قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

داستان های آفریقایی گاه مانند داستان های برادران گریم ، دلهره آور و گاهی مانند داستان های هانس کریستین آندرسن غمناک هستند. داستان های آفریقایی مملو از حکایت های فقر و ثروت و حرص و سخاوت هستند.

داستانی از zulaland زولالند (منطقه ای در آفریقای جنوبی)از کتاب داستان های مورد علاقه نلسون ماندلا:

این داستان را دیانا پیچر Diana Pitcher قوم شناس از پرستار بچه اش به نام مریم ماج شنیده است. مار در داستان های آفریقایی نماد رمزگونه ای دارد.

2 / و اما داستان:

ناندی Nandy خیلی فقیر بود؛ شوهرش مرده بود و او پسری نداشت که از دام ها مراقبت کند و فقط یک دختر داشت که می توانست در کارهای مزرعه به او کمک کند. در تابستان وقتی درختان اومدونی umdoni با برگ های زرد ظریف ثمر می داد، آنها میوه های این درخت را می خوردند و وقتی این درختان در پاییز پژمرده می شدند آنها دانه های شیرین قرمز بنفش آن را جمع می کردند و به همسایه شان می دادند و به جای آن یک باریکه گوشت خشک بز یا خامه و چیزهای دیگر می گرفتند. یه روز گرم ناندی طبق عادت به پایین رودخانه رفت تا توت های بنفش را بچیند اما آنها را پیدا نکرد، یه دونه توت هم دیده نمی شد. حتی یه دونه.

ناگهان صدای خش خش بلندی را شنید، خش خش وحشتناکی و یه دفعه مار بزرگ خاکستری و سبزی را دید که دور تنه درختی پیچیده بود و سرش را از میان شاخه های درخت تکان می داد و همه توت ها را می خورد. ناندی فریاد زد : تو توت های منو دزدیدی. اگر تو تمام میوه های من را بخوری من دیگر چه چیزی را در ازای گرفتن گوشت بدهم. مار فش فشی کرد و از درخت پایین آمد. ناندی ترسیده بود اما اگر فرار می کرد دیگر آذوقه ای نداشت.

مار گفت: اگر من به تو این میوه ها را بدهم تو در ازای آن به من چی می دی؟ اگر سبد تو را پر از میوه کنم تو دخترت را به من می دهی؟ ناندی فریاد زد بله امشب او را پیش تو می فرستم سبدم را پر کن. وقتی سبد ناندی پر شد ، در راه برگشت به خانه شروع به لرزیدن کرد که چطور می تواند دخترش را به یک چنین خزنده کریهی بدهد. پس او باید مواظب باشد که مار ، راه خانه او را یاد نگیرد. بنابراین نمی توانست از راه همیشگی مستقیم به خانه برود. ناندی از این طرف ساحل رودخانه به آنطرف و از این بیشه به آن بیشه می رفت.

3/اما ناندی نمی دانست که خار بلندی دامن چرمی او را بود، بریده و یک تکه پارچه از لباسش به درخت وسط راه آویزان مانده است. او محتاطانه از میان نیزارها عبور می کرد و مراقب کروکودیل ها نیز بود و از بین حوضچه های عمیق آب گذر می کرد. اما نمی دانست که یک توت بزرگ از سبدش بیرون ریخت و از او رد پا برجا می گذارد. او نمی دانست که سه مروارید نیز از پابندش در راه جدا شد و جلوی باریکه ای از آب را گرفت.

بالاخره ناندی به کلبه اش رسید و فریاد زد دخترم من کار بدی انجام داد و تو را در ازای یک سبد میوه به مار وعده دادم. و شروع به گریه کرد. در این اثنا مار از درخت پایین آمده و سرش را اینور اونور چرخانده بود و پارچه ای که از دامن ناندی به درخت گیر کرده بود را دید و دنبال آن رفت بعدش توت و بعد سه مروارید را دید و راه را پیدا کرد. وقتی ناندی گریه می کرد صدای خش خشی از در کلبه آمد و مار به داخل خانه خزید. ناندی فریاد زد نه نه قول من جدی نبود. نمی تونم دخترم را به تو بدهم.

دختر جوان خیره مانده بود. چشمان تیره و قهوه ای او آرام بود و نشانی از ترس نداشت و گفت: قول،‌قول است مادر. مار نسبت به من حق دارد. دختر دستش را دراز کرد و سر مار را نوازش کرد.

4- دختر کنار خود برای مار جایی درست کرد. نیمه های شب ناندی از خواب بیدار شد. آیا سرفه پلنگ او را بیدار کرده بود یا شغالی زوزه کشیده بود؟ چیزی او را می ترساند. دوباره خوب گوش داد. دخترش بود که صحبت می کرد. اما او در این تاریکی با چه کسی حرف می زد. یواشکی سراغ دخترش رفت و آنجا چه دید؟ مرد جوان و قوی کنار دخترش نشسته بود. معلوم بود که پسر یک ارباب است. گردنبند زیبای مرواریدی بر گردن دختر بود. ناندی به جایی که مار بود نگاه کرد و در آنجا فقط یک پوست خاکستری و سبز دید. آن را برداشت و در آتش میان کلبه سوزاند. مار گفت: حالا طلسم شکسته شد. ناندی حالا سه تا نوه دارد یک نوه پسر که از دام ها مراقبت می کند و دو نوه دختر که میوه می چینند.

 

...

[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم