قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

لئونس: آه، والریو، خبررا شنیدی؟

والریو: آره، شما پادشاه می شوید. جالب است. آدم می تواند تمام روز را به گردش سپری کند و باعث شود کلاههای مردم-آنقدر که کلاههایشان را برای احترام از سر برمی دارند- فرسوده و مندرس شود.آدم می تواند از انسانهای منظم و مقرراتی، سربازان منظمی جدا کند و ارتش منظمی بسازد. به این ترتیب همه چیز روبراه می شود، آدم می تواند در خدمات دولتی از جلیقه های مشکی رسمی و کراواتهای سفید استفاده کند و وقتی آدم بمیرد همه دگمه های رنگ روشن،‌تیره می شوند و طناب رنگها حتی طنابهای چندلا از فرط کشیده شدن و به صدا درآمدن پاره می شوند،‌ جالب نیست؟

لئونس:‌والریو! والریو!‌ ما باید به کار دیگری مشغول شویم. پیشنهاد بده!

والریو: آه،‌ علم،‌ علم!‌ بیا دانشمند شویم!‌ یک دانشمند پیش کسوت یا آینده رو؟

لئونس:‌یک پیش کسوت،‌ آن را باید از سرورم پدر یاد گرفت و یک آینده رو همه چیز را از اول شروع می کند همانند افسانه ای قدیمی:‌آن یکبار اتفاق می افتد.

والریو:‌بنابراین برویم قهرمان شویم! قهرمان راه پیمایی می کند شیپورزنان و طبل زنان بر فراز و نشیب. دام - دام- دامب!

لئونس:‌اما قهرمانی و فداکاری به گونه ای تنفرآمیز موجب نابودی و مرگ می شود و موجب پرشدن بیمارستانهای نظامی می شود و نمی توان بدون ستوان و سرباز جدید وجود داشت.

والریو:‌پس نابغه شویم!

لئونس:‌ بلبل تمام روز بالای سرما زیباترین و پرنبوغ ترین منظومه ها را چه چه می زند اما این موجود کوچک و لطیف،‌ آخر و عاقبت ندارد چون ما پرهایش را می کنیم و در مرکب یا رنگ می گذاریم.

والریو:‌پس بیا عضوی مفید برای جامعه انسانی باشیم!

لئون:‌ ترجیح می دهم از انسانیت استعفا بدهم.

والریو: پس بیا برویم جهنم پیش شیطان!

لئونس:آه، شیطان فقط چیزی در تقابل با این دنیاست تا ما بفهمیم که در آسمان واقعا چیزی هست. به بالا بپر، آه، والریو،‌ والریو، حال من آنجا هستم! آیا نسیم جنوب را حس نمی کنی؟ آیا احساس نمی کنی که چگونه عطر آبی تند گداخته در بلندا و نشیب، متلاطم است ،‌ که چگونه نوری از زمین طلایی و آفتابی و از جزر و مد دریاها و از سالنهای مرمرین و -کالبدها- می درخشد؟ پان (خدای شبانان با پاهای سم دار و پشمالو و دو شاخ) بزرگ خفته و کالبدهای آهنین در سایه رویای امواج پرهیاهویی از ساحره پیر ویرژیل، رتیلها، عنکبوتها و موجودات زیرزمینی می بینند. شبها از ماسک،‌ مشعل و گیتار موج می زند. در لباس یک فقیر موقتی! والریو، یک فقیر موقتی! ما به ایتالیا می رویم.

قطعه ای از نمایشنامه "لئونس و لنا" (١٨٣۶) اثر جرج بوشنر Georg Büchner

 کارل جرج بوشنر در سال ١٨١٣ در گدلا (ایالت هسن آلمان) متولد و در سال ١٨٣٧ در زوریخ سوییس درگذشت. گرچه بوشنر آثار زیادی ندارد اما در کنار برتولت برشت از مشهورترین و برجسته ترین نمایشنامه نویسان و داستان سرایان آلمان است. او علاوه بر نویسندگی، کالبدشناس، مورخ و ناشر نیز بوده است و اولین اثر سوسیالیستی آلمان را نیز نگاشته است. شعار بوشنر این است: "آرامش کلبه ها! جنگ قصرها!" بوشنر در سال ١٨٣۵ به دلیل شرکت در فعالیتهای ضد دولتی تحت تعقیب پلیس قرار گرفت و به سوییس فرار کرد و در سن ٢۴ سالگی براثر بیماری تیفوس در گذشت.

آثار بوشنر: «مرگ دانتون» و  نمایشنامه های «ویتسک»، «لئونس ولنا» و «پترو آرتینو»

نمایشنامه "لئونس و لنا" اثر جرج بوشنر در زمره نمایشنامه های عاشقانه، بی معنی،‌ کمدی و افسانه گونه دسته بندی می شود که در دوران ادبیات و سوسیالیسم آلمان نگاشته شده است.

[ ۱۳۸۸/٥/۱٢ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم