قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

پاییز آرامی بود. آرامشی هراس انگیز.  همه چیز مثل قبل بود،‌ هیچ چیز تغییر نکرده بود. نه مرداب. نه کشتزار نه صنوبرهای روی تپه نه دریاچه. هیچ چیز. فقط ،‌ اینکه تابستان تمام شده بود. آخرهای ماه اکتبر بود و درست کمی مانده به عصر. درفاصله دوری ،‌ یک سگ زوزه می کشید و زمین از بوی شاخ و برگهای نم خورده معطر بود. در این هفته های اخیر یه ریز بارون اومده بود و از قرار به زودی برف می بارید. خورشید رفته و نرم نرمک غروب روی زمین سخت می نشست. صدای خش خش شاخ و برگها می آید گویی کسی در اطراف قدم می زند. و با فرارسیدن مه،‌ گذشته جلوی نظرم می اید. من دوباره شماها را دیدم،‌ شما کوهها،‌درختان،‌ خیابانها- ما دوباره همدیگر را ملاقات کردیم!


همینطور ما دو نفر،‌ تو و من. لباس تابستانی رنگ روشنت در آفتاب می درخشید و زیبا و شاد و فرح بخش به نظر می رسید مثل اینکه لباس برتن نداشتی. گندمهای تازه روییده در باد به صورت موج حرکت می کردند و زمین نفس می کشید و هوا شرجی بود،‌ به خاطر می آوری؟

هوا مثل صدای انبوهی از حشرات،‌زمزمه می کرد. در غرب هوا طوفانی بود و ما در فاصله دوری از مزارع،‌ در باریکه راهی از میان دانه ها و غلات می گذشتیم ،‌ تو جلوتر از من حرکت می کردی- راستی،‌ این چه ربط به شما دارد! بله ،‌ خود شما ،‌ خواننده عزیز! برای چی باید این داستان را برای شما تعریف کنم؟ خودتان را به آن راه نزنید! واقعا آیا می تواند این داستان برای شما جالب باشد،‌ اینکه دو نفر در گندمزار ناپدید شوند!‌ و بعد از آن به شما ربطی ندارد! شما در مورد عشق دیگران کنجکاو هستید- آخه اما در این داستان اصلا عشقی در کار نبود! مدرکش هم خیلی ساده است :‌ اینکه من آن زن جوان را می خواستم اغفال کرده و صاحب شوم.

چه مرض روحی داشتم را فقط خدا می داند! و او خب، او طوری رفتار می کرد که به من اعتماد دارد. 

او برایم یه عالمه داستان تعریف می کرد، شاد و غمگین، از اداره ،‌ سینما و دوران کودکی و چیزهایی شبیه این که در زندگی روزمره وجود دارد. اما تمام این داستانها برای من کسالت آور بود و اغلب آرزو می کردم کاش او کر و لال بود. من پسر خبیثی بودم،‌ خودپسند و رذل.

ناگهان او به عقب برگشت و ایستاد:

"تو" ، و در لحن صدایش هراس و شرم  و دلشکستگی موج می زد "چرا تو دست از سرم بر نمی داری؟ تو منو دوست نداری و خب یه عالمه زن خوشگل برای تو هست."

من پاسخ دادم:"‌اما من یه جورایی از تو خوشم اومده"‌ و از این جواب رذلانه بی نهایت خوشم اومد. با چه لذتی این کلمات را یکبار دیگر تکرار کردم!

او سرش را پایین انداخت. من صبر کردم،‌ یک چشمم را ریز کردم و قیافه اش را برانداز کردم. موهایش قهوه ای بودند، قهوه ای کاملا معمولی. مقداری از موهایش را روی پیشانی اش ریخته بود. او این مدل مو را از زنهای مشهور در تبلیغات آرایشگری،‌ تقلید کرده بود. بله، البته برای زنها مهمه که موهای زیبایی داشته باشند و همینطور چیزهای دیگه- اما خب که چی! همشون یه جورند! چه موهای تیره چه روشن،‌ پیشانی بلند داشته باشند یا نه -

او ناگهان انگار که داره با خودش حرف می زنه ،‌ گفت: "تو یه شیطان بدبختی" . به من یه نگاه طولانی کرد و بعدش مرا به آرامی بوسید.

و رفت . کمی چهارشانه بود و لباسش چروک شده بود.

من به دنبالش دویدم، فقط ده قدم و ایستادم. برگشتم و دیگر پشت سرم را نگاه نکردم.

عمر عشق ما ده قدم بود، شعله کشید و به سرعت هم خاموش شد. دیگر تا دم مرگ، عشقی در کار نبود. تقریبا مثل رومئو و ژولیت.

فقط ده قدم. اما در همان لحظه، عشق کوچکی جرقه زد و درخشید، پاک و صاف و از صمیم قلب، عشقی باشکوه و هیبت افسانه ای.

                                 



موضوعات مرتبط: فرهنگی , ادبیات , داستان

تاريخ : ۱۳۸۸/٤/۱٤ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم