قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

تو آهو و من گوزنم

تو پرنده و من درختم

من رویا تو آفتابی

 

شبها از دهان خفته من

پر می کشد به سویت یک پرنده طلایی

صدایش شفاف و بالش رنگی

می سراید ترانه ای مملو از دلدادگی

می سراید عشق را از جانب من

 

شعری از هرمان هسه Hermann Hesse

هرمان هسه در ١٨٧٧ میلادی متولد و در ١٩۶٢ میلادی در شهر "مونتاگنولا" سوییس درگذشت. او از سال ١٨٩٩ میلادی به عنوان کتاب فروش و تاجر کتابهای عتیقه فعالیت می کرد و در سال ١٩۴۶ میلادی،‌ جایزه ادبی نوبل را از آن خود کرد. هسه،‌ داستان نویس و شاعر آلمانی که مدت زیادی از عمر خود را در هندوستان میان بوداییان و جنگلهای هند گذراند و در آثار او نفوذ شدید افکار و عقاید بوداییان به روشنی پیداست.

گرگ بیابان و دمیان از آثار معروف این نویسنده آلمانی است.

..............................................................................................

ترجمه جملات روی تصویر بالا :

‌وقتی اینجایی

 با تو رویا می بینم

وقتی پیش من نیستی

رویای تو را می بینم

پس زمانی سپری نمی شود

بدون تو

 

 

[ ۱۳۸۸/٦/۳۱ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ]

                                         

از راه دوری

دارم برایت آرزویی

ستاره های خوشبختی

و شراب ناب و مستی

آن (خوشبختی) تا ابد و هر روز

این (شراب)‌ برای امروز

 

برای دیدن اشعار بیشتر درباره تولد برروی تگ "شعرتولد"‌در سمت راست صفحه کلیک کنید

چند مصرع از شعر تئودور فونتانه:Theodor Fontane

فونتانه در سال ١٨١٩ متولد و در سال ١٨٩۵ میلادی در برلین درگذشت. نویسنده آلمانی که ریشه فرانسوی دارد! روزنامه نگار،‌ نویسنده،‌ نقاد تئاتر که در حرفه داروسازی هم دستی داشت. سفرهای بسیاری کرد. در کنار نگارش رمان و کتابهای سفر به واسطه غزلهایش به ویژه قصیده های تلخ و درشت عوامانه اش مشهور است.

[ ۱۳۸۸/٦/۳٠ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ ]

"این شعر در وصف یک خرس رقصان سیرک است"

خوش اومدی،‌ خوش اومدی تو خرس نازی

چقدر تو هنر بلدی و بازی

چه قشنگ روی دو پا راه می ری

فقط خرس کوچولو، متاسفانه گوش کن،‌ یه چیزی

تو خیلی عصبانی صدا می کنی و  می غری

 

البته خرسها نیستند برای خنده

اما اینجا مجبورش می کنن بپره از روی حلقه

کاش اون به خونه ش تو جنگل برگرده

و تو غارش بخوابه و بخنده

اینجا مجبوره نصف روز را بمونه گرسنه

کاش اون دنبال عسل بره و صبحونه

شعری از یوهان ویلهلم هی Johann Wilhelm Hey

یوهان ویلهلم هی (١٨۵۴-١٧٨٩) میلادی ، کشیش و شاعر اشعار فابل گونه- آلمانی

[ ۱۳۸۸/٦/٢٧ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ]

... من اینجا و تو آنجا. یا من در مکان اشتباهی هستم یا تو. شبی آرام دل پر می کشد به سوی تو. عشق قدم زدنی است پر فراز و نشیب . هرکس به قله ای برسد پس از آن باید اعماق دره ها را نیز در نوردد. شب و روز به تو فکر می کنم. شاید بیهوده باشد. من از داشتنت خوشحالم ...

[ ۱۳۸۸/٦/٢٧ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ ]

گل رز را بس است عطر شیرینش

این گل را نیازی نیست به چیدنش

و هر که عطر گل را بس باشد برایش

نخراشد دستش به خارش

شعری از فریدریش بودن استدت Friedrich von Bodenstedt

بودن استدت،‌ شاعر و نویسنده آلمانی متولد ٢٢ آوریل ١٨١٩ میلادی در پاین و در ١٨ آوریل ١٨٩٢ در ویس بادن درگذشت.

Der Rose süßer Duft genügt 

man braucht sie nicht zu brechen           

und wer sich mit dem Duft begnügt

den wird ihr Dorn nicht stechen

Friedrich Bodenstedt

[ ۱۳۸۸/٦/٢۳ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ]

 "تو یک ساحره ای" ؛ این جمله در تانزانیا کافی است تا به مرگ منجر شود. سالانه صدها زن که انگ جادوگر خورده اند، بدون محاکمه کشته می شوند چون آنها را به عامل و مسبب بیماری و قحطی متهم می کنند. این باور و آداب و رسوم کاذب در حقیقت عذری است تا از دست زنان پیر و بیمار خود را خلاص کنند. حتی زنانی که ملک و املاک زیادی داشته باشند یا عاقل باشند هم اغلب قربانی می شوند. معمولا برروی جسدهای این زنان،‌ زخمهای مشابهی دیده می شود:‌شکستگی یا قطعی مچ دست- علامتی تا این زنان متهم به ساحره گی نتوانند در دقایق آخر به وسیله سحر و جادو جان سالم به در برند. شمار زیادی از این قتلها در نزدیکی "شین یانگا" (shinyanga) رخ می دهد، منطقه دورافتاده ای در جنوب دریاچه ویکتوریا.

طبق آمار پلیس تانزانیا در سال 1999 میلادی حدود 350 ساحره ظرف شش ماه در این کشور کشته شدند. فقط در منطقه شین یانگا طی دو سال 168 زن به قتل رسیدند. تازه اغلب این قتلها توسط پلیس ثبت نمی شود و بنابراین احتمال افزایش این آمار هم می شود.

اما داستان چگونگی این قتل ها هم شبیه هم است: کودکی که اصطلاحا در نزدیکی ساحره زندگی می کند می میرد چون ویزیت دکترهای تحصیل کرده برای اغلب مردم بسیار گران است. خانواده ها با شخصی به نام "شفادهنده" که مورد اعتمادشان است در روستا مشورت می کنند تا علت مرگ کودک را دریابند. و شفادهنده، خاله، عمه پیر یا مادربزرگ کودک مرده را مسوول مرگ کودک معرفی می کند. شفادهنده با قاتلانی در ارتباط است که در ازای "گاو" جان انسانها را می گیرند. در بسیاری از مناطق، باندهای دسیسه گری هستند تا این گونه سفارشها را انجام دهند.

هر قاتلی در روستا شناخته شده است اما آزاد می گردند چراکه به پلیسها ، گاو رشوه می دهند. در بسیاری از موارد زنانی که با ساحره بودن متهم شده اند امکان فرار دارند تا زنده بمانند اما زندگی برای آنان چنان سخت است که به جز مرگ ، چیزی انتظار آنان را نمی کشد چراکه اغلب زنان گوشه خیابان براثر فقر می میرند.

منبع: پایگاه اینترنتی muz

[ ۱۳۸۸/٦/٢٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ]

قلبم

رویا می بیند آوازی

از مرغان بهشتی

 

قلبم رویا می بیند

آن کلامت

آن نگاه عمیقت

 

[ ۱۳۸۸/٦/٢٢ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ]

فرهنگ پر رمز و راز وودو voudou

دین "وودو" ، voudou  یا wodu ، آمیزه ای است از آیینها، مذهب، خرافه، باور و سحر و جادو؛ فرهنگی نشات گرفته از آفریقای غربی که اکنون در کشور هائیتی در آمریکای مرکزی (قسمتی از جزایر آنتیل بزرگ در شمال دریای کارائیب که بیش از 95 درصد مردم آن سیاه پوستند) دیده می شود.

ردپای "وودو" به آفریقاییان اولیه برمی گردد که در قرن شانزدهم میلادی به کشور هائیتی آورده شدند. در دوران اشغالگری فرانسه، حجم زیادی از برده های آفریقایی به این جزیره آورده شدند. در فاصله زمانی بین سالهای 1664 تا 1830 میلادی، قریب به یک میلیون و 650 هزار آفریقایی به هائیتی آمدند که بیشتر آنان از کشور "داهومی" Dahomey   (نام پیشین کشور بنین در جنوب غربی آفریقا در شمال خلیج گینه که اکثر مردم آن سیاه پوست و بت پرست هستند) بودند که مذهب این مردم بن مایه اصلی ایجاد دین و آیین "وودو" بود.در سرتاسر غرب آفریقا، مردم به "الهه مهتر" یا "نیروی مقدس"، اعتقاد داشتند.

در هائیتی این الهه را "لبون دی ئی" le Bon Diei   (خدای خدایان) می نامند؛ که الهه های کوچک و بزرگی تحت پوشش این الهه قدرتمند وجود دارند که لگبا ( Legba  ) ، ارزولی ( Erzulie  )  و دامبالا ( Damallah  ) از الهه های اصلی هستند.

الهه های زیردست تر نیز که لوآس ( loas  ) خوانده می شوند دو نوع هستند یکی الهه فرعی که از دین آفریقا نشات گرفته و رادا ( the Rada  ) خوانده می شود و دیگری از دین هائیتی نشات گرفته و پترو ( Petro   ) خوانده می شود.

بسیاری از الهه های آفریقایی به ویژه الهه های فرعی و کوچکتر و محلی در عبور از اقیانوس اطلس از بین رفتند و در هائیتی با الهه های جدیدی جایگزین شدند. مثلا الهه پترو در هائیتی طبق باورها و نقل قولهای شفاهی از نام "دون پدرو" (  Don Pedro  ) گرفته شده چرا که این شخص، رقص شاخص دین هائیتی را معرفی و باب کرد.

مالکان مزارع در هائیتی تلاش کردند که دین کاتولیک را به برده های آفریقایی بقبولانند و بنابراین مولفه هایی از دین کاتولیک با "وودو"  آمیخته شد.

دامبالاه  ( Damallah  ) که یکی از الهه های اصلی  وودو است به صور یک مار ترسیم می شود.

پرستش و اعمال آیین  "وودو"  توسط کاهنان مرد به نام اونگان ( oungan ) و کاهنان زن به نام مانبو (manbo ) ، اجرا می شود. این اعمال در مکانی به نام "اونفو" ( ounfo ) انجام می شود که معمولا تیرچه ای در این مکان وجود دارد که دامبالاه به دور آن چنبره زده است.

پرستش  "وودو"  شامل احترام و تجلیل از الهه ها است که امکان دارد حیوانات مختلفی نیز قربانی شوند. رقص زنده و مهیج با همنوازی طبل و دهل و اعمال کاهنان و نمایش الهه های فرعی (لوآس) در مجلس نیز از دیگر مراسم پرستش است.

"وودو"  همانند همه مذاهب غرب آفریقا شامل اجرای سحر و جادو نیز هست. "وودو"  در مقایسه با دیگر مذاهب اولیه آفریقایی، تصویر بد و زشتی دارد. این مذهب، جایگاه اصلی شمار فراوان سحر و جادو (آنهم جادوهای شیطانی و بدخواهانه) است و حتی این جادوها ، "زامبی ها " را نیز دربرمی گیرد. "زامبی ها" ، مردگانی هستند که دوباره به زندگی برگشته اند و کارهای بد و پستی انجام می دهند.

یکی از وحشتناک ترین رویدادهای منتسب به آیین  "وودو" ، اتفاقی است که در شهر "دبیزوتون" (de Bizoton)رخ داده است. در دسامبر سال 1863 میلادی، دختر کوچکی در این شهر ربوده شد و در یک آیین آدمخواری ، جان خود را از دست داد. هرچند سرانجام عاملان این جنایت هولناک، دستگیر، محاکمه و گناهکار شناخته شدند اما این قتل تنفرانگیز در رسانه های عمومی و خارجی ، خیلی سر و صدا به پا کرد و در نهایت این فاجعه به جامعه  "وودو"  ها نسبت داده شد.

علاوه براین در دهه 1880 میلادی ، یک کتاب در هائیتی توسط " سر اسپنسر اس تی جان"  (Sir Spenser St John)  منتشر شد که در آن جزئیات این آیین را به طور زنده و دقیق تشریح کرده و انتقاد تلخ و ناسزا آمیزی علیه  "وودو"  ، صورت گرفت. نویسندگان، فرهنگیان و روزنامه نگاران مختلفی از این اثر استفاده کرده و انگشت اتهام را به سوی پیروان  "وودو"  ، گرفتند.

البته برخی ها معتقدند که اگرچه در  "وودو"  از سحر و جادو و خرافه استفاده می شود و خمیرمایه اصلی این دین، جادوی سیاه است اما  "وودو" ، بد معرفی شده است.

همچنین اونگان ها ( کاهنان مرد ) و مانبو ها ( کاهنان زن) ، بوکورس ( bocors ) هستند یعنی جادوگر و ساحره اند و عده دیگرشان نیز کاپلاتاس (  caplatas ) هستند یعنی افرادی که جادوی کمتری بلدند.

اغلب جادوها برای دفع اهریمن به کار گرفته می شود. طلسم ها، چشم بد را دفع می کنند و لوآس ها (الهه های فرعی) به عنوان عامل رنج و بیماری مردم شناخته می شوند. سحر و جادو برای کشف علت اقدامهای رنج آور الهه های فرعی استفاده می شود و علاوه برآن برای دفع ارواح شیطانی و مخلوقاتی نظیر وامپیرها و گرگ نما ها به کار می رود.

در قرن هجدهم میلادی  "وودو"  ، چندان مورد توجه نبود بلکه گردهمایی های شبانه وودوها مورد توجه قرار گرفت که به ویژه برای رقص بود. رقص با طبل و دهل که به عنوان یک سیستم اجتماعی در هائیتی قدعلم کرد و در سال 1804 میلادی به صورت سازماندهی شده، شورش موفقیت آمیزی را موجب شد. هائیتی ها این انقلاب را بدون هدف یا رهبر بزرگی به پایان رساندند و باورهای دینی آنها را با هم متحد کرده بود.

این باورها شامل حفاظت از لوآس (الهه های فرعی) بود که به آنها انگیزه و اجازه داد تا برضد فرمانروایان تا خرخره مسلح، شورش کنند.

استفاده از  "وودو"  در این انقلاب موجب شد تا اولین فرمانروای سیاه پوست هائیتی در برابر این دین مخالفت کند. حاکمان بعدی اما  "وودو"  را پذیرفتند به خصوص حاکمی به نام "جین-کلاد دووالیر

  jean-Claude Duvalier که تصویر خود را به عنوان جادوگر بزرگ وودو، رواج داد و از کاهنان  "وودو"  در ارتش خود استفاده کرد.

"وودو"  در سال 1804 ( همان سال انقلاب هائیتی) وارد ایالات متحده آمریکا شد. این دین در میان جمعیت سیاهان شهر نیواورلئان (شهری در آمریکا) و حاشیه های این شهر رواج یافت و محبوبیت زیادی در اواسط قرن نوزدهم میلادی پیدا کرد.

اقدامهای قانونی قبل از جنگهای داخلی آمریکا برای مهار قدرت  "وودو"  انجام شد اما این اقدامها تنها منجر به این شد که فعالیت  "وودو"  ها ، زیرزمینی شود.

"وودو"  تا امروز نیز دوام آورده و هم به عنوان یک آیین نمایشی برای توریستها و هم به عنوان یک جامعه مذهبی نیمه سری، مطرح است.

"وودو"  در سده 1920 میلادی، زمینه ای فراهم آورد برای روح گرایی و اعتقاد به احضار ارواح و جنبشهای برپایی مراسم خاص.

"وودو"   ، این فرهنگ آمریکایی آفریقایی بیش از آنکه دین باشد یک باور است و مراسمی خرافه آمیز. "وودو"   در حقیقت تلاش انسانها است برای رسیدن به ماوراء و آنچه که نمی فهمند از طریق خرافه... . شوق دستیابی به عجایب و قدرت لایتناهی در آیینی به نام  "وودو"   نمود یافته و چون ناقص است آن را پر رمز و راز می دانند و برای همین هم در میان ادیان ماندگار و مهم جهانی، جایی ندارد اما به عنوان فرهنگ و باور یک قوم از جنبه اساطیر و حرکات عجیب و غریب آنان، مورد توجه است. پایان

"استفاده از این مقاله منوط به ذکر منبع "قلم سخن" است."

[ ۱۳۸۸/٦/٢۱ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ]

 

جادو و ماوراءطبیعه همواره ذهن بشر را به خود مشغول کرده و یکی از موضوعهای جالب توجه و جذاب برای آدمی است. انسانها،‌ گیاهان و گلهای مختلف را یکی از ابزارهای جادوگری خود قرار داده اند و در داستانها و افسانه ها همیشه به گیاهانی برخورد می شود  که قدرت جادویی داشتند همانند لوبیای سحرآمیز یا گلهایی که انسان را عاشق می کنند یا گیاهان دیگر با قدرتهای خارق العاده جادویی.

باور به قدرت جادویی گیاهان در دیار ایران هم بوده است مثلا حسین پناهی بازیگر فقید سینما در دگلمه یک شعر می گه: "چه گلی را پرپر کنی، شیر بزت می خشکه"‌ یا برخی قدیمی ها که براین باورند گل محمدی که از عرق حضرت محمد (ص)‌ روییده، عشق و محبت را با خودش به همراه می آورد.

اما در این میان گلی هست به نام "مهرگیاه"‌ یا "مردم گیاه"‌  Alraune  که به عنوان "پادشاه گیاهان جادویی" معروف است که شاید بیشتر به خاطر  شکل ظاهری ریشه آن دارد که شباهت به انسان دارد و به همین خاطر افسانه‌های زیادی دربارهٔ آن ساخته شده‌است.

 این گیاه در مناطق مدیترانه‌ای به خصوص در جزیره سیسیل و کالابر به فراوانی می روید و در شرق و شمال ایران نیز هست که به نام "عربان یبروح الصنم" نیز خوانده می شود و بعضی گویند گیاهی است که با هرکس باشد محبوب القلوب خلق گردد و بعضی گویند گیاهی است که برگهای آن در مقابل آفتاب می ایستد.

در عهد عتیق و دوران باستان و قرون وسطی این گل خیلی قیمتی و گران بود.

شکوفه های این گل مثل ناقوس یا سنگ است.

این گل نه تنها قابلیتهای جادویی دارد بلکه برای آن تاثیرات دارویی خارق العاده ای نیز ذکر شده است  و گفته می شود خیلی سمی است. به کمک مهرگیاه در روزگاران قدیم بیماران را بیهوش کرده و آنها را جراحی می کردند. چون گفته می شود این گل خاصیت تخدیری دارد.

مهرگیاه به عنوان یک وسیله عشق و ثمربخشی نیز شناخته شده که موجب افزایش عشق و محبت می شود.

حافظ شعری درباره این گیاه دارد که می گوید:

خط چو دمید بر لبت مهر دلم زیاده شد
نام خطت از آن زمان مهرگیاه کرده ام

در لغت نامه دهخدا یبروح الصنم آمده‌است: به معنی مردم گیاه و آن بیخ گیاهی است شبیه به مرد و زن به هم پیوسته دستها بر همدیگر حمایل کرده و پاها در هم محکم ساخته...

و در بین مردم ایران یکسان پنداریهایی بین سیمرغ و مهرگیاه وجود دارد.

 ××گل نرگس در احادیث

امام رضا (ع) فرموده اند: "گل نرگس ببویید؛ زیرا از زکام ، ایمنی می بخشد. همچنین است سیاه دانه."

این متن در بحارالانوار به این صورت آمده است:"بوییدن گل نرگس ر ابه تاخیر نیندازید زیراکه استشمام آن از ابتلا به زکام در ایام زمستان جلوگیری می کند.

پیامبر (ص) فرموده اند: گل نرگس را ببویید هرچند در روز یک بار، هر چند در هفته یک بار، هر چند در ماه یک بار، هرچند در سال یک بار و هرچند در همه عمر یک بار چراکه در قلب ، هسته ای از دیوانگی، جذام و پیسی وجود دارد و بوییدن نرگس آن را دور می کند.

[ ۱۳۸۸/٦/۱۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ]

 

        

آیا می دانی،

چطور می خواهم ستاره ها را

بیاورم از آسمان،

تا برآورده شود رویایمان؟

اما

تو می دانی،

آنها خیلی دورند...!

دیروز

تصادفا من خودم را دراز کردم

تا ستیغ آسمان،

و یک ستاره افتاد لغزان

پایین در دستانم

آن هنوز گرم بود و سوزان

و داد این را به من نشان،

که رویاها شاید فورا و آنی

برآورده نشوند ناگهانی:،

اما گاهی، زمانی...؟!

شعری از بومارد

[ ۱۳۸۸/٦/۱٧ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ ]

پژوهشگران تاکنون فکر می کردند که فقط پستانداران برتر مغز دو تکه دارند. مغز دو تکه جانداران را قادر می سازد که وظایف و کارهای پیچیده را به موازات هم بتوانند انجام دهند.

اکنون محققان استرالیایی دریافته اند که طوطی ها هم یک مغز جانبی دارند و با این کشف، هوش بالای این پرندگان را می توان توضیح داد.

به باور محققان استرالیایی هوش طوطی ها با ساختار مغز در ارتباط است. این پرندگان دقیقا مانند انسان مغزشان از دو تکه مغز تشکیل شده است. گرچه عقیده عمومی براین است که هوش نه تنها به ساختار مغز بلکه به بزرگی مغز هم ارتباط دارد.

البته چنین هوشی در کلاغهای سیاه هم دیده شده،‌کلاغها زود یاد می گیرند، احساسات را درک می کنند و حتی توانایی فریب دادن را نیز دارند.

براساس این تحقیق، مزیت مغز دو تکه این است که اطلاعات مختلف همزمان پردازش می شوند تا مشکلات پیچیده را حل کنند.

[ ۱۳۸۸/٦/۱٥ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ]

                                        

پنج درصد هزار ابلیس

روزگاری آمدند به این جهان

اما آه! ابلیسهای بیچاره و بدذات

نداشتند چیزی در بساط

همه سر کردند شیون و ناله

فریاد کشیدند با عجز و لابه

هیچ یک از این ابلهان بدبخت و مفلس

نه راه پس ،‌ نه راه  پیش،‌ نمی دانست

شیطان، این ابلیس پیر

خنده ای کرد کج و کریه:

خدای آسمان، این ابلیسان

به راستی نیستند اینچنین نادان

ابلیسان، گوشها را خاراندند

همه کاملا ناامیدند!

ای وای! ما سرگردانیم

کسی ندارد پیشنهادی؟

گفت یک ابلیس کوچک و هالو:

شما احمقید مانند کدو

من تنهایی، بله به تنهایی

هستم ابلیس نمونه ای

شما تشنه اید و چیزی ندارید برای نوشیدن

مسلما این عذاب ابلیس است و رنجیدن

شما آنجا پنجره ها را نمی بینید که سوسو می زنند

آنجا برای ما جامها نهاده اند

ببینید آنجا خانه کدخداست در زیرزمین

ما آنجا منزل می زنیم

گرچه ما نداریم پشیزی

با این وجود صاحبخانه دارد شراب لذیذی

درها هم هست بسته

کدامیک از شما هنوز هست دلشکسته؟

ما نستوه می رویم جملگی

از میان سوراخ قفل همگی.

زود ده هزار بطری را کردند خالی

لبریز از بهترین و نابترین شراب عالی

و در همخوانی وحشیانه ای سرودند آواز

نمی توان گذشت از عشق و شراب وساز

می نوشیم آنها را به عشق و سلامتی

در شب دیگر و آخری.

وقتی خروس خواند قوقولی

و بطری ها همه خالی

و ابلیسان مست

پس شیطان درون جست

جا داد در بطری های خالی

ابلیسان مست را با بی خیالی

و بعد پر کرد بطری ها را دوباره

و درشان را بست با سیم و چوب پنبه

پنج در صد هزار ابلیس

شدند در بطری ها اسیر

هرکدام از این بطری های شیطان

نامیده شد شراب شامپاین

وقتی در بطری می کند صدای قشنگی

باز می شود جوانه خوشی و با آب و رنگی

در اطراف طنین می اندازد صدای ترانه و مستی

بله، رها شده است ابلیس پستی

 

اثری از ادوارد ماریا اوتینگر Eduard Maria Oettinger

اوتینگر در ١٩ نوامبر ١٨٠٨ میلادی در برسلاو متولد و در ٢۶ ژوئن ١٨٧٢ در بلازوتیس در گذشت. روزنامه نگار و نویسنده آلمانی

[ ۱۳۸۸/٦/۱٥ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ]

                    

روزی قورباغه ها تصمیم گرفتند یک مسابقه دو برگزار کنند. برای اینکه مسابقه سخت شود آنها یک مکان مرتفع و بلند برج مانندی را به عنوان هدف و نقطه پایانی مسابقه، تعیین کردند.

در روز مسابقه ، یه عالمه قورباغه برای تماشا جمع شدند و بالاخره مسابقه شروع شد. به نظر می آمد هیچ کدام از قورباغه ها واقعا نمی توانستند تصورش را بکنند که حتی یکی از قورباغه های شرکت کننده بتواند به هدف برسد.

به جای آنکه دوندگان را تشویق کنند ، فریاد می زدند: "آه، بیچاره ها! آنها هرگز نمی توانند این کار را انجام دهند!" یا "این کار غیر ممکنه" یا "هرگز نمی توانید" .

و واقعا به نظر می رسید که حق با تماشاچیان است و قورباغه های یکی پس از دیگری از پا می افتادند. تماشاچیان همچنان فریاد می زدند "وای، بدبختها! هرگز نمی توانند این کار را بکنند!"  و واقعا به زودی همه قورباغه ها تسلیم شدند- همه، به جز یکی که بدون خستگی و ناراحتی از شیب تند بالا می رفت- و به عنوان تنها دونده به هدف رسید.

قورباغه های تماشاچی خیلی دستپاچه شدند و همه می خواستند بدانند که چطور چنین چیزی ممکن شده است. یکی از قورباغه های شرکت کننده در مسابقه نزدیک او شد تا بپرسد چطور توانسته در مسابقه برنده شود و با کمال تعجب دریافت که این قورباغه کر بوده است.

 

"این فابل را یک نویسنده سوییسی ناشناس به رشته تحریر درآورده و این فابل به ما نشان می دهد که گاهی اوقات خیلی خوبه که به حدس و گمان و سخنان بقیه گوش ندهیم."

[ ۱۳۸۸/٦/۱٤ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ]

سرمای سخت و اقلیم قطب شمال بر روی کار و فرهنگ مردم این نواحی تاثیری شگرف داشته است. زمستان در این مناطق نه تنها سرمای گزنده ای دارد بلکه تاریک هم هست. در قطب شمال و نواحی اطراف آن حدود 70 قبیله بومی با جمعیتی بالغ بر 600 هزار نفر زندگی می کنند. بر مناطق مختلف قطب شمال ، فرهنگهای متعددی حاکم است. شرایط محدود زندگی و شمار اندک ذخایر زیرزمینی در زندگی اجتماعی مردم قطب شمال، بازتاب یافته است. مثلا این مردم در فصلهای معینی از سال به منطقه دیگری کوچ می کنند. همه مردم قطب شمال به "آنیمیسموس" (اعتقاد به روح) معتقدند و براین باورند که ارواح جزئی از طبیعت پیرامون آنهاست.

 شمن (schamane) جایگاه ویژه ای در دین و مذهب مردم قطب شمال دارد. ظهور کلیسا ها جایگاه "شمن" و موسیقی بومی قطب شمال را کاملا نابود کرد. فرهنگ مردم قطب شمال چندی است که مورد توجه بومیان این منطقه و هچنین سایر جهان قرار گرفته است. فرهنگ و رسوم قطب شمال به طور شفاهی و دهان به دهان منتقل شده و نوشته ای وجود ندارد. سامی ها (saamen) ی فندلاندی تازه در سال 1987 در کنفرانس " آرجپلاگ" زبان نوشتاری مشترک را پذیرفتند.

قطب شمال (که در زبان انگلیسی و اصلی به آن "آرکتیش" (arktisch) می گویند معنای اسطوره ای دارد و اسم خود را از لغت یونانی "آرکتس" (arktos) به معنای خرس، گرفته است. مناطق قطب شمال، آرکتیش خوانده می شود چون تصور براین است که این منطقه زیر صورت فلکی دب اکبر قرار گرفته است. خرس ، خمیرمایه اصلی تصویر عمومی و مذهب قطب شمال است. در این منطقه خرسها به عنوان اجداد و نیاکان ، پنداشته می شوند و مثل خدا مورد پرستش قرار می گیرند. در اسطوره ها آمده که خرس در آسمان متولد شده و پس از مرگ به وطن اولیه اش برگشته است. خرس در قطب شمال یک "تابو" است. خرس از خودش چنان انرژی ساتع می کند که مثلا زنان اجازه ندارند (حتی هنگام شکار) به خرس نگاه کنند البته راه حلی برای فرار از این قانون هست و آن اینکه زنان می توانند از میان یک حلقه فلزی خرس را نظاره کنند چراکه حلقه اجازه نمی دهد انرژی خرس از آن عبور کند و به مثابه یک مانع عمل می کند. علت این امر در اساطیر چنین آمده که دختری زمستان را در غار خرس سپری کرده و سرآغاز ازدیاد جمعیت خرسها شده است. فرهنگ خرسها از اواسط دوران سنگی باستان برروی تصاویر درون غارها قابل اثبات است و این فرهنگ از قوم سام ها تا قبایل سیبری و تا سرخ پوستان گسترش یافته است. به باور بومیان اصیل قطب شمال (سامی ها و فندلاندی ها) ، خرس می تواند به انسان و انسان می تواند به خرس تبدیل شود. خرسها با ویژگیهای همچون قدرت زیاد مثال زدنی و خرد ، توصیف شده اند. خرس ارباب جنگل و پسر خدا است. دندانها و پنجه های خرس به عنوان طلسم حمل می شوند تا "نیروی خرس ها" را عاریه بخشد.

داستانی از خرسها نقل است که:

مرد پیری همیشه زمستانها غیبش می زد و بهار پیدایش می شد. عروس پیرمرد کنجکاو شد و یک پاییز تصمیم گرفت او را تعقیب کند. پیرمرد وارد جنگل شد. عروس نیز او را تعقیب می کرد اما برای یک لحظه او را گم کرد و به جای پیرمرد؛ خرسی را دید که درون حفره درختی که کج روییده بود، خوابیده بود. عروس وارد حفره شد و در همان لحظه به خرس تبدیل شد. آن خرس خوابیده واقعا پدرشوهرش بود و برای عروسش تعریف کرد که زمستانها همیشه به خرس تبدیل می شود و در این حفره می خوابد ( و این دلیلی است برای اینکه چرا پیرها خسیس هستند). عروس نمی دانست چکار کند و پدرشوهرش به او پیشنهاد کرد که زمستان را در آن غار استراحت کند. وسط زمستان هنگامی که دو خرس به خواب عمیقی فرورفته بودند، پسران پیرمرد برای شکار خرس به جنگل آمدند و از قضا یک راست سراغ همان حفره درخت رفتند. خرسها بیدار شدند. خرس پدر خود را به خطر انداخت تا شکار شود و خرس عروس نجات پیدا کند. پسران از پوست خرس پدر، "کوتا" (نوعی چادر خیمه) ساختند. خرس عروس طبق توصیه خرس پدر باید از روی این خیمه می پرید تا به انسان تبدیل  شود. وقتی پرید پای چپش به خیمه گیر کرد . خرس عروس دوباره به آدم تبدیل شد اما پای چپش خرس ماند.

منبع: آیرورا

(استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع "قلم سخن" است)

[ ۱۳۸۸/٦/۱۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ]

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولدت زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

شعری از ؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/٦/۱٠ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ ]

آکادمی ملی علوم آمریکا برای نخستین بار برروی هورمون تستوسترون در زنان تحقیق و آزمایش انجام داده تا به رابطه این هورمون با قدرت اراده زنان بپردازد و رابطه مشخصی نیز بین این دو اثبات شد.

براساس این تحقیق بین این هورمون و پیشرفت به ویژه در حوزه اقتصادی و مالی در زنان رابطه معناداری وجود دارد. تاکنون فقط تاثیر این هورمون در مردان آزمایش شده بود و متاسفانه تاکنون میزان استاندارد تستوسترون در زنان،‌ بررسی نشده است.

تحقیق رابطه بین این هورمون و قدرت اراده خانمها برروی ۵٠٠ دانشجوی MBA اقتصاد دانشگاه شیکاگو آمریکا انجام شده است و مشخص شد هر چه میزان این هورمون در دانشجویان زن بیشتر بود، بیشتر هم وارد معامله های اقتصادی مخاطره آمیز شده اند و به باور دانشمندان پیش کسوت می توان برروی این زنان در دنیای پول ، حساب کرد.

گرچه میزان این هورمون در مردان ، تاثیرات متفاوتی دارد اما این هورمون در هیچ یک از مردان برروی حس جاه طلبی، بلندپروازی و سرمایه گذاری مخاطره آمیز ، تاثیر ندارد و فقط این تاثیرات روی زنان دیده شده است. با این همه فقط 36 درصد زنان هورمون تستوسترون قدرمند را دارا هستند. اما به هرحال مردان در حالت معمول هم، 56 درصدشان اهل خطر و تشنه پیشرفت و ترقی هستند.

[ ۱۳۸۸/٦/۱٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ]

                                      

سریال کره ای جومونگ که خیلی طرفدار در آسیا داره بن مایه خودش را از اسطوره های ایرانی قرض گرفته و در حقیقت اساطیر ایرانی را دزدیده است. جومونگ از روی تصویر "آرش کمانگیر" ساخته شده و متاسفانه حال دیگر هر ایرانی با دیدن هر شخصیت کمان به دست فریاد می زند: جومونگ.

وقتی کاوه آهنگر ما تبدیل می شود به "موپالمو" و سهراب تبدیل می شود به "یوری" و سیمرغ افسانه ای ایرانیان که بومی و مختص فرهنگ و اساطیر ایرانی است تبدیل به سمبل کره ای ها می شود، آنوقت باید متاسف باشیم. متاسف باشیم که مولوی را ترکیه دزدید و فرهنگ و ادبمان نیز اینچنین به یغما می رود.

و اینچنین اساطیر ایرانی اینگونه در پس سریالهایی از این دست رنگ می بازند و از دست می روند.

ایرانی که "ابن سینا" دارد چقدر سریال آن توانسته در جهان که نه حداقل در منطقه سر و صدا به پاکند در حالیکه "یانگوم"‌که وجودی واقعی نیز نداشته اینچنین دوست داشتنی می شود.

کودکان ایرانی از ابن سینا چیزی نمی دانند از آرش کمانگیر چیزی نمی دانند اما شمشیر جومونگ را خوب می شناسند و با دیدن هر کمانی خاطره جومونگ برای آنها تداعی می شود.

واقعا چه چیزی در سریالهای خارجی نهفته است که اینهمه مخاطب به خود جذب می کند. آیا فیلمنامه های قوی دارند و آیا ما نویسنده و فیلمنامه نویس قهار نداریم مایی که  در شعر و ادبیات حرف اول را در جهان می زنیم یعنی اینقدر سواد نویسندگانمان نم کشیده که از پس نوشتن یک فیلمنامه هم برنمی آیند.

شاید هم به خاطر لباسهای زیبایی کره ای ها باشد که فیلمشان اینقدر مخاطب پسند شده اما مگر لباسهای سنتی ایرانیان  سرشار  از رنگ و هنر و نشاط نبوده و آیا صنایع دستی همچون گلدوزی و سوزن دوزی ایرانیان سرآمد بقیه صنایع دستی نیست؟

واقعیت این است که ایرانیان برای شبکه یک فیلم می سازند برای شبکه دو فیلم می سازند برای شبکه ... برای یک میلیون، دو میلیون،‌سه میلیون،‌ ... خلاصه شمار مخاطبانشان محدود است و تنها قشر خاصی را در برمی گیرد یا علاقمندان به سنت را یا علاقمندان به تجدد را.

اما کره ای ها ،‌ جهانی فیلم می سازند و مخاطب جهانی را مدنظر می گیرند. پس زمینه فیلمبرداریشان تمیز و حساب شده است و سلیقه جهانی را همواره  وارد کارشان می کنند.

جالب است که نخستین نگاره ساز چنگ در خوزستان مربوط به شش هزار سال قبل از میلاد مسیح یافت شده یعنی در موسیقی اول هستیم.

جالب است که نخستین انیمیشن جهان در جام منقوش شهر سوخته ایران یافت شده پس ذهن خلاقی داریم.

جالب است که نخستین خشت دست نوشته آدمی در کرج یافت شده پس در نوشتن هم اول هستیم.

جالب است که ایران مهد شعر و فرهنگ و ادبیات و نویسندگان و دانشمندان اساطیر پرمعنا همچون سیمرغ است.

اما از همه جالبتر این است که تمام این فرهنگ غنی را یک به یک داریم از دست می دهیم و دزدیدن اسطوره هایمان را با خوشی و لذت،‌ به نظاره نشسته ایم.

راستی بار دیگر نوبت کدام خمیرمایه فرهنگی ایرانی است که به یغما رود؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/٦/٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ ]

برخی انسانها مرتبا از کابوس رنج می برند. هر شب دچار کابوس می شوند و در کابوسهایشان تحت تعقیب قرار می گیرند یا ترس از مرگ را تجربه می کنند. داروهای خواب آور و درمانهای روانشناسانه تا اندازه ای در درمان کابوسها موثرند. اما پژوهشگران، خوابهای وحشتناک را به طور دقیق تری مورد مطالعه قرار داده اند و تمرین مغزی ویژه ای را برای رهایی از کابوس ها توصیه می کنند. هرکس می خواهد از دیدن کابوس رهایی یابد باید چگونگی رویا دیدن را یاد بگیرد.

یک تیم تحقیقاتی بین المللی با اجرای تحقیقی دریافته اند که برخی افراد در خواب می دانند و درک می کنند که در حال رویا دیدن هستند و این رویا واقعیت ندارد. آنها اصطلاحا "رویاهای روشن" را تجربه می کنند که در این موارد مغز فرم خاصی به خود می گیرد.

آنطور که دانشمندان دانشگاههای بن، دارمشتادت، ماینس آلمان و مدرسه پزشکی هاروارد بوستون دریافته اند در این مواقع دو حالت ضمیر خودآگاه ، همزمان عمل می کنند. مغزی که به خواب فرو رفته، رویا می بیند و به طور موازی رویاها را با واقعیت کنترل می کند و افراد می توانند با تمرین کردن این توانایی، از کابوسها رهایی یابند.

به گفته محققان، کابوسها مثلا حمله یک ببر در خواب خیلی واقعی به نظر می رسد. اما برخی افراد از این رویاها، فقط تصاویری خیالی را تجربه می کنند. "اورسلا وس" ، روانشناس آلمانی می گوید:تاکنون مشخص نشده  که دقیقا "رویاهای روشن"، چگونه در مغز اتفاق می افتد. اورسلا وس در تحقیق خود تلاش کرده تا توانایی "رویاهای روشن" را در شرکت کنندگان ایجاد کند تا بفهمد هنگام کابوس، آن تنها یک خواب است و واقعیت ندارد.

"وس" می گوید: این کار مثل این است که را بینی را ببندی و با این وجود بخواهی نفس بکشی. در این تحقیق، شرکت کنندگان باید طی هفته ها تمرین، به موقعیتهای کابوس فکر می کردند و برروی این مساله که می توانند رویا و حقیقت را از هم تشخیص دهند، متمرکز می شوند.

شش نفر از 20 شرکت کننده واقعا توانستند به این توانایی دست یابند. محققان در "آزمایشگاه خواب" با اتصال الکترودهایی به سر نشان دادند که قسمت جلویی مغز افراد، هنگام دیدن "رویاهای روشن" فعال تر از وضعیت نرمال خواب است. این قسمت مغز شامل لایه جلویی کورتکس، مسوول ارزیابی های انتقادی و پیچیده از وقایع است که هنگام خواب غیرفعال می شود.

در هنگام دیدن "رویاهای روشن" فقط این قسمت مغز فعال است و گویی بقیه قسمتها به خواب فرو رفته اند. گرچه نتایج این تحقیق به خاطر شمار اندک شرکت کنندگان فعلا موقتی است اما محققان امیدوارند که با ایجاد امکان توانایی دیدن "رویاهای روشن" افراد بتوانند هنگام کابوسهای وحشتناک، آن را از واقعیت تمییز دهند.

نتایج این تحقیق همچنین می تواند برای بیماری "روان پریشی" موثر باشد چراکه این بیماری با تصاویر رویاگونه شروع می شود.

البته عکس وضعیت "رویاهای روشن" (وضعیتی که فرد در خواب می تواند رویا از واقعیت را تشخیص دهد) نیز وجود دارد و آن اینکه فردی که بیدار است اما با این وجود نمی تواند خیالات خود را از واقعیت مجزا کند.

شاید بتوان با تمرین، این توانایی را ایجاد کرد تا بیماران فرق میان حقیقت و خیال، را یاد بگیرند.

[ ۱۳۸۸/٦/٤ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ]

 نوعی ماده خواب آور موسوم به پروفول Propofol در خون مایکل جکسون ستاره پاپ آمریکایی یافت شده که موجب مرگ او شده است.

به گزارش لس آنجلس تایمز دکتر مایکل جکسون، "Conrad Murray" کنراد مورای این دارو را برای او تجویز کرده بود اما مصرف دز بالای این دارو به همراه داروهای دیگر از جمله قرص والیوم موجب مرگ مایکل جکسون شده است.

جکسون باید روزانه 50 میلی گرم از این دارو را مصرف می کرد اما در خون او، دز بالای پروفول و ماده دیگر خواب آور کشف شده است.

مایکل جکسون در 25 ژوئن 2009 در خانه شخص اش براثر ایست قلبی درگذشت.

گفتنی است دکتر مورای با حقوق ماهانه 150 هزار دلار از ماه می 2009 میلادی به استخدام مایکل جکسون در آمده بود و قرار بود او را در کنسرت لندن جکسون، همراهی کند.

دکتر مورای پس از مرگ مایکل جکسون نخستین بار است که گزارش دارویی خود را افشا می کند.

[ ۱۳۸۸/٦/۳ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ]

فردریش شیلر (نویسنده مشهور آلمانی) : شادی در قلم توانا در توصیف طبیعت ابدی معنا می دهد.

جرج د پرینتس (روزنامه نگار آمریکایی ١٨٧٠-١٨٠٢ ):‌قلم اسلحه توانایی است اما انسان به وسیله قلم در مقایسه با سایر سلاحها می تواند آسانتر بکشد.

هاینریش هاینه (نویسنده برجسته آلمانی):‌ در زندگیم دریافته ام که از طریق قدرت قلم بیشتر می توان به کارها سامان داد تا با التماس کردن،‌ اما با شمشیر فقط می توان به ثروت انسانها دست یافت. شمشیر من قلمم است.

[ ۱۳۸۸/٦/٢ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ ]

 مجله هفتگی پزشکی "DMW" آلمانی به مسلمانان دیابتی توصیه کرده که حتما روزه خود را تحت نظر پزشک بگیرند. در این مطلب، آمده گرچه بیماران مزمن دیابتی موظف نیستند روزه بگیرند اما بسیاری از مسلمانان دیابتی معتقد، روزه می گیرند و دزهای دارویی دیابت خود را در وعده های غذایی تغییر می دهند که ممکن است خطرآفرین باشد. به ویژه جابجایی زمانی تزریق انسولین صبحگاهی می تواند موجب افزایش یا کاهش قند خون شده و بیماران را با خطر مواجه سازد.

پزشکان آلمانی توصیه کرده اند که مسلمانان دیابتی در طول ماه مبارک رمضان حتما، آب و مایعات زیادی بنوشند و خود را در مضیقه تشنگی قرار ندهند.

[ ۱۳۸۸/٦/۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ]

 اسکیلا، الهه باستانی یونان که به آن در زبان یونانی، اسزیلا هم می گویند. اسکیلا یک هیولای دریا در اساطیر یونان است که بالاتنه آن یک زن جوان و در پایین آن شش سگ روییده است.

درباره اسکیلا،‌ افسانه های زیادی نقل شده اما متداول ترین افسانه این است که: اسکیلا دختر زیبا و فرزند الهه رودخانه ها کراتاییس بوده است. گلاکوس، الهه دریا و ماهیگران،‌دیوانه وار عاشق اسکیلا می شود اما اسکیلا از دست او فرار می کند و به جایی می رود که گلاکوس نتواند دنبال او بیاید.

گلاکوس پیش ساحره "کیرکه"‌ circe می رود و از او درخواست معجون عشق برای نرم کردن قلب اسکیلا می کند. اما ساحره خودش عاشق گلاکوس می شود و با کلمات شیرین و نگاه، عشق او را طلب می کند اما الهه دریا عشق او را نمی پذیرد.

ساحره برآشفته و عصبانی می شود اما نه از دست گلاکوس بلکه از اسکیلا، برای همین ساحره بطری کوچکی از زهر تهیه می کند و در مکان شنای اسکیلا می ریزد. وقتی اسکیلا وارد آب می شود به یک هیولای بدشکل تغییر قیافه می دهد که پایین بدن او شش هیولا کریه المنظر همانند سگ با 12 پا، روییده بود که هرکدام سه ردیف دندان  داشتند و بی وقفه پارس می کردند. اسکیلا در بدبختی کامل دیگر نمی توانست حرکت کند و از آن پس اسکیلا کوشید تا از این بی عدالتی انتقام بگیرد و خود به یک حیوان وحشی تبدیل شد که به هرچیزی که دست می یافت او را نابود می کرد.

اسکیلا در تنگه مسینای یونان مقابل یک هیولای دیگر بر صخره به نام "چاریبدیس"، charybdis زندگی می کند. این دو هیولا (اسکیلا و چاریبدیس) با یکدیگر هرچیزی که وارد قلمرو آنها شود را می خورند و به ویژه به دریانوردان بی احتیاط حمله می کنند که در سفر ادیسه نیز شش همراه او را می خورند.

میان اسکیلا و چاریبدیس، دو خطر است هر کس از یک خطر فرار کند، گرفتار آن دیگری می شود.

اسکیلا نام دختر پادشاه "نیسوس" نیز هست و همچنین نام خیابانی در مسینای یونان است.

 هرگونه استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع "قلم سخن"‌ است.

[ ۱۳۸۸/٦/۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم