قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

داستانی از ژاپن

روزی چهار کشیش قرار گذاشتند شبی را در مدیتیشن به سر ببرند و به هم قول دادند که هیچکدام از آنها به وسیله کلام و سخن ، مزاحم مدیتیشن دیگری نشود. برای انجام مراسم اتاق بزرگ معبد را انتخاب کرده و آنجا چهار شمع روشن کردند و یک راهب جوان را مامور کردند که شمع ها را تمیز نگاه دارد تا خاموش نشوند و نور شمع ها یکسان باشد. اما پس از مدتی موم های شمع ریختند و فتیله شمع شروع به کم نور شدن کرد. اما راهب جوان که با خستگی مبارزه می کرد تا خوابش نرود متوجه این موضوع نشد. یکی از کشیش ها تلاش کرد با اشارات مستمر او را متوجه وظیفه اش کند. وقتی که راهب متوجه اشارات او نشد، صبرش تمام شد و فریاد زد: هی پسر مگر نمی بینی که نور شمع کم شده است. کشیش دوم به کشیش اول گفت: فراموش کردی که نباید موقع مدیتیشن حرف بزنی؟ کشیش سومی با ناراحتی فریاد زد: اگر شما دو تا بخواهید اینجا حرف بزنید دیگر نمی توان مدیتیشن را انجام داد. کشیش چهارم پس از اینکه سه کشیش دیگر حرف زدند، مغرورانه گفت: من تنها کسی هستم که به عهد خود وفا کردم و حرف نزدم.

ta7

[ ۱۳٩٢/٧/٢٦ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ]

من فکر می کردم تا زمانی که یه نفر خودش از زندگیش خسته نشده باشه ، نمی میره اما فهمیدم اینطور نیست چراکه یکی از دوستانم را دیدم که تا آخرین لحظه زندگیش دنبال زندگی بود و می خواست زندگی کنه. اینکه آیا مرگ علایمی داره یا نه و انسان متوجه مرگ خودش می شه را نمی دونم . اما من هفته آخر عمر دوستم نشانه هایی غیر از نشانه های معمول او دیدم که فکر می کنم بی ارتباط با مرگ او نباشه. اول اینکه او تو روزهای آخر مهربان تر شده بود و عجیب بود از اشیای متعلق به خود به راحتی گذشت می کرد درحالیکه قبلا اصلا اینطور نبود. دوم اینکه دو روز قبل از مرگش موقع ناهار برگشت به من نگاه عجیبی کرد که من در آن یه نوری دیدم . نمی دونم اسمش را چی بگذارم. هاله مرگ بود یا هاله ای ناشی از اوج محبت. سوم اینکه کلماتی به کار می برد که هیچگاه به کار نمی برد مثلا اینکه هیچ وقت از هم خداحافظی نمی کردیم اما دو روز قبل از مرگش از من خداحافظی کرد یا اینکه می گفت برام دعا کن. مرگ دوستم را هنوز نمی تونم باور کنم اما کاش خدا به من کمک کنه موقع مرگ اقلا توشه ای برای خودم جمع کرده باشم.

[ ۱۳٩٢/٧/٥ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ]

استیو جابز در مورد مرگ گفته است که :

هیچ کس مردن را دوست ندارد، حتی افرادی که معتقدند به بهشت می روند همه از مرگ فرار می کنند با این حال مقصد همه ما مرگ است هیچ کس و ناکسی نتوانسته است از مرگ فرار کند و به اعتقاد من این همان چیزی است که باید باشد، چون مرگ بهترین اختراع زندگی و خداوند است، مرگ عامل تغییر در زندگی است، پاک کردن دوباره ما از گناهان برای قدم گذاردن در راهی جدید، بالاخره روزی نوبت شما هم می رسد، ولی به تدریج به نوبت و طولانی، برای همین نباید وقت را از دست داد.

[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم