بود و سرش را از میان شاخه های درخت تکان می داد و همه توت ها را می خورد. ناندی فریاد زد : تو توت های منو دزدیدی. اگر تو تمام میوه های من را بخوری من دیگر چه چیزی را در ازای گرفتن گوشت بدهم. مار فش فشی کرد و از درخت پایین آمد. ناندی ترسیده بود اما اگر فرار می کرد دیگر آذوقه ای نداشت.

مار گفت: اگر من به تو این میوه ها را بدهم تو در ازای آن به من چی می دی؟ اگر سبد تو را پر از میوه کنم تو دخترت را به من می دهی؟ ناندی فریاد زد بله امشب او را پیش تو می فرستم سبدم را پر کن. وقتی سبد ناندی پر شد ، در راه برگشت به خانه شروع به لرزیدن کرد که چطور می تواند دخترش را به یک چنین خزنده کریهی بدهد. پس او باید مواظب باشد که مار ، راه خانه او را یاد نگیرد. بنابراین نمی توانست از راه همیشگی مستقیم به خانه برود. ناندی از این طرف ساحل رودخانه به آنطرف و از این بیشه به آن بیشه می رفت.

3/اما ناندی نمی دانست که خار بلندی دامن چرمی او را بود، بریده و یک تکه پارچه از لباسش به درخت وسط راه آویزان مانده است. او محتاطانه از میان نیزارها عبور می کرد و مراقب کروکودیل ها نیز بود و از بین حوضچه های عمیق آب گذر می کرد. اما نمی دانست که یک توت بزرگ از سبدش بیرون ریخت و از او رد پا برجا می گذارد. او نمی دانست که سه مروارید نیز از پابندش در راه جدا شد و جلوی باریکه ای از آب را گرفت.

بالاخره ناندی به کلبه اش رسید و فریاد زد دخترم من کار بدی انجام داد و تو را در ازای یک سبد میوه به مار وعده دادم. و شروع به گریه کرد. در این اثنا مار از درخت پایین آمده و سرش را اینور اونور چرخانده بود و پارچه ای که از دامن ناندی به درخت گیر کرده بود را دید و دنبال آن رفت بعدش توت و بعد سه مروارید را دید و راه را پیدا کرد. وقتی ناندی گریه می کرد صدای خش خشی از در کلبه آمد و مار به داخل خانه خزید. ناندی فریاد زد نه نه قول من جدی نبود. نمی تونم دخترم را به تو بدهم.

دختر جوان خیره مانده بود. چشمان تیره و قهوه ای او آرام بود و نشانی از ترس نداشت و گفت: قول،‌قول است مادر. مار نسبت به من حق دارد. دختر دستش را دراز کرد و سر مار را نوازش کرد.

4- دختر کنار خود برای مار جایی درست کرد. نیمه های شب ناندی از خواب بیدار شد. آیا سرفه پلنگ او را بیدار کرده بود یا شغالی زوزه کشیده بود؟ چیزی او را می ترساند. دوباره خوب گوش داد. دخترش بود که صحبت می کرد. اما او در این تاریکی با چه کسی حرف می زد. یواشکی سراغ دخترش رفت و آنجا چه دید؟ مرد جوان و قوی کنار دخترش نشسته بود. معلوم بود که پسر یک ارباب است. گردنبند زیبای مرواریدی بر گردن دختر بود. ناندی به جایی که مار بود نگاه کرد و در آنجا فقط یک پوست خاکستری و سبز دید. آن را برداشت و در آتش میان کلبه سوزاند. مار گفت: حالا طلسم شکسته شد. ناندی حالا سه تا نوه دارد یک نوه پسر که از دام ها مراقبت می کند و دو نوه دختر که میوه می چینند.

 

...



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٧ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده :

مگس جوانی با شجاعت روی لبه یک بطری شراب نشست و تصمیم گرفت با سه حرکت جانانه به ته شیشه برود و مرد. پشه دوستش را در آن حالت دید و گفت : من از این قبر حذر می کنم. من لذت خود را در روشنایی می جویم نه در یک شیشه شراب.

نور چشمان پشه را می زد اما پشه حریصانه راه خود را می رفت. پاهایش در تماس با نور سوخت و پس از گفتن آخ کوتاهی مرد.

ای شمایی که کورکورانه از غریزه خود پیروی می کنید در این لذت خود را نابود می کنید! آرام باشید و محترمانه به اجازه دهید که به شما بگویم در این راه، انسانیت شما می میرد.

فابل از کریستین فروشتگوت گلرت christian furchtegott gellert

1715 تا 1769



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٠ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده :

یک فابل از لسینگ:

فایده:

زنبور از انسان پرسید : آیا هیچ حیوان مفیدتر از من در بین جانوران می شناسی.

آدمی گفت: آری

"و آن کیست؟"

"گوسفند چراکه پشمش برای من ضروری است اما عسل تو فقط برای من خوشمزه است.

و دلیل دیگر اینکه چرا گوسفند از شما زنبورها مفیدتر است ، این است که گوسفند پشمش را بدون کوچکترین آزاری به من می بخشند اما وقتی تو عسلت را به من می دهی من همواره باید از نیش تو بترسم.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده :

یک فابل از استونی (کشوری در شمال اروپا)

روزی اسبی در مرتعی می چرید. ناگهان یک ایسگریم Isegrim (نام گرگی در افسانه ها) از جنگل بیرون آمد. وقتی اسب را دید خواست فورا آن را ببلعد. اما اسب شروع به خواهش از گرگ کرد : "همسایه عزیز. این بار به من فرصت بده زنده بمانم. خودت می بینی که چقدر لاغرم چند روز به من فرصت بده تا چاق شوم." گرگ با این معامله موافقت کرد و به اسب نزدیک نشد. روز بعد گرگ دوباره پیش اسب آمد و گفت: حالا پروار شدی؟ اسب دوباره شروع و لابه و التماس کرد:"ایسگریم عزیز، همسایه محترم من هنوز چاق نشدم چند روز دیگر به من فرصت بده و گرگ این بار هم کوتاه آمد اما گفت: تا فردا هم منتظر می مانم اما دیگر نمی توانم از تو چشم پوشی کنم چون آنوقت از گرسنگی می میرم. اسب شب به خانه برگشت و داستان را به اربابش گفت. او هم آهنی را به دم اسب گره زد . بعد اسب به مرتع رفت و آنجا منتظر گرگ شد. گرگ هم زیاد اسب را منتظر نگذاشت و به موقع سر قرار آمد و از است پرسید: حالا چاق هستی؟ اسب گفت: آره . حالا چاقم. گرگ پرسید از کدام قسمت باید شروع کنم تو را بخورم؟ اسب گفت: از دمم. گرگ دندانش را در دم اسب فرو برد و اسب فورا شروع به دویدن کرد. دندان های گرگ در آهن گیر کرده بود و به دم اسب آویزان ماند. اسب هم از عقب جفتک می انداخت و چنان به سر ایسگریم ضربه زد که گرگ مرد. وقتی اسب به در خانه رسید خرگوشی آنجا چمباتمه زده بود و وقتی گرگ را از دم اسب آویزان دید فریاد زد حالا من یک دشمن کمتر دارم. دیگر گرگ نمی تواند من را اذیت کند. خرگوش خنده کنان به سمت جنگل دوید. ارباب هم گرگ مرده را از دم اسب جدا کرد، پوست آن را کند و از آن برای خود خز گرمی درست کرد.

ایسگریم: موجود افسانه ای - گرگ در افسانه ها- نمادی از قدرت، بی رحمی، حرص و آز، درنده خویی و شرارت



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده :

"راه عشق از مسیر شکم می گذرد" یک ضرب المثل آلمانی liebe geht durch den magen

فابل:

جغدی روی درختی نشسته بود و موشی را می خورد. باور کنید یا نه ناگهان سر و کله یک موش نر پیدا شد و داد زد: "من هرگز تو را نمی بخشم". جغد با چشمانی کاملا گرد و باز و در حالیکه بیشتر متعجب شده بود تا نگران، موش کوچک را تهدید کرد: "ساکت وگرنه سر تو هم همین بلا می آید." اما موش شکوه کنان گفت: من او را دوست داشتم. او با بلندترین صدا جیرجیر می کرد و مادر 1000 بچه من بود، حالا مرده است، مرگ بر تو ای گناهکار! جغد شرمنده شد. لقمه در دهانش گیر کرد -صد البته به خاطر تردید- و یک شی ء توپ مانند که خودش را تکان می داد از دهانش بیرون انداخت و گفت: ای موش! ای جیر جیر زندگی! زندگی کن!

"چیزی که این داستان می خواهد بگوید این است که راه عشق از مسیر شکم (مسیر پر پیچ و خم ) می گذرد. موجود بسیار کوچک با نیروی عشق ، جغد را واداشت که آن کار شگفت انگیز را انجام دهد."



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱۳ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده :

افسانه دزدی

الهه تمام شعر و ادبیات ، افسانه را به سرزمین بیگانه ای برد . آنجا اوباش بدجنس او را تنها در جاده گیر انداختند. کیسه الهه به دزدان تحویل داده شد. اما کیسه خالی بود و دزدان از الهه خواستند برای جبران خسارت ، لباس هایش را به آنان بدهد. الهه با صبر و رنج این کار را انجام داد. بیش از آنچه انتظار می رفتند دزدان لباس یافتند. اما ناگهان چه اتفاقی افتاد؟! آنچه دزدیده شده بود در حقیقت خود افسانه بود و حال حقیقت عریان در برابر آنها ایستاده بود. اوباش، شرمنده به زانو در آمدند و از الهه عذرخواهی کردند و لباس هایش را به او برگرداندند. آخر چه کسی می خواست حقیقت را عریان ببیند؟

فابلی از مگنوس گوتفرید لیشت ور / Magnus Gottfried Lichtwer   (1715–1769



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٩ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده :

موش صحرایی قهوه ای رنگی هنگام پرسه زنی ، یک قطعه پنیر بزرگ پیدا کرد. موش جیرجیرکنان گفت: "چه شانسی ، من اینجا زندگی خواهم کرد" و شروع کرد به جویدن پنیر برای درست کردن در خانه اش در پنیر.

وقتی در خانه تمام شد موش صحرایی از خوشحالی جیرجیری کرد و گفت: هر موشی نمی تواند چنین خانه زیبایی داشته باشد اما یک خونه درست و حسابی به یک پنجره نیاز دارد. او دوباره مشتاقانه کارش را شروع کرد و دومین سوراخ پنیر را ایجاد کرد.

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٩ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده :

یک خروس که در میان زباله های دنبال غذا می گشت بین آشغال ها یک مروارید پیدا کرد. خروس به مروارید گفت: تو شی ء باارزشی هستی و میان زباله ها بودی! اگر یک فرد آزمند تو را می یافت چه شادی بزرگی نصیبش می شد تا تو را به آن درخشش و جلال قبلی ات بازگرداند. حالا من در حالیکه دنبال غذا می گشتم تو را پیدا کردم. من هیچ فایده ای برای تو ندارم، تو هم فایده ای برای من نداری.

فابلی از ایزوپ

http://www.fabelnundanderes.at



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٤ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده :

گربه ماده ای عاشق پسر چوان زیبایی شد و از آفرودیت (نوعی الهه اساطیری) خواست که او را همسر آن جوان کند. الهه آفرودیت دلش سوخت و او را به یک دختر زیبا تبدیل کرد. بعد از آن پسر جوان عاشق او شد و دختر را به خانه اش دعوت کرد.هر دو خوشحال و شاد به حجله رفتند.

آفرودیت می خواست بداند که آیا گربه ای را که تغییر شکل داده است، هنوز همان شخصیت قبلی را دارد. بنابراین یک موش را وسط اتاق خواب رها کرد. گربه بدون توجه به شرایط فعلی اش از بستر بلند شد و دنبال گربه کرد تا او را بخورد. سپس الهه آفرودیت عصبانی شد و گربه را به همان شکل اولیه اش برگرداند.

"او فقط یک شخص را تغییر داده بود و هویت باطنی او را تغییر نداده بود"

آفرودیت: ایزدبانوی کیمیاگری- خدابانوی درون هر زن

آفرودیت از زبان روانشناسی در اصل بازتابنده همه تصاویر، تجارب و ایمان به درون خودآگاهمان است.

آفرودیت در اساطیر یونانی ، حضور بی نظیر دارد که باعث می شود فانی ها (انسان ها) و الهه های باستانی عاشق او شوند. او می تواند مجسمه را به زنی جاندار تبدیل کند.



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٧ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده :

پرنده ای می خواست از جنوب برود و به سوی خورشید پرواز کند. اما چون خیلی سرد بود، بال هایش یخ زد و روی یک تپه سقوط کرد. روی تپه چند گاو ایستاده بودند. یکی از گاوهانفس زنان ، فضله های خود را روی پرنده ریخت. پرنده از ته گلو فریاد زد و از این موقعیت کثیف شکایت کرد. با این وجود فضله های گرم، یخ بال های او را آب کرد. پرنده از خوشحالی جیک جیک کرد. گربه باصدای او، صیدش کرد. نیمی از پرنده قبل از اینکه توسط گربه خورده شود، مملو از کثافت بود.

نتیجه اخلاقی این حکایت ، تامل برانگیز است: هر کسی که گند می زند، بدجنس نیست. هر کسی که به تو کمک می کند، خوب نیست. بنابراین همیشه محتاط باش و اگر تا گردن در فاضلاب فرو رفتی ، ساکت بمان تا صید نشوی.

Sean-Andrew Kollak

"اصطلاح "پرنده بدشانس" یا "پرنده رزینی" Pechvogel در ادبیات آلمانی از زمان قرون وسطی ، زمان شکار پرندگان،‌ رواج یافت. درآن زمان شاخه درختان صمغ (رزین) اندود عامل بدبیاری پرندگان بودند و پرندگانی که در این شاخه ها گیر می کردند و می چسبیدند، صید می شدند. این اصطلاح سمبل آدمهای بدشانس و بدبیار است."



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢۸ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده :

فابلی از قوم مایا

فابلی از یوکاتان باستان - مکزیک-

روزگاری مرد دلاور قوی و شجاعی بود که عاشق شکار بود و اغلب به تعقیب حیوانات در جنگل می پرداخت. در یکی از گردش های شکارش به دریاچه ای رسید و با کمال تعجب در مقابلش زن زیبایی را در حال پاروزدن یک قایق دید. مرد دلاور آنچنان عاشق زن شد که پس از آن هر دفعه به این مکان می آمد به این امید که آن زن زیبا را دوباره ببیند. تمام این تلاش ها بیهوده بود. اما نور ضعیفی در آب های دریاچه دید و جادوگری از آن نور با مرد دلاور به گفت و گو پرداخت:

-او را هرگز نمی بینی مگر آنکه به یک کبوتر تبدیل شوی.

-فقط می خواهم او را دوباره ببینم.

-اگر به کبوتر تبدیل شوی هرگز دیگر به شکل انسان برنمی گردی.

-فقط می خواهم او را دوباره ببینم.

-اگر این همان چیزی است که می خواهی باید به آن برسی.

و جادوگر خاری به گردن مرد دلاور فرو کرد و مرد جوان تبدیل به کبوتر شد. او پرید و کنار دریاچه رفت و روی شاخه ای نشست. پس از چند لحظه زن زیبا را دید و نتوانست جلوی خود را بگیرد. او پایین پای زن پرید و هزاران بار او را نوازش کرد. زن زیبا او را در دستانش گرفت و خار را از گردنش درآورد. زن هرگز نباید این کار را انجام می داد!

کبوتر سرش را پایین انداخت و مرد. زن که این صحنه را دید خار به گردن خودش فرو کرد و تبدیل به کبوتر شد. از آن روز به بعد برای مرگ فاخته اش عزادار بود.

Ermilo Abreu Gَmez ارمیلو ابرو گمز

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده :

پادشاه زودباور

یک غریبه به پادشاه  "یان" خبر داد که دارای قدرتی است که می تواند مردم را "نامیرا" کند. بنابراین پادشاه یکی از خادمان خود را نزد این غریبه فرستاد تا این هنر را از او بیاموزد. خدمتکار هنوز اصول این هنر را فرانگرفته بود که غریبه مرد.

پادشاه از عصبانیت دستور داد گردن خدمتکار را بزنند.

پادشاه نفهمید که او قربانی ساده لوحی خودش شده است و خدمتکارش گناهی نداشت. اینکه او حرف های غریبه کلاهبردار را باور کرده بود، زودباوری او را نشان می داد. چراکه وقتی شخصی ،‌ راه نجات دادن خود از مرگ را بلد نباشد چگونه می تواند قدرت "نامیرایی" داشته باشد.

ترجمه از مرشن فانتزی- داستانی از Han Feizi هان فزی

هان فی زی یا هان فی هانگ

فیلسوف چینی - 233 تا 280 سال قبل از میلاد مسیح- فلسفه هان فی هانگ به نام لگالیسم یا قانون پرستی یا افراط در مراعات قانون شناخته شده است.

'''هان فی زی'''

 هان فی زی یا هان فی هانگ فیلسوف چینی که 233 تا 280 سال قبل از میلاد مسیح می زیست. او فلسفه لگالیسم (افراط در مراعات قانون یا قانون پرستی) را توسعه داد. برخلاف فلاسفه همدوره خود ،‌ هان فی زی از طبقه اشراف و در دربار حکومت هان متولد شده بود. حکایت هایی از او برجا مانده است.

نام:

به نام هان فی زی علامت 子 (زی) افزوده شده است که در زبان چینی به اسامی فلاسفه مانند کنفسیوس به معنای استاد بزرگ افزوده می شد. این علامت نشان از آن دارد که هان فی زی شاید کتابی داشته و شاید هم این علامت فقط به اسم او اشاره می کرده است.

منبع: ویکی پدیا انگلیسی

 فیلسوفان اهل چین- فیلسوفان سلسله زو - فیلسوفان قرن سوم قبل از میلاد- حکومت هان- لگالیسم



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢٥ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده :

هیچ کس از سکوت رسوا نمی شود

مصداق این عبارت در فابلی از ایزوپ مشهود است آنجا که قصه کوتاه خود را اینگونه تعریف می کند:

روزی خری ، پوست شیری روی خود انداخت و با افتخار به جنگل رفت و با بلندترین صدای ممکن شروع به عرعر کرد تا حیوانات را بترساند . همه حیوانات ترسیدند و فقط روباه نترسید بلکه آرام کنار خر آمد و با طعنه گفت: عزیزم من هم ازت می ترسیدم اگر که صدای عرعرت را نمی شناختم. تو یک خری و خر باقی خواهی ماند!



تاريخ : ۱۳۸٩/٤/٧ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده :

   

کلاغ متوجه شد که عقاب ٣٠ روز کامل روی تخم هایش می خوابد. پس پیش خودش گفت: خب اینطوری هست که جوجه عقابها آنقدر تیزبین و قوی می شوند، خیلی خب! من هم همین کار را می کنم.

و از آن به بعد کلاغ ٣٠ روز کامل را روی تخم هایش می خوابد اما جز کلاغهای ضعیف و بیچاره از تخم ها در نمی آید.

فابلی از لسینگ (نویسنده آلمانی)



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٢٧ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده :

"این شعر در وصف یک خرس رقصان سیرک است"

خوش اومدی،‌ خوش اومدی تو خرس نازی

چقدر تو هنر بلدی و بازی

چه قشنگ روی دو پا راه می ری

فقط خرس کوچولو، متاسفانه گوش کن،‌ یه چیزی

تو خیلی عصبانی صدا می کنی و  می غری

 

البته خرسها نیستند برای خنده

اما اینجا مجبورش می کنن بپره از روی حلقه

کاش اون به خونه ش تو جنگل برگرده

و تو غارش بخوابه و بخنده

اینجا مجبوره نصف روز را بمونه گرسنه

کاش اون دنبال عسل بره و صبحونه

شعری از یوهان ویلهلم هی Johann Wilhelm Hey

یوهان ویلهلم هی (١٨۵۴-١٧٨٩) میلادی ، کشیش و شاعر اشعار فابل گونه- آلمانی



تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۱٤ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده :

                    

روزی قورباغه ها تصمیم گرفتند یک مسابقه دو برگزار کنند. برای اینکه مسابقه سخت شود آنها یک مکان مرتفع و بلند برج مانندی را به عنوان هدف و نقطه پایانی مسابقه، تعیین کردند.

در روز مسابقه ، یه عالمه قورباغه برای تماشا جمع شدند و بالاخره مسابقه شروع شد. به نظر می آمد هیچ کدام از قورباغه ها واقعا نمی توانستند تصورش را بکنند که حتی یکی از قورباغه های شرکت کننده بتواند به هدف برسد.

به جای آنکه دوندگان را تشویق کنند ، فریاد می زدند: "آه، بیچاره ها! آنها هرگز نمی توانند این کار را انجام دهند!" یا "این کار غیر ممکنه" یا "هرگز نمی توانید" .

و واقعا به نظر می رسید که حق با تماشاچیان است و قورباغه های یکی پس از دیگری از پا می افتادند. تماشاچیان همچنان فریاد می زدند "وای، بدبختها! هرگز نمی توانند این کار را بکنند!"  و واقعا به زودی همه قورباغه ها تسلیم شدند- همه، به جز یکی که بدون خستگی و ناراحتی از شیب تند بالا می رفت- و به عنوان تنها دونده به هدف رسید.

قورباغه های تماشاچی خیلی دستپاچه شدند و همه می خواستند بدانند که چطور چنین چیزی ممکن شده است. یکی از قورباغه های شرکت کننده در مسابقه نزدیک او شد تا بپرسد چطور توانسته در مسابقه برنده شود و با کمال تعجب دریافت که این قورباغه کر بوده است.

 

"این فابل را یک نویسنده سوییسی ناشناس به رشته تحریر درآورده و این فابل به ما نشان می دهد که گاهی اوقات خیلی خوبه که به حدس و گمان و سخنان بقیه گوش ندهیم."



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/٢٧ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده :

      پروانه مغرور

پروانه بسیار زیبایی به سوی گل معطری پرواز کرد. آنجا کرم چندش آوری را دید که در خاک می خزید. پروانه با حالت تحقیرآمیزی فریاد زد:‌ چطور جرات کردی نزدیک من باشی؟ خودت را کنار بکش! نگاه کن من زیبا هستم و همانند خورشید می درخشم و بالهایم مرا بالا در هوا نگاه می دارد ،‌ درحالیکه تو برروی زمین می خزی. دور شو، ما با هم جور  درنمی آییم!

کرم با خونسردی پاسخ داد: تو ای پروانه رنگارنگ،‌ غرور، چهره ات را زشت کرده، تمام رنگهای باشکوهت این اجازه را به تو نمی دهد که مرا تحقیر کنی. ما خویشاوند هستیم و باقی می مانیم ،‌پس از خودت خجالت بکش. آیا تو قبلا خودت یک کرم نبودی؟ و بچه هایت مثل تو و من،‌ کرم نخواهند شد؟

داستان کوتاه/ یک فابل از آفریقا/ شمال شرق آفریقا/ سودان



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/٢۱ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده :

در یک تابستان که هوا خیلی گرم و سوزان بود، مرداب خشک شد و قورباغه هایی که تا آن موقع آنجا زندگی می کردند، مجبور شدند که مکان دیگری برای زندگی پیدا کنند.

دو قورباغه شروع به گشتن کردند و به چاه آب عمیقی برخوردند که درون آن هنوز آب وجود داشت.

یکی از قورباغه ها فریاد زد: بیا! اینجا را ببین! چرا باید جلوتر برویم؟ بیا بپریم درون چاه!

دیگری گفت: صبرکن! اگرچه رفتن به آن پایین آسان است اما اگر این چاه هم خشک شود چگونه می خواهی بیرون بیایی؟

آنچه امروز به تو سود می رساند می تواند فردا موجب ضرر و زیان شود. قبل از آنکه دست به کاری بزنی به آن فکر کن.

یک فابل از ایزوپ



تاريخ : ۱۳۸۸/٥/۱٥ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده :

            

یک شتر گاو نری را دید که به شاخهایش افتخار می کرد و پز می داد. شتر به شاخهای گاو نر حسادت کرد و دلش از این شاخهای تزئینی خواست . برای همین پیش زئوس (خدای خدایان اساطیر یونان)‌ رفت و از او درخواست همان شاخها را کرد. این الهه که به شتر بدن بزرگ و قدرت و توانایی جسمی زیادی که شتر به آنها نیاز داشت،‌بخشیده بود از این گستاخی ناسپاسی شتر به خشم آمد و نه تنها به او شاخ نداد بلکه گوشهای او را دراز و آویزان کرد. شتر چون طمع کرد و بیشتر می خواست خیلی چیزها را از دست داد ،‌ درحالیکه می توانست با خاطر جمعی از آنها لذت ببرد.

یک فابل از ایزوپ



تاريخ : ۱۳۸۸/٤/٢۸ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده :

                                       داستان سگ                                                          

روزی یک سگ در حالیکه یک تکه گوشت را به دهان گرفته بود در کنار رودخانه می دوید. وقتی سگ،‌ سایه گوشت را در آب دید گمان کرد که آن هم گوشت است و به سوی آن حمله برد تا آن را بگیرد. اما وقتی دهانش را باز کرد، تکه گوشت افتاد و آب آن را برد و سگ هردو را از دست داد:‌ هم گوشت را و هم سایه را.

درباره نویسنده این فابل:‌

 مارتین لوتر (martin luther) ، کشیش مطرح و پیشوای پروتستانها متولد 1483 میلادی نویسنده برجسته ای است. لوتر در 22 سالگی از هراس یک رعد و برق ، نذر می کند که اگر از خطر ایمن بماند ، صومعه نشین شود و بعدها به صومعه "اوگوستن ها" می رود و علم و فصاحتش او را به مقام مدرسی حکمت الهی می رساند.



تاريخ : ۱۳۸۸/٤/٢۳ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده :

                                                 

یک طاووس و یک کلاغ برسر امتیاز و ویژگی های که داشتند،‌ بحث می کردند،‌طاووس به شکوه و جلا،‌ رنگ و بزرگی پرهاش فخر می فروخت. کلاغ هم تمام این امتیازها را تایید کرد و فقط یه جمله گفت:‌ " در حقیقت تمام این زیبایی ها و امتیازها به پای پرواز نمی رسه."‌ کلاغ پرواز کرد و طاووس،‌ شرمسار همانجا باقی ماند. تنها به داشته های ظاهری ات مغرور نباش.

یک فابل از ایزوپ         



تاريخ : ۱۳۸۸/٤/۱۱ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده :

مرد خسیسی به همسایه اش شکایت برد که:‌ بدبخت شدم ! دیشب گنجی را که در باغم پنهان کرده بودم را دزدیده اند و بجاش یک سنگ بزرگ گذاشتند.

همسایه اش جواب داد: تو که از گنجت استفاده نمی کردی خب حالا پیش خودت فکر کن که آن سنگ همان گنج توست آنوقت دیگر بدبخت نیستی.

"گتهلد افریم لسینگ ، نقاد ادبیات و تئاتر و نویسنده آلمانی سالهای ١٧٢٩ تا ١٧٨١ میلادی است.

لسینگ بزرگترین نماینده دوره درخشان ادبیات آلمان است.

دوره درخشان ادبیات آلمان (دوره روشنگری) از قرن ١٨ آغاز می شود.

                                                

 



تاريخ : ۱۳۸۸/٤/۸ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده :

                                                 

داستانها انواع مختلفی دارند،‌ داستانهای اسطوره ای، قصه ،‌ حکایت،‌ طنز و فابل و ... . اسم فابل از کلمه یونانی "fabula" گرفته شده است. فابل معمولا به حکایتهای تقریبا کوتاهی گفته می شه که در قالب این حکایت یه نکته اخلاقی و پند آموز به مخاطب آموزش داده می شه و قهرمانان این حکایتها هم معمولا حیوانات هستند که در ایران حکایتهای مهدی آذریزدی (همان قصه های خوب برای بچه های خوب) را می توان در زمره فابل دسته بندی کرد. اما گفته می شه که بیشترین فابلها در قاره آفریقا خلق شدند و البته در اروپا هم به این نوع از داستانها توجه خیلی زیادی شده. یکی از قدیمی ترین و معروفترین فابل نویس های اروپایی شخصی به نام ایزوپ "aesop" است که البته برخی ها معتقدند ایزوپ یک شخصیت افسانه ای است که الکن، گوژپشت و زشت رو بوده که بعدها شخصی به نام "فالریوس" حکایتهای ایزوپ را گردآوری کرده است. به هر حال از ایزوپ در دانشنامه ویکی پدیا به زبان آلمانی اینچنین آمده است: ایزوپ فابل نویس یونانی که حدود سال 600 قبل از میلاد مسیح می زیست. او در اروپا به عنوان بنیانگذار داستانهای فابل به شمار می ره و نام ایزوپ با فابل گره خورده است.

و اما یه " نرم ترجمه " از یه فابل ایزوپ:

ارابه چی و هرکول

یه ارابه چی که یه گاو را به ارابه اش بسته بود یه روز ارابه اش را تا خرخره پر از چوب کرد و به طرف خانه به راه افتاد.

یه دفعه ارابه تو یه باتلاق گیر کرد و ارابه چی بدون اینکه حتی کمترین تلاشی بکنه شروع به عجز و لابه کرد و به تمام خدایان و الهه ها التماس می کرد که کمکش کنند.

و بیشتر از همه به خاطر هیکل و قدرت و زور و بازو ، اسم هرکول (خدای قدرت و نیرو) را به زبان می آورد و هرکول را به کمک می طلبید.

اینطوری شد که یه دفعه هرکول جلوش ظاهر شد و مرد ارابه چی را به خاطر تنبلی اش سرزنش کرد:

"دستهایت را روی چرخها بگذار و ارابه ات را هل بده و با تازیانه ، حیوان را به جلو بران، اول خودتو یک کم تکون بده بعد با التماس از خدایان کمک بخواه در غیراینصورت التماس تو به خدایان بی فایده است."

(استفاده از این مطلب با قید منبع بلامانع است)

                                       



  • ایران بلاگ
  • آریس مت