قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ساز من دگر بار قصیده زندگی را می نوازد

آواز می کند با نوایی زیبا برآمده از بن مایه های احساسی

آوا و فغان شکوهمند وصف ناپذیری را.

همچون گوی نارنجی رنگ آفتاب در پگاه بامدادان

غنا می دهد به زندگی، با طنین گرمش

صحیفه هستی را نشانه ای آشکارتر از موسیقی نیست

نت های کشیده و سوزناک

خبر می دهند از سر و اندوه درون

نیز دردی عمیق و مرثیه ای غمگین

و آنگاه که موزیک ضرب می گیرد

با ریتم های تند و هیجان انگیز

می سراید شورانگیزترین احساس های عاشقانه را

نوایی آمیخته با آیین و اسطوره

ره عشق را پیشه می کند و

نغمه جوهر روح می تواند باشد

شور انگیز و پر فریاد

رقصنده و مواج

خیال پر می کشد در سایه آن

دنباله طنینش می گذرد از اذهان

می پالاید پلیدی را از جان

می آورد تصویر اقاقیا را با هزاران افسان

بگذار که نت های بم و ظریف

غرق احساس با ضرباهنگی بکر

و صدایی برا

بسرایند و بنوازند

بوزند و ببرند

تار و پود خیال را

تا ستیغ آسمان

در سایه سار موسیقی

گذر کن از جان

عاشقان چنین اند

پس با خود ببر مرا

ای آوا و فغان شکوهمند

تو ای، آوای موسیقی

[ ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ]

یک فابل از استونی (کشوری در شمال اروپا)

روزی اسبی در مرتعی می چرید. ناگهان یک ایسگریم Isegrim (نام گرگی در افسانه ها) از جنگل بیرون آمد. وقتی اسب را دید خواست فورا آن را ببلعد. اما اسب شروع به خواهش از گرگ کرد : "همسایه عزیز. این بار به من فرصت بده زنده بمانم. خودت می بینی که چقدر لاغرم چند روز به من فرصت بده تا چاق شوم." گرگ با این معامله موافقت کرد و به اسب نزدیک نشد. روز بعد گرگ دوباره پیش اسب آمد و گفت: حالا پروار شدی؟ اسب دوباره شروع و لابه و التماس کرد:"ایسگریم عزیز، همسایه محترم من هنوز چاق نشدم چند روز دیگر به من فرصت بده و گرگ این بار هم کوتاه آمد اما گفت: تا فردا هم منتظر می مانم اما دیگر نمی توانم از تو چشم پوشی کنم چون آنوقت از گرسنگی می میرم. اسب شب به خانه برگشت و داستان را به اربابش گفت. او هم آهنی را به دم اسب گره زد . بعد اسب به مرتع رفت و آنجا منتظر گرگ شد. گرگ هم زیاد اسب را منتظر نگذاشت و به موقع سر قرار آمد و از است پرسید: حالا چاق هستی؟ اسب گفت: آره . حالا چاقم. گرگ پرسید از کدام قسمت باید شروع کنم تو را بخورم؟ اسب گفت: از دمم. گرگ دندانش را در دم اسب فرو برد و اسب فورا شروع به دویدن کرد. دندان های گرگ در آهن گیر کرده بود و به دم اسب آویزان ماند. اسب هم از عقب جفتک می انداخت و چنان به سر ایسگریم ضربه زد که گرگ مرد. وقتی اسب به در خانه رسید خرگوشی آنجا چمباتمه زده بود و وقتی گرگ را از دم اسب آویزان دید فریاد زد حالا من یک دشمن کمتر دارم. دیگر گرگ نمی تواند من را اذیت کند. خرگوش خنده کنان به سمت جنگل دوید. ارباب هم گرگ مرده را از دم اسب جدا کرد، پوست آن را کند و از آن برای خود خز گرمی درست کرد.

ایسگریم: موجود افسانه ای - گرگ در افسانه ها- نمادی از قدرت، بی رحمی، حرص و آز، درنده خویی و شرارت

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ]

"راه عشق از مسیر شکم می گذرد" یک ضرب المثل آلمانی liebe geht durch den magen

فابل:

جغدی روی درختی نشسته بود و موشی را می خورد. باور کنید یا نه ناگهان سر و کله یک موش نر پیدا شد و داد زد: "من هرگز تو را نمی بخشم". جغد با چشمانی کاملا گرد و باز و در حالیکه بیشتر متعجب شده بود تا نگران، موش کوچک را تهدید کرد: "ساکت وگرنه سر تو هم همین بلا می آید." اما موش شکوه کنان گفت: من او را دوست داشتم. او با بلندترین صدا جیرجیر می کرد و مادر 1000 بچه من بود، حالا مرده است، مرگ بر تو ای گناهکار! جغد شرمنده شد. لقمه در دهانش گیر کرد -صد البته به خاطر تردید- و یک شی ء توپ مانند که خودش را تکان می داد از دهانش بیرون انداخت و گفت: ای موش! ای جیر جیر زندگی! زندگی کن!

"چیزی که این داستان می خواهد بگوید این است که راه عشق از مسیر شکم (مسیر پر پیچ و خم ) می گذرد. موجود بسیار کوچک با نیروی عشق ، جغد را واداشت که آن کار شگفت انگیز را انجام دهد."

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم