قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اووه تیم؛ مترجم: سادات حسینی خواه ؛ منتشر شده در روزنامه آرمان امروز

**اووه تیم ؛ فرزند دوران پس از جنگ

اووه هانس هاینس تیم ، یکی از موفق ترین نویسندگان و فیلمنامه نویسان آلمانی است چراکه بسیاری از کتاب های او تبدیل به فیلم شده اند. کشف سوسیس کاری ، خوک دونده ای به نام رودی روسل و مثلا برادرم ، پرفروش ترین آثار اووه به شمار می روند. اکنون نیز مجموعه مقالات او با عنوان برج مونتنی در 18 صفحه به چاپ رسیده است.

اووه تیم 30 مارس سال 1940 در هامبورگ جایی که بخش عمده ای از دوران کودکی و جوانی اش را گذراند، متولد شد. پس از مرگ پدرش او به مدت سه سال تجارت خزدوزی و هنر تزئین خز پدرش را عهده دار شد. او همراه با بنو اونه‌زورگ (دانشجوی آلمانی  که در جریان تظاهراتی علیه سفر شاه به آلمان در دوم ژوئن ۱۹۶۷ در برلین کشته شد و بعدها اووه درباره او نیز نوشت) دیپلم گرفت و نخستین اشعارش را به چاپ رساند. سپس به مونیخ رفت تا در دانشگاه  لودویگ ماکسیمیلیان در رشته ادبیات آلمانی و فلسفه تحصیل کند و در سال 1971 دکترا گرفت. اووه تیم به ویژه در قرن جدید بارها جایزه گرفت که از جمله آنها می توان به جایزه بزرگ ادبی آکادمی هنرهای زیبای بایرن و جایزه ادبی شوبارت و نیز جایزه هاینریش بل ، اشاره کرد.

او به عنوان فرزند دوران پس از جنگ در آثارش به ویژه نوشته های اخیرش ، نگاه تاریخی به نازیسم و همچنین ایده های دهه 68 میلادی داشت. بسیاری از آثار او از سوی نشر کیپنهیر ویچ (Kiepenheuer & Witsch) به چاپ رسیده است. تیم با خانواده اش به عنوان نویسنده ای مستقل در مونیخ و برلین زندگی می کند و مرتبا در دانشگاه های مختلف آلمانی و بین المللی ، سخنرانی دارد.

او به عنوان مهم ترین نماینده دهه 68 میلادی به شمار می رود. آثار او از جمله رمان ها قرمز در سال 2001 و سایه روشن در سال 2008 راوی داستان های جنگ و پس از جنگ است. او  به عنوان نویسنده کودک و نوجوان نیز فعالیت دارد. کتاب خوک دونده ای به نام رودی روسل هم به عنوان کتاب و هم به عنوان فیلم ، موفقیت عظیمی کسب کرد و در سال 1990 نیز جایزه ادبیات نسل جوان آلمان را دریافت کرد.

او فعالیت های سیاسی نیز داشته و در شورش های دانشجویی 1968 در اشغال دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ شرکت داشت.

 

**سیاست در آثار اووه تیم

اووه تیم تا حالا هم به عنوان یک نویسنده درگیر سیاست باقی مانده است. او از سال 1973 عضو حزب کمونیست آلمان  DKP بود تا آنکه در سال 1981 از آن استعفا داد. 

مباحث اجتماعی و سیاسی یکی از ویژگی های قابل توجه بسیاری از آثار او مانند رمان «فرار کربل» در سال 1980 و «شکار انسان» در سال 1991 است.

اووه تیم خودش را به توصیف از آلمان فدرال محدود نمی کند.او حتی از طریق زندگینامه همسرش - که اجدادش در آمریکای جنوبی زندگی می کردند- در کتاب درخت مار در سال 1986 درباره جوامع پسااستعمار و برخورد آنها با فرهنگ های مختلف نوشت.

 

**پرفروش ترین کتاب های اووه تیم

کشف سوسیس کاری در سال 1993 و مثل برادرم در سال 2003 از پرفروش ترین آثار اووه تیم به شمار می روند.

در این کتاب مردی نه چندان جوان به هامبورگ شهر دوران کودکی خود سفر می کند و در آنجا به دنبال خاطره هایش ، در پی «لنا بروکر» صاحب قدیمی یک ساندویج فروشی در فروشگاه بزرگ جدید هامبورگ می رود. او لنا بروکر ایام قدیم را در خانه سالمندان می یابد و داستان «بهترین سال ها» ی او و اینکه چطور سوسیس کاری را کشف کرد را می شنود.

داستان لنا به آخرین روزهای آوریل سال 1945 بازمی گردد زمانی که هرمان برمر فراری در اتاق زیرشیروانی لنای جوان پنهان می شود و هر دو عاشق هم می شوند درحالیکه اتاق زیرشیروانی به زندانی برای برمر تبدیل شده ، او ناپدید می شود. غم عشق برای لنا کشفی با عواقب پیش بینی نشده به همراه می آورد: کشف سوسیس کاری.

بزرگ ترین موفقیت کتاب کشف سوسیس کاری در سال 2008 بود که با هنرمندی باربارا سکووا -بازیگر صاحب نام آلمانی- در قالب یک فیلم در سینماها به نمایش در آمد.

در نشریه نویه زورشر در مورد اووه تیم چنین آمده است : رمان های این نویسنده نثری از سعادت و رنج انسانی است.

 

**رمان مثلا برادرم

او در رمان مثلا برادرم در سال 2003  حقیقت پدر و برادرش را پای میز محاکمه کشانده و آنان را موشکافی کرده است. اووه تیم رابطه پیچیده ای با پدر اقتدارگرا و برادری که 16 سال از او بزرگ تر بود، داشت.

اووه در رمان مثلا برادرم داستان برادر بزرگ ترش کارل هاینس تیم را روایت می کند که در سال 1924 در هامبورگ متولد شد و در سال 1943 در یک بیمارستان نظامی در اوکراین درگذشت.

تنها بعد از مرگ مادر و خواهر، اووه تیم به اندازه کافی احساس آزادی کرد که در مورد برادر بزرگ ترش که در سال 1942 داوطلبانه به لشکر سوم زرهی اس‌اس توتنکوپف (جمجمه مردگان) پیوست  و دیگر هرگز بازنگشت، بنویسد.

او در این روایت اتوبیوگرافی از رنج ها و خاطرات برادرش نوشت؛ چرا این خاطرات بعد از نیم قرن همچنان به مغز اووه فشار می آورند؟ اینکه بخواهی از برادر بنویسی و خودت را بجای او بگذاری و از نسل جنگ بگویی سخت است، چگونه اووه موفق شد بیوگرافی شفافی را ارائه دهد ؛ اینها سئوالات آشنایی منطبق بر ارزش های تربیتی ، عشق و احترام به نظر می رسند. چرا برادر اووه داوطلبانه خود را به ارتش اس اس معرفی کرد؟ چطور از سر تعهد به سوی مرگ رفت؟ او چه انتخاب هایی داشت و چه موانعی سد راه او بودند؟ تقصیر چه کسی بود؟

مطبوعات رمان مثلا برادرم را کتابی دانسته اند که خواندن آن برای نوجوانان لازم است تا با گذشتگان آشنا شوند.

 

** تابستان داغ

رمان «تابستان داغ»  اووه تیم یکی از معدود شاهدان و ناظران ادبی جنبش دانشجویی آلمان (جنبشی برای مبارزه با بورژوازی آن دوران )  به شمار می رود.

«تابستان داغ» اولین رمان اووه تیم است؛ رمان «تابستان داغ» همراه با رمان های «قرمز»  -منتشر شده در سال 2001 - و «فرار کربل» -منتشر شده در سال 1980-، تریلوژی (سه گانه ادبی که روی هم داستان دنباله داری را می سازند) تشکیل می دهند که تغییرات نسل ها را در آن مقطع تاریخی آلمان یعنی آلمان حین جنگ و پس از جنگ جهانی دوم را نشان می دهد.

این رمان همچنین برخی عناصر مربوط بشرح حال خود اووه تیم را نیز در بردارد: چراکه اووه تیم همانند محتوای این داستان مدتی در مونیخ تحصیل کرد و در آنجا مدتی در جنبش دانشجویان برای برقراری یک جامعه دمکراتیک موسوم به SDS فعال بود و در هامبورگ و برانشویگ نیز مدتی زندگی کرد و مانند اولریش (شخصیت اصلی رمان تابستان داغ) ، نمایشنامه ناموفقی نوشت.

 

**برج دو مونتنی

برج مونتنی، مجموعه مقالات نوشته شده توسط اووه تیم بین سال های 1997 تا 2012 است که بطور یکجا در سال 2015 به چاپ رسید. تیم در این مقالات اتاق کار و کتابخانه میشل دومنتنی (نویسنده فرانسوی) را همانند اتاق کار شخصی خود توصیف می کند. تیم اووه ، «برج» و «غار» را نمادی برای خروج از جهان می داند .

 

**زبان آلمانی در آثار اووه تیم

اووه همواره زبان آلمانی را در مقاله هایش ستایش کرده و معتقد است که حیرت را در تمام ساختارهای زبانی می توان یافت اما زبان آلمانی به خوبی وجه شرطی را می شناسد و زبان امپراطوری بوده که می گوید: آن چیز می تواند اینگونه باشد یا می توانست آنگونه باشد ؛ زبانی که در آن شک و آرزو نهفته است.
زبان آلمانی ، وطن اوست. اووه تیم پیش از هر چیز صدای این زبان را دوست دارد و در نوشته هایش همواره اول به این مساله فکر می کند.

اووه صدای ضربآهنگ جملات تازه نوشته شده خود را می شنود. او در یکی از مصاحبه هایش با دویچه وله گفته بود که «من صدایی در ذهنم دارم که بدون آن نمی توانم بنویسم».
او ساختار جمله را مدت ها اصلاح می کند ، کلمات اضافی را حذف می کند، طرحی های دیگر را بین آنها قرار می دهد تا بالاخره جملات به دلش بنشینند. «آنقدر می نویسم تا ضرباهنگ خوبی داشته باشند»
اووه تیم دربرابر خود و همچنین در برابر معاصران ادبی نسل جوان خود یک چهره ادبی بی نهایت روشن فکر است. روح سیاسی در او با وجود سالمندی ، بیدار مانده است. و او خوشحال است که نویسندگان آلمانی مانند اینگو شولتسه ، یولی تسه و یولیا فرانک و دیگر نویسندگان جوان متعهد در سطح بین المللی مطرح شده و از سوی جامعه جهانی درک شده اند.

**مصاحبه با اووه تیم

 آقای تیم ، عنوان یکی از مقالات شده در کتاب برج دو منتنی ، این است که «آیا می توان نوشتن را یادگرفت؟» و حال سئوال اینجاست که آیا می توان؟

اووه: می توان نوشتن را یاد گرفت و فرد آن را در مدرسه می آموزد. نوشتن به کارهای زیادی بستگی دارد. بسیاری از نوشته ها در زندگی فقط زمانی نوشته می شوند که باید.

اما برخی آدمها معتاد نوشتن هستند، اینها نویسنده اند؛ و همچنین می توان نوشته های ادبی را بهبود داد ، می توان در مورد نوشته ها بحث کرد و آنها را تغییر داد. اما علت آنکه چرا فردی می نویسد را نمی توان یاد گرفت. نوشته ها از زخم ها برمی آیند اما در عین حال باید شوق گفتن برای روایت را داشته باشد.

**شما چطور در دورانی که آموزشی برای نوشتن خلاق وجود نداشت، نوشتن را یادگرفتید؟

اووه: من زیاد می خواندم و همیشه می نوشتم. خاطرات روزانه ، داستان های کوتاه ، شعر.

درک من از ساختارهای زبانی و داستانی از طریق بازنویسی، بهبود یافت.

**شما گفتید که تحیر، مکث و تردید همراه جدانشدنی کارهای نویسندگان است، مکث و تردید به چه معناست؟

آدم در دوران کودکی در می یابد که شگفتی از جهان، مقوله تحیرآوری است. کشفیاتی که نو هستند و برای نخستین بار دیده می شوند. اما این پدیده در حقیقت پایه و اساس هنر و ادبیات را تشکیل می دهند: چیزهایی که آدم، جدید و به صورت دیگری می بیند.

همچنین توصیف کردن چیزی که جدید و تعجب برانگیز است. اینها انگیزه لذت بردن از خواندن را ایجاد می کنند.

**اووه تیم ، شما طرفدار وردر هستید و در مونیخ زندگی می کنید اما آپارتمان دومی هم در فریدنا (ناحیه ای در برلین) دارید ؛ آیا این هم مانند نویسندگانی از جمله بوشنر و هاینه ، نوعی زندگی در تبعید به شمار می رود؟

بین من و نویسندگان نامبرده شده تفاوت فراوانی وجود دارد. یکی از این تفاوت ها این است: مونیخ برای من یک تبعید داوطلبانه و راحت است. من این شهر را دوست دارم هرچندکه همچنان احساس غربت می کنم. من لهجه محلی آنان را تا الان هم متوجه نمی شوم.

**آقای تیم شما یک نویسنده مشهور و فوق العاده هستید اما بسیاری نام شما را با کتاب «خوک دونده ای به نام روسل» می شناسند . این مساله شما را اذیت می کند؟
-نه . این خوک به طرز فوق العاده ای شورشی است . او خیلی با دقت در مورد مسائل کنکاش می کند.
*شما هم کتاب های کودکانه نوشته اید و هم داستان هایی از برادرتان که عضو ارتش نازی SS بود. اگر شما یکی از همکارانتان چنین طیف مختلفی از آثار می دیدید، نخستین فکری که به ذهنتان می رسید، چه بود؟
-من فکر می کردم که او باید خوب باشد. به عقیده من وقتی که کسی چنین نوشته هایی تا این حد متفاوت را به خوبی کنار هم قرار می دهد ، باید طیف گسترده ای از خیال را داشته باشد. البته این احتمال که او بچه هم دارد ، مهم است. من هرگز بدون بچه ها نمی توانستم بنویسم.
* سن شما به تدریج بالا می رود . آیا احساس نمی کنید که کم کم نوشتن را کنار بگذارید؟
-نه ، همواره صدایی در ذهنم مرا به نوشتن وا می دارد و اشتیاق زیادی در این باره درون من وجود دارد.
**درست مثل کسانی که در زمینه صنایع دستی فعالیت دارند و راستی شما هم از پوست فروشی آغاز کردید و کت های خز درست می کردید.
- بله ، چنین شغلی برای یک نویسنده تقریبا به ندرت اتفاق می افتد. ماکسیم بیلر (نویسنده آلمانی) یک بار گفت : دیپلم، حشیش، پاریس و نوشتن. این مسیر زندگی بسیاری از نویسندگان است. این تجربه های خاص اما برای من اتفاق نیفتاد. من سخت کار کردن را تجربه کردم.

*بنو اونه زورگ ( 1940 تا 1967، دانشجوی آلمانی بود که در جریان تظاهراتی علیه سفر شاه به آلمان در دوم ژوئن ۱۹۶۷ در برلین کشته شد) دوست شما بود. او چگونه انسانی بود؟
-ما از سال 1961 تا 1963 در موسسه آموزشی ، دیپلم گرفتیم. بدیهی است که صحبت های ما راجع به ادبیات بود. من از طریق او با ادبیات مدرن فرانسه آشنا شدم با رمبو (بنیانگذار شعر مدرن فرانسه) و آپولینر (شاعر برجسته فرانسه) و دیگران.
ما در مورد کامو و ساتر صحبت می کردیم و مهم تر از همه هر دو ما شعرهایی می نوشتیم که در مورد آنها بحث کرده بودیم و به تدریج در مجله چاپ شد. اونه زورگ استعداد غزل سرایی زیادی داشت. بیش از حد می خواند و متفکر و درونگرا بود. بر این باروم که او می توانست غزل سرای بزرگی شود.
**چطور توانستید سابقه خانوادگی خود را در کتاب مثلا برادرم جمع کنید؟
- در این باره مشکلی نداشتم ؛ تمام داستان اصطلاحا پردازش و روایت شد.
وقتی آن را تمام کردم حس راحتی اطمینان بخشی کردم. انتشار زندگی شخصی خیلی مهم است.
*چرا از نوشتن این کتاب ترس داشتید؟
این کتاب مسیر عاطفی طولانی و تجربه خاصی داشت بنابراین طول کشید تا روند خاطرات در مسیر درست قرار گیرند. من دو سال روی این کتاب کار کردم. من همیشه می خواستم راجع به برادرم که نامه هایش را در دوران نوجوانی خوانده بودم ، بنویسم.
من این مساله را ترسناک یافتم که با نوشتن، به نکات منفی او بیشتر پی ببرم. اینکه او نه تنها در واحد اس اس مسلح (نازی) می جنگید بلکه در کشتار یهودیان یا پارتیزان ها فعال بود.

** شما هر شی ء ، خاطره ، اشیاء مذهبی مثل صلیب و چیزهایی که درباره آنها در داستان ها و رمان هایش صحبت می شود، جمع می کنید ؛ چگونه فردی چیزهایی که جالب هستند را جمع می کند؟
من همواره می ترسم که یکی از این اشیاء در خانه به سطل زباله انداخته شوند. این خطر بطور بدیهی وجود دارد. من آنها را در کمد می گذارم و در هر کشو ، سوژه ای است که آن را دنبال می کنم. رمان ها هم در سرم هم در کاغذها ، هر دو نگه داشته می شوند.

**دیپلم خود را چگونه گرفتید؟
من از کالج براون اشوایک با بنو اونه زورگ با هم تحصیل کردیم که من در مورد آن در کتاب «دوست و غریبه» نوشتم و در آن ، موقعیت سیاسی آن روزگار را توصیف کردم . بعد از آن فلسفه و ادبیات آلمانی تحصیل کردم.
** در خصوص موفقیت های خود بعد از دو دهه نوشتن آثارتان بگویید.

- آثار من مانند گونتر گراس (نویسنده آلمانی برنده نوبل ) نبود . او یک کتاب نوشته و با طبل حلبی با شیوه ای پرشور معرفی شد. اما نخستین رمان من به نام «تابستان داغ» چندان بد نبود و از دیدگاه امروز با 36 هزار جلد گالینگور تیراژ، حتی خیلی خوب است.

**و 19 سال بعد نوول کشف سوسیس کاری را نوشتید ...؟
که بعد در مدرسه تدریس شد. این کتاب به زبانهای مختلف ترجمه شد و ادیبان من را به خاطر آن ستودند. اما من مانند پتر هاندکه به خاطر حضور در دانشگاه پرینستون (که در یک گردهمایی در این دانشگاه به رواج نوعی نوشته‌های رئالیستی در ادبیات معاصر آلمان تاخت) به کانون توجه رسانه ها تبدیل نشدم.
*جنبش 68 چگونه به آلمان آمد؟
تاریخ جنبش دهه 68 در آلمان به سال 1967 می رسد . این جنبش در آلمان با مرگ بنو اونه زورگ در سال 1967 در برلین آغاز شد. جایی که به اونه زورگ در تظاهرات ضد شاه شلیک شد. در این تظاهرات 120 اعتراض کننده شرکت داشتند که همه با کراوات فرار می کردند و دخترها با لباس های مرسوم و همچنین با لباس های بیمارستان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. سال 1967 به راستی فقط به خاطر حالت خاص و فیگور عکسی بطور نمادین مطرح شد که در آن اونه زورگ کشته شده روی زمین قرار داشت.
مترجم: سادات حسینی خواه

درباره کتاب مثلا برادرم از اووه تیم؛

 سخت ترین سئوال ها:

چرا درست به سمت شاخه نظامی حزب نازی یعنی وافن اس اس؟ اووه تیم از مرگ و زندگی وحشتناک بعد از مرگ برادرش می گوید.

اووه تیم یک کتاب کوچک اما با این وجود بسیار مهم نوشته است - حتی اگر او چند صفحه ای را هم درباره چیزهای بی اهمیت نوشته باشد- . جملات او چنان تلالو ناباورانه ای دارند که نه تنها این نقص (نوشتن درباره چیزهای کم اهمیت) را جبران می کنند بلکه حتی به غنا و وزن کتاب کمک می کنند و با تمام اینها ، همه چیز در جای خودقرار گرفته است.

 مدت زیادی وقت برد تا اووه تیم جرات کند تا به زندگی کوتاه برادرش بپردازد. برادرش عضو شاخه نظامی نازی موسوم به وافن اس اس بود و در سال 1943 در حمله آلمان ها به منطقه کورسک اکراین شرکت کرده بود و بعد در آنجا به شدت زخمی شد و در یک بیمارستان نظامی جان سپرد. تیم به خاطر رعایت حال مادر و خواهرش تاکنون نمی توانست درباره برادرش صحبت کند و تازه بعد از مرگ آنها بود که سوالات تامل برانگیز و منطقی را طرح کرد: چرا زندگی برادرش تا این حد به طرز وحشتناکی در مسیر اشتباه قرار گرفت و چرا با این وجود او به عنوان بت خانواده تا این حد بالا برده شد؟

تیم سوال اولش را دنبال می کند و یک پسیکوگرام (نیمرخ روان نمایشی) تیره مبهم از برادرش همراه با خطوط روشن گیرا طرح می کند. به نظر می رسد این مرد جوان شخصیت اقتدارگرا نداشته است. گاهی او غیرقابل پیدا شدن بود و بعدا دوباره سر و کله اش پیدا می شد و کلمه ای از علت چیزی که به خاطرش نبود، نمی گفت. بعدها مادرش علت آن را یافت اما موقعی که برادر تیم مرده بود ؛ برادر تیم در خانه یک گوشه مخفی را ترتیب داده بود و در آنجا کتابهایی راجع به حیوانات آفریقایی می خواند.

همچنین می توان تصور کرد که این پسر جوان ، جای این جهان معقول خود را به دنیای نظامی داده است و قبل از این تصویر شخصیتی به ظاهر دوستانه ، اجزای شخصیتی تاریک برادرش ، پدیدار می شوند. تیم می پرسد که چرا برادرش همانند مردان دیگر هم عصرش (1924) –برادرش 16 سال از او بزرگ تر بود- منتظر دفترچه اعزام خود نشد بلکه مستقیما سراغ شاخه نظامی اس اس رفت. والدین ، او را به این راه وادار نکردند و عضویت به شاخه نظامی اس اس حقیقتا چیز کوچکی نبود. با عضویت در این شاخه نظامی ، فرد به عضویت واحد نخبگان نازی در می آمد (که یکی از لشکرهای زرهی آدولف هیتلر محسوب می شد) و اسلحه به دست تحت لوای جنون نژادپرستی می جنگیدند. این به آن معنا بود که عضو این شاخه نظامی باید به لهستانی ها، روس ها و یهودی ها شلیک کند. و تیم بدون کوچترین تردیدی مشخص می کند که ظاهرا برادرش به درد این خدمت نظامی نمی خورد : به هرحال او از سوی سازمان جوانان هیتلری اغلب به تنبیه نظامی فرستاده می شد.

اما اووه تیم فقط داستان برادرش را دنبال نکرد بلکه او در پی این سوال ها بود که چرا برادرش به شاخه نظامی اس اس رفت و این سوال یکی از نکات وجودی مهم در زندگی خانوادگی بود که صحبتش به میان می آمد. پدر و مادرش اغلب این سئوال را با لحن محزونی مطرح می کردند. آنها باور داشتند که پسرشان اگر به شاخه نظامی اس اس نمی رفت می توانست به آسانی زنده بماند و ناجی آنان باشد. تصوری که آنان بر آن پافشاری می کردند. اووه تیم این داستان زندگی شان پس از مرگ برادرش را با هنرمندی طوری روایت می کند که ردپای زندگی او را می توان دنبال کرد. پدر اووه تیم تصور اینکه برادر بزرگ تر می توانست ناجی باشد را در خانه تبلیغ می کرد و به همین خاطر باید کمی طرزفکرش را نقض می کرد چراکه او به معنای واقعی، فرد نظامی خانواده به شمار می رفت –حتی به طور قابل ملاحظه ای بیشتر از پسرش- و برای زندگی در صلح ساخته نشده بود. او با کار خزدوزی خود به سرعت به سمت رفاه رفت اما هنگامی که در اواسط دهه پنجاه میلادی که دیگر تقاضایی برای مهارت های هنری بداهه او نبود همچنان می توانست نقش یک تاجر موفق را بازی کند. برخلاف غرور نظامی اش او حتی بعد از جنگ جهانی اول در فرای کورپس (نیروهای داوطلب شبه نظامی آلمانی ضد کمونیستی) بود و از روی فطرت ذاتی باید کار پسرش را تائید می کرد و برای تحقق این تصمیم تلاش نمود.

صداهای دفترچه شبه خاطرات به شخصیت او نزدیک است و نویسنده موفق می شود که عکس های شرح دار فراموش نشدنی از زندگی آلمان فدرال آن دوران، ارائه کند. ترس خانواده و سرزنش کردن خود که آنها را وامی دارد که کسب و کار را رها کنند دائما در داستان احساس می شود. آنها قطره ای تاسف آور از تاریخ آلمان هستند. این خویشاوندی بزرگ و شیوه روایتگری که اووه تیم انتخاب کرده است با این مشکل اساسی کتاب (تاریخ تاسف آور) گره می خورد.

این مساله که اووه تیم بعد از این همه سال خودداری از رویارویی با برادرش حالا یک دیدگاه شخصیتی رادیکال انتخاب کرده، قابل درک است. با این حال بعید است که بتوان راه ویرانگر برادر را فقط از روی شخصیت و زندگی اش در خانواده ، توضیح داد. تربیت و پرورش احمقانه و خطرناک برادر از سوی پدر، خانواده را به گذشته متصل کرده است . اووه تیم در کتاب مثلا برادرم این پدیده را بیشتر توضیح می دهد: بررسی غیرانتقادی دوران نازی بعد از سال 1945 در آلمان غربی.  اعزام برادر به شاخه نظامی اس اس و حالت عجیب و غیرمعمول پدر ، هر دو ، دلایل اجتماعی -اگر بتوان از این کلمه استفاده کرد- و همچنین سیاسی دارد. اووه تیم این دلایل را در پازل حافظه دردناک خود با نارضایتی نگه داشته است. به همین دلیل به هیچوجه نباید از روی ناامیدی ، کتاب اووه تیم را از دست داد. کیفیت کتاب درست از شخصیت ذاتی خود نویسنده نشات گرفته است. بررسی مصرانه احساسات خویشاوندان نزدیک، به جملات اووه تیم ، یک جدیت دقیق اخلاقی می بخشد بطوریکه اووه تیم به خاطر آن قابل تحسین است.

او مسئولیت واژه ها را بطور جدی برعهده می گیرد و مشاهده می کند که برادر و پدرش نیز این واژه ها را جدی گرفته اند. این مساله به او اجازه می دهد تا هر مانوری را در اثر خود انجام دهد تا این مردان یعنی پدر و برادرش را حقیقتا تصاحب و کشف کند.

و از سوی دیگر، این قطعا فقط یک دیدگاه کم اهمیت نیست که اووه تیم  از یک شخصیت ، یک پرتره حساس در کیهان کوچک خانواده ترسیم می کند، بطوریکه این شخصیت در این جهان مردانه آسیب شناسانه فقط در حاشیه حضور دارد: و او مادر است.  و به همین خاطر اووه تیم در میانه داستانش و مجموعه یادداشت ها و کتاب های متلاطم ، مرزهایی را کشف می کند که همچنان به نزاع ناسیونالیسم (ملی گرایی) و قهرمانان اصلی می پردازند. اووه تیم در تضاد با گناه تاریخی آلمان ها ، یک تمرین معنوی نثر قوی را دنبال کرده و حس این تناقض را نیز در مخاطب بیدار می کند. در مورد این کتاب بهتر از این نمی توان گفت که سخت ترین سوالات تاریخی را مطرح کرده است.

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ]

ترجمه از زبان آلمانی ؛ منتشر شده در روزنامه آرمان امروز ؛ مترجم : سادات حسینی خواه

کانتی نویسنده ای که اجازه نداد نوشته هایش را هیتلر برایش تجویز کند

 

مصاحبه با الیاس کانتی (وین )

الیاس کانتی : از من چه می دانید؟ از زندگی من خبر دارید؟ من کجا متولد شده ام؟ به شما می گویم ، من 6 سال نخست زندگی ام را در بلغارستان –جایی که به دنیا آمدم- سپری کردم ، در شهر دوناو ، در شهر روسچوک (پنجمین شهر بزرگ بلغارستان) و بعد ما به انگلستان مهاجرت کردیم. نخستین مدرسه ای که رفتم در انگلستان بود ، نخستین زبانی که من به آن صحبت کردم اسپانیایی قدیم بود ، اسپانیولی (اسپانیایی یهودی ها) ، بعد من انگلیسی را به عنوان زبان دوم فراگرفتم، بعد والدینم یک معلم خصوصی فرانسوی به خانه آوردند و من به عنوان سومین زبان، فرانسوی را یادگرفتم، بعد پدرم وقتی خیلی جوان بود ، مرد و مادرم که وین (پایتخت اتریش) را خیلی دوست داشت – چون در وین به مدرسه رفته بود- با ما ، که سه تا پسر بچه بودیم ، به وین مهاجرت کرد.

  • و تازه آنجا آلمانی را یاد گرفتید؟

کانتی : نه ، کمی قبل تر . در راه به سمت وین ، در تابستان که مادرم در لوزان توقف کرده بود و طی سه ماه بطور ضربتی به من آلمانی یاد داد و در نتیجه در وین بلافاصله در همان مقطعی که قبلا درس می خواندم، پذیرفته شدم و بنابراین زبان آلمانی ، تازه زبان چهارم من بود. وقتی که من آلمانی را یاد گرفتم هشت ساله بودم.

*و بعد آلمانی زبانی ادبی شما شد؟

 کانتی : بله ، ابتدا به زبان آلمانی نوشتم و بعد از این زمان به بعد در مناطق آلمانی به مدرسه رفتم. ابتدا در وین به مدرسه رفتم و بعد به زوریخ (بزرگ ترین شهر سوئیس ) آمدم. در فرانکفورت (آلمان) دیپلمم را گرفتم و بعد دوباره در وین به دانشگاه رفتم. در وین به عنوان نویسنده آغاز به نوشتن کردم و آلمانی زبانی بود که من به آن زبان می نوشتم. اما دلایل شخصی هم برای این کار وجود دارد، برای اسپانیولی هایی که در بالکان زندگی می کردند ، وین مرکز فرهنگی به شمار می رفت. خانواده هایی که توانایی داشتند کودکان خود را به مدرسه در وین می فرستادند. بنابراین پدر و مادرم در وین ، آلمانی یاد گرفتند و همیشه در تئاتر ملی وین (تئاتر بورگ) بودند و از تحسین کنندگان مشتاق تئاتر به شمار می رفتند.

**شغل پدر و مادرتان چه بود؟

کانتی : پدرم تاجر و مادرم  یک زن عاشق ادبیات بود. هر دو خیلی دوست داشتند که بازیگر شوند اما به خاطر والدین شان این امر غیرممکن بود چون والدین آنها کسانی بودند که هرگز این اجازه را به آنان ندادند. نقش خانواده در آن زمان در تصمیم گیری ها خیلی سفت و سخت بود ، یک فرهنگ مرد سالارانه که خیلی مرد سالانه تر از بخش های شمالی اروپا بود. وقتی که پدر و مادر من از تحصیل در وین به بلغارستان برگشتند  با هم آشنا و عاشق هم شدند چراکه خاطرات مشترکی از وین داشتند و با همدیگر به زبان آلمانی صحبت می کردند. و می دانید ما بچه ها در بلغارستان از صحبت های آنها چیزی نمی فهمیدیم. چون من در سال های نخست زندگی ام اسپانیایی صحبت می کردم، زبان بلغاری را در محیط اطرافم می شنیدم و از پدر و مادرم هم زبان آلمانی می شنیدم که نمی خواستند به من یاد بدهند ، اصطلاحا آن زبان محرمانه آنان بود بنابراین من از بچگی زبان آلمانی را می شنیدم و برایم ترس آور بود به زبانی نزدیک شوم که چیزی از آن نمی فهمیدم و بنابراین همیشه هنگام صحبت کردن پدر و مادرم به زبان آلمانی به اتاق دیگری می رفتم و این نوای موسیقی گونه آلمانی برای من بطور سیستماتیک و مداوم، تکرار می شد بدون آنکه از آن چیزی بفهمم. می دانید ،  سپس در سن هفت سالگی در انگلیس ، پدرم مرد و مادرم که دیگر این همصحبت آلمانی اش را نداشت نمی توانست با زبان محبوبش با کسی صحبت کند و بعد خیلی سریع آلمانی را به من یاد داد تا به اصطلاح من جایگزین پدر به عنوان همصحبت او شوم ، من نخستین پسر خانواده بودم که با او می توانستم آلمانی صحبت کنم. بنابراین این زبان بطور فوق العاده ای برای من ارزشمند شد.

.

** هیچ شکی نیست که آلمانی ، زبانی هست که شما با آن به بهترین وجه می توانید بنویسید و بیان کنید.

کانتی : بله هیچ شکی در آن نیست درغیراینصورت این زبان را برای نوشتن انتخاب نمی کردم.

.** امابا این وجود شما به زبان انگلیسی هم می نویسید

کانتی : من به زبان انگلیسی سخنرانی می کنم اما زبان های دیگر به غیر از آلمانی در ادبیات را فقط برای سرگرمی استفاده می کنم ، شعرهای فرانسوی را برای سرگرمی می نویسم اما هرگز آنها را منتشر نمی کنم. به زبان اسپانیایی هم برای تفریح می نویسم اما هراثری را که واقعا می خواهم انجام می دهم به زبان آلمانی می نویسم چون زبانی هست که من از زمان کودکی در آن شیوه های (متد) خودم را برای نوشتن دارم. دلایل دیگری هم وجود دارند که شاید برای شما عجیب به نظر بیایند. من هیچ علاقه ای به بیان تاریخی وقایع ندارم اما این وقایع در اینجا نقش دارند. اجداد من اسپانیا را در قرن پانزدهم ترک کردند و به ترکیه رانده شدند اما همیشه زبان اسپانیایی خود را حفظ کردند، آن هم با همه اصالتش که هنوز هم وجود دارد.

**آیا اجداد شما هم تاجر بودند؟

کانتی : بله ، معلوم است ، آنها همه بازرگانان خوبی بودند که در واقع اوضاع آنان در ترکیه خوب بود ، آنجا منطقه یهودی نشین وجود نداشت و یهودی ها، بسیار خوب و آزاد آنجا زندگی می کردند.  ترک ها از یهودیان استفاده می کردند تا  اسلاوهای بالکان ساکن در ترکیه را تحت فشار قرار دهند. با اینکه درترکیه همه چیز برای اجدادم خوب پیش می رفت اما آنان زبان اسپانیایی خود را حفظ کردند و اگرچه این زبان آنجا قدیمی شد و بدون توسعه ماند اما تصنیف ها ، ضرب المثل ها و ترانه های  قدیمی اسپانیایی خود را حفظ کردند. وقتی من بچه بودم ، اسپانیایی قدیم را می شنیدم و بعد من به وین آمدم و بعد دومین رانده شدن بزرگ یهودیان پیش آمد (اشاره دارد به فرار یهودیان از نازی ها پس از پیوستن اتریش به آلمان و مهاجرت کانتی به انگلستان) ؛ شاید اینجا برای من خیلی واضح بود که حالا باید زبان آلمانی ام را درست مانند اجدادم که زبان اسپانیایی شان را نگه داشتند، حفظ کنم. خیلی قابل توجه است که دو تبعید بزرگ ، زبان ها را در خود حفظ کنند و زبان و تبعید با هم پیوند بخورند. تا آنجا که می دانم من تنها شخصیت ادبی هستم که هر دوی اینها  را در خود دارد... و باعث افتخار است نخواستم هیتلر برایم تجویز کند که به کدام زبان بنویسم . هنگامی که به انگلستان آمدم نیز به راحتی می توانستم انگلیسی بنویسم ، این زبان را هم از قبل بلد بودم . اما در این زمانی که کاملا ناامید بودم و در جنگ ، اصلا در رویاهایم نیز به فکرم خطور نمی کرد به زبان دیگری غیر از آلمانی بنویسم. من در آن زمانی روی کتاب "توده  و قدرت" کار می کردم و فقط آلمانی هم می نوشتم. همه دوستانم می گویند من دیوانه ام. بسیاری از مهاجرانی که من می شناسم تلاش می کنند که انگلیسی بنویسند که اغلب در این کار بسیار ناامید و ناراحت و گاهی نیز موفق می شوند اما من نمی خواهم.

**آیا مهاجرت شما ، یک فرار در آخرین لحظات بود تا اینکه فرصت داشتنید تا در آرامش به امور سامان دهید؟

کانتی : هیتلر در اواسط ماه مارس 1938 میلادی به وین آمد و من تا اواسط نوامبر در اتریش ماندم.

 

**آیا آن موقع ها هم شما به عنوان یک نویسنده مشهور بودید؟

کانتی : بله ، معلوم است ، کتاب "کیفر آتش" در آن زمان در اتریش چاپ شد. من بین نویسندگان جوان ، یکی از مشهورترین نویسندگان بودم . آن زمان یک موقعیت خیلی خنده دار پیش آمد، موقعی که من یک سخنرانی داشتم و برای اولین بار اسم من روی یکی از ستون های تبلیغاتی کنار خیابان نوشته شد ، درست همان موقع آلمانی ها به وین حمله کردند. این موقعیت خیلی عجیبی بود. شرکتی که فضای تبلیغاتی را اجاره کرده بود حاضر نبود این پوستر را بردارد چون برای آن پول پرداخته بود و بنابراین من به مدت یک هفته آنجا روی ستون تبلیغاتی ماندم درحالیکه همه وقایع جنگ در سطح وسیعی رخ داد و همه می گفتند که نازی ها می آیند و من را می برند. اما آنها من را نبردند. به نظر می رسید که من از طریق شخصی محافظت می شوم ، یک نویسنده ای که رابطه اش با نازی ها خوب بود و با نازی ها مشورت می کرد که آنها چه کسانی را دستگیر کنند. بعدها مطلع و قانع شدم که او به نازی ها گفته بود که من یک ایتالیایی هستم و آنها نمی توانستند با من کاری داشته باشند و بنابراین آنها در هفته های اول با من کاری نداشتند . کمی بعد مجبور شدم که پنهان شوم. اما علت آنکه چرا من با اینکه می دانستم در خطر بودم ،  اینقدر طولانی در وین ماندم این است که من در آن زمان خیلی به مساله توده و قدرت علاقمند بودم و حالا موقعیتی پیش آمده بود که در این ماه ها یک توده با مقاصد کاملا خصمانه را در واقعیت تجربه کنم. من همیشه در خیابان بودم و این مهاجمان را نگاه می کردم ، البته با تنفر و انزجار. من قبلا در بین توده ها بودم منظورم از این توده ها، احزاب سوسیالیستی است که در آنها به عنوان یک جوان، شرکت فعالی داشتم.

 

**آیا پدیده توده ها وقتیکه وزن آن را احساس کردید، شما را ترساند؟

کانتی : اولین تجربه من از توده ، خیلی قبل تر و در آغاز جنگ جهانی اول،  اتفاق افتاد. این خیلی جالب است ، ما تازه از انگلستان به اتریش آمده بودیم و انگلیسی هم حرف می زدیم و در «بادن بی وین» (شهری در اتریش) بودیم و آنجا گروه موسیقی کورکاپله (Kurkapelle) می نواختند و اسم رهبر آنها کنراث بود. در فواصل بین جنگ، خبرهای اعلان های جنگ را می خواندند و بعد کنراث برای همیشه رهبری موسیقی را کنار گذاشت ، جلوی او کاغذی می گذاشتند و بعد او بلند می خواند "آلمان به انگلستان اعلان جنگ داد" یا چنین مطالبی و همیشه هنگامی که او چنین چیزهایی را می خواند ، سرود ملی نواخته می شد.

 مطمئنا می دانید که آن سرود ملی آلمانی ها "درود بر تو در تاج پیروزی" دقیقا همان ملودی سرود انگلیسی را دارد. من در آن روزگار 9 سالم بود و دو برادرم از من کوچکتر بودند و ما آن موقع نسبت به انگلستان حسی داشتیم چراکه تازه از انگلیس به اتریش آمده بودیم و بعد وقتیکه "درود بر تو در تاج پیروزی" نواخته و خوانده می شد و با آنکه بچه بودیم، ما خیلی بلند به انگلیسی می خواندیم خدا شاه را حفظ کند. آنوقت بود که افراد بزرگ تر به ما حمله می کردند و واقعا ما سه پسربچه را کتک می زدند. این اولین تجربه من از توده منفور بود ... اما برعکس آن را هم در سوئیس تجربه کردم. آنجا جنگ نبود ، یک کشور به معنای واقعی صلح آمیز که بطورمثال وقتی افسران آلمانی و فرانسوی زخمی می شدند برای استراحت و گذراندن دوره نقاهت  به آنجا فرستاده می شدند ، در خیابان های زوریخ (شهری در سوئیس) کنار هم قدم می زدند و به همدیگر کاری نداشتند درحالیکه در آن روزگار، من در وین در مدرسه باید سرودهای "خدا انگلستان را مکافات کند" یا "صرب ها باید بمیرند" یا چنین سرودهایی را بلند می خواندم که همواره از آنها نفرت داشتم.

 

**در یادداشت های خاطرات خود، تجربه توده پس از قتل راتناو (وزیر خارجه آلمان که در سال 1922 مورد سوء قصد قرار گرفت و مرد) را توصیف کرده اید.

کانتی : بله ، آن اتفاق در سال 1922 در فرانکفورت بود، هنوز آثار شکست در جنگ مانند تورم احساس می شد، بعد من پس از ترور راتناو در اولین تظاهرات کارگران شرکت کردم و این اولین توده مثبتی بود که من تجربه کردم و مورد پسند من واقع شد. من آن را فوق العاده یافتم و این مساله خیلی من را به وجد آورد و تحت تاثیر قرار داد...بعد من برای دانشگاه به وین آمدم و آن موقع در سن بیست سالگی بودم و ناگهان تصمیم گرفتم که تجربه های عینی زندگی ام را کتاب کنم و در آن تلاش کنم که این موضوع را شرح دهم که وقتیکه کسی با آگاهی وارد توده ای می شود، چگونه است. من شروع به جمع آوری مواد لازم برای این کتاب کردم. بسیاری از بنیان های فکری را داشتم. اما زمانی که به انگلستان آمدم دیگر تلاشی برای انجام آن نکردم و بیست سال طول کشید تا روی این کتاب دوباره ، کار کنم.

**به اصطلاح فیلسوفانه رها از علل فعلی

کانتی : بله ، من می خواستم ریشه های مسائل را پیدا کنم. من می خواستم مسائل را روشن کنم. به خاطر همین خیلی از علوم متعدد مثلا انسان شناسی را مطالعه کردم ، تلاش کردم دریابم چه نوع توده های در قبایل بدوی وجود داشته است و به گروه های بسته ای یعنی توده های کوچک رسیدم. بعد سمبل های توده مانند روانپزشکی برایم جالب شد.بطورمثال در بیماری شیزوفرنی ، تصورات توده ای وجود دارد که اگر بخواهم آن را توضیح دهم به آن معناست که یک بیمار مبتلا به شیزوفرنی خودش را یک توده می داند. من همچنین پارانویا (یکی از گونه های روان گسیختگی) را بررسی کردم و یک تعریف جدید برای پارانویا پیدا کردم که تقریبا مبتلایان به پارانویا همواره خودشان را در محاصره توده ای خصمانه احساس می کنند. درک می کنید ، من بررسی پدیده ها را را از ساختاری نو آغاز کردم تا اینکه متوجه قضیه  شدم و دیگر ادامه ندادم بعد دوباره با شیوه ای دیگر آغاز کردم.

 

**این به آن معناست که شما کتاب "توده ها و قدرت" را در مقایسه با رمان "کیفر آتش"  به عنوان یک اثر علمی می دانید نه اثر ادبی؟

کانتی : نه ، به هیچوجه، فقط اینطور به نظر می رسد. من مواد علمی زیادی به کار بردم اما از همان ابتدا برایم خیلی مهم بود که  از اصطلاحات تخصصی و از تمام عباراتی که خیلی استفاده می شوند ، اجتناب کنم و برای همین هم کتاب خالی از این عبارت شدند. می خواهم بگویم که تلاش کردم تا حد ممکن و بطور شفاف به زبان ادبی بنویسم. این کتاب به گونه ای است که هر فردی می تواند آن را بخواند و قابل فهم است. در این کتاب همه چیز مستقیم و شفاف است. مثال های این کتاب را من عمدا از فرهنگ های دوردست یا از سیستم های عجیب احمقانه آوردم.من همچنین خیلی زیاد، داستان های مذهبی را مطالعه کردم. مثال ها باید برای خواننده شگفت انگیز باشند تا او خودش ارتباط خاص آنها را دریابد.

**آیا شما خودتان به این نواحی فرهنگی سفر کرده اید و این سیستم های احمقانه را دیده اید؟

کانتی : نه ، این ها چیزهایی نیستند که خودم دیده باشم بلکه نتایج مطالعات علمی من هستند. بطورمثال من ترجمه تمام آثار مورخان عرب و روم شرقی را خواندم که همه آنها مواردی از توده ها داشتند که در تاریخ آمده اند ، جمع آوری شده اند و بدیهی است که همه آنها در کتاب استفاده نشده اند. موادی که من برای کتابم استفاده کردم خیلی زیاد بود.

**با این وجود آیا شبیه پیتر کین شخصیت کتاب "کیفر آتش" نشدید که او هم یک کرم کتاب (خرخوان) است؟

کانتی: ببینید، کین خودنگاره (چهره نگاری از خود) من نیست. اما عشق به کتاب، تنها چیزی است که در آن اشتراک داریم.

** لجبازی در یک موضوع خاص چطور؟

کانتی : نه، چون او بیشتر یک کارشناس است که منحصرا روی فلسفه شرق آسیا متمرکز است و هرچیزی غیر از آن را  تحقیر می کند درحالیکه من حداقل روی 10 حوزه علمی کار می کنم و باید خط ربط آنها را تعیین کنم. این چیزها فقط مربوط به توده ها نمی شود بلکه من همه مسائل قدرت را نیز بررسی کردم و تئوری جدیدی در مورد ماهیت قدرت، ارائه دادم.

**با این وجود شما هنگامی که روی کتاب "توده ها و قدرت" کار می کردید روی هیچ اثر ادبی دیگر کار نمی کردید.

کانتی : بله ، من اینگونه تصمیم گرفتم. تا زمانی که در وین بودم کنار آن اثر ادبی هم می نوشتم. اما زمانی که از وین بیرون رفتم و همه جا جنگ بود احساسی داشتم که بی معنی بود که باز هم اثر ادبی بنویسم ، باید بدانید که هرچیزی که اتفاق می افتد در واقع دلیلی دارد. چطور ممکن است اینگونه شود؟ دو تا حزب کارگر قوی وجود داشت که علیه هم می جنگیدند درحالیکه حزب نازی مدام قوی تر می شد. اینجا دلایلی وجود دارند که با تئوری های متعارف نمی توان آن را توضیح داد. من احساسی داشتم که باید ریشه ها را یافت و می خواستم زندگی ام را وقف این کار کنم و در سال های ابتدایی نگارش کتاب به خودم این اجازه را ندادم که ادبیات بنویسم. این مثل یک ریاضت بود.

 

**می خواستید چیزی را به دیگران تفهیم کنید یا اینکه قبل از همه برای خودتان روشن کنید؟

کانتی: طبیعتا می خواهستم برای خودم هم مسائلی را روشن کنم . من احساس گناه فوق العاده زیادی داشتم ، خجالت می کشیدم که من و همعصران من اجازه دادند که تا این حد حزب نازی توسعه یابد. همچنین آن، ننگی بود که هرگز نمی شد آن را زدود که همه ما تمام روند آن اتفاقات را دیدیم و هیچکس جلوی آن را نگرفت. بنابراین ذهنم از این مساله بسیار مشغول بود. این مساله را امروز نمی توان تصور کرد چراکه آن دوران ، آن ناامیدی و یاس و آن شکستن تمام شده است. 

**کتاب "توده ها و قدرت" را به عنوان یک توصیف کامل از دلایلی که منجر به این قضیه (گسترده شدن حزب نازی و جنگ) شدند، می دانید؟

کانتی : این کتاب آغاز این توصیف است ، پایه هایی وجود دارند که قبلا هم به کار گرفته شده بودند ، قبل از همه در آمریکا . طی جنگ ویتنام و سئوال نژادی در اینجا خیلی حادتر هم هست. در آمریکا هم این کتاب در دانشگاه ها و سمینارها تدریس می شود. اما هرگز قصدم این نبوده که این کتاب را کامل اعلام کنم. من روی جلد دوم این کتاب هم کار کردم.

 

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ]

 

آلمان (به آلمانی: Deutschland) با نام رسمی جمهوری فدرال آلمان (به آلمانی: BRD:Bundesrepublik Deutschland)، کشوری در قاره اروپا با پایتخت برلین است. آلمان از شمال با دریای شمال، دانمارک و دریای بالتیک، از شرق با لهستان و جمهوری چک، از جنوب با اتریش و سوئیس و از غرب با فرانسه، لوکزامبورگ، بلژیک و هلند مرز دارد.[۳] مساحت آن قبل از جنگ جهانی اول(۱۹۱۴میلادی) حدود ۵۸۳۲۸۰ کیلومتر مربع (۴۵امین کشور جهان با جمعیت ۱۵۰ میلیون نفر در زمان حال حاضر) و قبل از جنگ جهانی دوم(۱۹۳۹میلادی) حدود ۴۷۲۰۳۴ کیلومتر مربع(۵۳امین کشور جهان) و پس از جنگ تحمیلی دوم و در پی قراردادهای ورسای (ژوئن ۱۹۱۹)، یالتا (فوریه ۱۹۴۵) و پتسدام (ژوئیه ۱۹۴۵)، اکنون ۳۵۷۱۲۱٫۴۱ کیلومتر مربع (۶۳امین کشور جهان) است و با ۸۲ میلیون نفر، پرجمعیت‌ترین کشور اروپا است

 

امروزه کانال های تلگرامی زیادی در مبحث آلمانی راه اندازی می شود. یکی از کانال هایی که خوب بوده و خوشم اومده رو می خوام اینجا معرفی کنم

کانال دانستنی های بامزه آلمانی

@Deutschewissen

 

یا اینکه

https://t.me/deutschewissen

[ ۱۳٩٥/۱۱/٥ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ]

اخیرا کتاب آوازهای غمیگین اردوگاه از آلکسی شرمن با ترجمه سعید توانایی را خواندم ؛ کتاب ترجمه روانی دارد و داستان درباره یک اردوگاه سرخ پوستان است که ساکنان آن از تبعیض های بین جامعه سفید و سرخ آمریکا رنج می برند ؛ با خواندن این کتاب یاد کتاب فاوست افتادم که روحش را به شیطان در ازای دانش نامحدود و لذات دنیوی می فروشد اما در این کتاب انسان آزادی اش را در قبال مهارت نواختن گیتار و موسیقی به آقا (همان شیطان) می سازد و انسانی دیگر جان بهترین دوستش را می فروشد. در این کتاب رنج های هویتی و نژادی اقلیت ها در آمریکا به آوازهای غمگین موسیقی بدل می شود و بر زمین می بارد. انتظار داشتم کتاب به نحو دیگری تمام شود اما جور دیگری شد. از کتاب هایی که تم مایه جادو و ماورایی دارند خوشم می آید؛ بزرگ مادر یکی از شخصیت های مورد علاقه من در این کتاب است. شخصیتی که واقعی بودن و خیالی بودن آن در هاله ای از ابهام است. کتاب شعرهایی دارد که ای کاش متن اصلی انگلیسی آن نیز در کتاب آمده بود تا لذت خواندن آن چند برابر شود.

 

در توضیح خود کتاب درباره ماجرای این رمان آمده: «رابرت جانسون مرد سیاه‌پوستی که در معامله با شیطان (آقا) به قدرتی بی‌نظیر در نوازندگی گیتار (سبک بلوز) رسیده سر از اردوگاه سرخ‌پوستان اسپوکن درمی‌آورد و با توماس آتش‌به‌پاکن بدترین قصه‌گوی قبیله برخورد می‌کند. او گیتارش را زمانی که با راهنمایی توماس برای ملاقات با بزرگ‌مادر به پای کوه ول‌پینیت می‌رود، در ماشین او جا می‌گذارد و همین بهانه‌ای می‌شود تا توماس همراه با دو دوست دیگر خود به‌نام‌های جونیور پولتکین و ویکتور جوزف، گروه موسیقی راکی را با نام کایوت اسپرینگز تشکیل ‌می‌دهند. آنها برآنند تا درد و رنجی که در طول تاریخ پرفرازونشیب بومیان بر آنها رفته را به موسیقی بدل کنند».

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ]

راز عطر باران پاییزی

تهران - ایرنا - با بارش باران پاییزی، چندین رایحه مختلف در فضا پخش می‌شود که برای ما خوشایند و مطبوع هستند اما راز عطر باران در چه عواملی نهفته شده است.

به گزارش روز جمعه ایرنا از پایگاه اینترنتی خبری اشپیگل آلمان ، یکی از رایحه‌های بارانی «پتریکور» Petrichor نام دارد؛ عنوان پتریکور از «پتروس» به معنای سنگ و «ایکور» که طبق اساطیر یونانی ، مایعی است که در رگ های الهه های یونانی جریان داشته، نشات گرفته است.
براساس این گزارش، منابع منابع اصلی این عطر عبارتند از :
یک الکل به نام ژئوسمین که توسط باکتری های موجود در خاک تولید شده و به نام بوی خاک معروف است.
یک روغن زرد که گیاهان آن را منتشر می کنند و در نهایت ازن که توسط رعد و برق به وجود می آید.
یونگ سو یونگ و کولن بو از انستیتو تکنولوژی ماساچوست آمریکا روی چگونگی ایجاد پتریکور تحقیق کرده اند . عکاسی آهسته آنان نشان می دهد که هنگام برخورد قطرات باران به زمین چه اتفاقی می افتد.
پژوهشگران در این آزمایش قطرات، آب را با سرعت های متفاوتی روی 28 نوع خاک چکاندند و نتیجه این بود که برخورد آب با خاک ، حباب هایی را در حوضچه های قطره های آب تولید می کرد. در برخی حباب ها ، ذرات کوچکی از خاک جمع شده بودند و این ذرات حاوی عطر خاک هستند.با ترکیدن حباب های کوچک ، رایحه از آب خارج می شود و یک نسیم ضعیف کافی است تا عطر آن را در هوا بپراکند همانگونه که عطر ادکلن در هوا پراکنده می شود.
قبل از هر چیز سه عامل خاک ، رطوبت آن و شدت بارندگی، تعیین می کنند که شدت بوی باران چقدر باشد.
پژوهشگران گزارش دادند که هر چه خاک، خشک تر باشد به همان اندازه بوی باران بیشتر رها می شود. دلیل آن ساده است: زمین خشک ، ذرات بیشتری را حل می کند.
زمین هایی مانند زمین های جنگل منبع خوبی برای عطر شدید باران هستند. هر چه حفره های بیشتری در زمین باشد به همان اندازه حباب های هوا بیشتر می توانند تولید شوند.
همچنین محققان دریافتند که می تواند بوی شدیدی حتی از یک باران سبک منتشر می شود -، همانند آنچه اغلب در پاییز اتفاق می افتد - اما برعکس هنگام بارندگی های شدید به خاطر پوشاندن لایه ضخیمی از آب روی خاک ، رایحه کمتری در فضا پخش می شود.
در نهایت اینکه باران همراه رایحه باشد در درجه اول به وزش باد بستگی دارد که عطر باد را در فضا بگستراند. در مرحله بعدی نیز باید رطوبت هوا قبل از بارش باران به اندازه کافی باشد: یک لایه نازک از رطوبت باید روی سطح زمین باشد تا حباب های رایحه پخش شوند و عابران بتوانند پتریکور را حس کنند.
اجتمام*9185*1569** مترجم : سادات حسینی خواه *

[ ۱۳٩٥/۸/۱٥ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ]

هرچند قرقیزستان و ایران مرز مشترکی ندارند اما اشتراکات فرهنگی مانند عید نوروز، زمینه نزدیکی دو کشور را فراهم آورده است.
قرار گرفتن در مسیر راه ابریشم و نیز گسترش دین اسلام در قرقیزستان، مناسبات فرهنگی نزدیکی به این کشور با ایران بوجود آورده است، اسم قرقیزستان با پسوند «ستان» است که ریشه در زبان فارسی دارد.
شرکت در کارگاه آموزشی نقش خبرنگاران در مبارزه با مواد مخدر در قالب برنامه منطقه ای افغانستان و کشورهای همجوار با حضور خبرنگارانی از ایران از سوی دفتر مقابله با موادمخدر و جرم سازمان ملل متحد(یو ان او دی سی) که 20 و 21 اسفند ماه در بیشکک قرقیزستان برگزار شد، فرصت مناسبی برای آشنایی با اشتراکات فرهنگی این کشور با ایران بود.
قرقیزستانی ها چندان با زبان انگلیسی آشنایی ندارند و زبان آنان، روسی و قرقیزی است اما آنها برای فهمیدن ملیت ما به زبان فارسی می پرسیدند «از کجا؟» که نشان از نفوذ - هر چند اندک - زبان فارسی در این کشور دارد.
یکی دیگر از اشتراکات فرهنگی این کشور با ایران، عید نوروز است؛ البته این روزها به گفته خود مردم قرقیزستان کمرنگ تر از گذشته شده و آنها مانند غربی ها، کریسمس را جشن می گیرند، اما نوروز برای آنان جشن ملی است.
آنها نوروز را دو روز جشن می گیرند و مراسمی مانند مسابقات اسب سواری را در این روزها برگزار می کنند.
اسب سواری یکی از مهم ترین بخش های فرهنگ قرقیز است و در قرقیزستان گفته می شود که «اگر شما فقط یک روز فرصت برای زندگی کردن دارید، حداقل نیمی از آن باید روی زین اسب باشد».
شاید از همین رو است که انواع مختلفی از مسابقات اسب سواری و جشنواره های مرتبط با اسب در قرقیزستان وجود دارد و نماد اسب در صنایع دستی آنان نیز به وفور دیده می شود.
زنان برای اینکه به مرد خود بگویند که او چقدر شجاع است به او تازیانه اسب هدیه می دهند.

** ماناس
«ماناس» همانند رستم، قهرمان اسطوره ای و ملی قرقیزستانی ها است؛ آنها مانند شاهنامه فردوسی این حماسه را به شعر سروده اند که این مساله نشان دهنده تشابه فکری دو ملت است.
حماسه «ماناس» مروارید درخشانی در گنجینه قرقیزها است که داستان‌ جنگ هشت نسل از یک خانواده را برای وحدت اقوام پراکنده و همبستگی ملل و مقابله با تجاوز خارجی به تصویر می‌کشد.
«ماناس» در تاریخ قرقیز‌ها ثبت نشده اما مردم قرقیزستان نسل به نسل به طور شفاهی حفظ کرده‌اند و تا آن اندازه شهرت پیدا کرده که در کشورهای اسپانیا، قزاقستان، کره، و مجارستان نیز شهرهایی با نام «ماناس» وجود دارد.
تاکنون از نظر تعدادی هنوز هیچ حماسه‌ای که به اندازه محتوای «ماناس» باشد، ثبت نشده است.
«ماناس» از نظر تعدادی از حماسه یونانی ایلیاد و ادیسه، بیست برابر، از شاهنامه فردوسی پنج برابر و از مهابهاراتا هندی سه برابر بیشتر است.
گفته می شود «ماناس» حجیم ترین کتاب دنیا با دو میلیون و 400 هزار واژه یعنی 14 برابر حماسه هومر یونانی است.
در زمان به وجود آمدن حماسه «ماناس»، نظرات بسیار زیادی مطرح می‌شود.
اگر مبنای آن را جشن سال 1995 میلادی - که برای گرامیداشت هزار سالگی ماناس برگزار شد - در نظر بگیریم، اکنون حماسه «ماناس»، بیش از یکهزار سال عمر دارد.
حماسه «ماناس» در میراث بخش تمدن یونسکو از طرف قرقیزستان ثبت شده است.
این داستان اولین افسانه بلند ترک‌ها پس از اسلام آوردن و طولانی ترین رمان و داستانی است که در دنیا توسط بشر خلق شده است.
در بین قرقیزها آکین‌هایی که تمامی این افسانه را بلد باشند با نام «ماناسچی» شهرت دارند.

** موسیقی قرقیزستان
قرقیزی ها مانند ایرانی ها، ابزار موسیقی خاص خود مانند «کوموس» komoz و «چوپورچور» به انگلیسی chopo choor

را دارند و موسیقی آنان برآمده از فرهنگ عشایری آنان است.
آنان مانند ایرانی ها موسیقی را به تناسب مراسم مختلف به کار می گیرند؛ ساز کوموس آنان مانند سه تار، یک ساز زهی است.
موسیقی بی کلام مهمترین جایگاه را در هنر قرقیزستان دارد.
مسابقه نواختن موسیقی در تعطیلات جزو فرهنگ قرقیزی ها است. آنها از موسیقی به عنوان ابزار مبارزات نظامی نیز استفاده می کردند. موسیقی آنان تم های مختلفی از طبیعت تا حماسه را در بر می گیرد.
هنر و صنایع دستی نیز در قرقیزستان بر اساس نیازهای روزمره مردم و زندگی عشایری آنان شکل گرفته و برخی از این هنرها و صنایع همسانی فراوانی با هنر و صنایع دستی ایرانی دارد.
گلدوزی، ساخت محصولات چرمی و کنده کاری چوب از جمله صنایع دستی مردم این کشور به شمار می رود.
زنان قرقیزی با مهارت ویژه ای طرح های زیبایی را روی پارچه ها گلدوزی می کنند.

** طبیعتی که طبیعت ایران را به یاد می آورد
قرقیزستان یک کشور کوهستانی است و طبیعتی بکر و زیبا دارد؛ طبیعت آن تا حدی زیبا است که برای آن افسانه ای وجود دارد.
طبق این افسانه، در آغاز خلقت، خدا با توجه به استعدادها و شخصیت او، دره های حاصلخیز، کوه های صخره ای، بیابان های خشک، جنگل ها و دیگر نعمت ها را بین همه مردم توزیع می کرد که ناگهان متوجه فردی (که منظور همان قرقیزستان است) شد که هنگامی که دیگران برای به دست آوردن نعمت ها با هم مبارزه می کردند او پای درختی خوابیده بود.
خدا نیز تصمیم گرفت به او یک منطقه بارور و زیبا از جهان (یعنی قرقیزستان) را به او بدهد تا برای زنده ماندن به کار بیش از حد سختی نیاز نداشته باشد.
درختان سر به فلک کشیده و زیبا همراه مراتع سرسبز و خانه های کوچک با سقف شیروانی در خارج از بیشکک، مناظر جاده چالوس و شمال ایران را به ذهن می آورد و اگر خوش شانس باشی «یورت» هم می بینی.
یورت، چادرهای گنبدی شکلی هستند که با زندگی مردم کوچ نشین قرقیزستان، هماهنگی کاملی داشته و دارد و اکنون نیز بسیاری از صنایع دستی چوبی یا نمد را به شکل یورت می سازند و به عنوان سوغات به گردشگران ارائه می کنند.
البته در شهر بیشکک نیز بافت شهری با خانه های کوتاه قد، کوچه باغ ها و درختان کاج دو طرف خیابان و جوی های کنار کوچه ها، فضای برخی شهرهای ایران را تداعی می کند هرچند که ساختمان ها در بیشکک ظاهری زیباتر دارند.

** کمی از قرقیزستان
قرقیزستان با جمعیت حدود شش میلیون و مساحت 198 هزار و 500 کیلومتر مربع در جنوب قاره آسیا (آسیایی مرکزی)، بین چین و قزاقستان واقع شده است. همسایه های این کشور در شمال قزاقستان، در شرق چین، در جنوب تاجیکستان و در غرب ازبکستان است. قرقیزستان به همراه قزاقستان تنها کشورهای آسیای مرکزی هستند که زبان روسی را در کشورهای خود به عنوان زبان رسمی نگهداشته‌اند.
برخی مردم قرقیزستان از من سئوال می کردند که آیا در ایران فقط فارسی صحبت می کنید و بعد با خوشحالی اضافه می کردند که ما دو زبان رسمی شامل روسی و قرقیزی داریم؛ زبان قرقیزی از شاخه زبان های ترک تبار است.
زبان قرقیزی زبان سنتی مردم است اما در کسب و کار و تجارت زبان آنان روسی است.
قرقیزستان میزبان پناهندگانی از افغانستان و بویژه تاجیکستان نیز هست.
بر اساس آخرین آمارها، 66.3 درصد مردم این کشور قرقیز، 11.2 درصد روس، 14 درصد ازبک، 1.1 درصد دونگان (مسلمانان چینی) و یک درصد اویغورها و بیش از شش درصد از اقوام دیگر هستند.
در طول جنگ جهانی دوم تعدادی از آلمانی ها از سوی استالین به قرقیزستان فرستاده شدند.
شاید از همین رو باشد که برخی واژه ها در این کشور مانند «اشتادت» به معنای شهر از زبان آلمانی نشات گرفته اند.
غیر از اقلیت های قومی از جمله آلمان، کردها، چچن ها، لهستانی ها و یهودیان، اویغورها و دونگان مسلمانان چین نیز در قرقیزستان مستقر هستند.
این ترکیب جمعیتی در کنار روس ها و قرقیزها باعث می شود، قرقیزستان متنوع ترین جمعیت قومی در آسیا را داشته باشد.
72.6 درصد مردم قرقیزستان از قوم قرقیز، 14.4 درصد روس و بقیه از اقوام دیگر هستند.
80 درصد مردم این کشور مسلمان و 17 درصد پیرو کلیسای ارتدکس روس هستند. سه درصد بقیه هم یهودی، کاتولیک و بودایی هستند. اغلب مسلمانان در این کشور سنی مذهب هستند.
قرقیزستان سرزمینی کوهستانی و مرتفع بوده و کوه «تیان شان» مهمترین ارتفاعات این کشور به شمار می رود.
دمای این کشور در منطقه دره فرغانه در ژانویه به کمتر از 30 درجه هم می رسد.

** محیط زیست قرقیزستان
طبیعت بکر قرقیزستان موجب شده تا 15 درصد مساحت کل قرقیزستان جزو مناطق حفاظت شده قرار گیرد، با این وجود تعدادی از جانداران در این کشور از جمله پلنگ برفی و ببر در معرض خطر انقراض هستند.
گیاهان و جانوران در این کشور مانند تاجیکستان است. انواع مختلفی از گل های وحشی در دره ها یافت می شوند.
«یاک» (گونه‌ای گاوسان موبلند)، بز کوهی و پلنگ برفی(گونه ای از گربه سانان) را می توان در کوه های این کشور مشاهده کرد.
قرقیزستان ادعا می کند که بزرگ ترین جنگل های وحشی گردو در جهان را دارد.
هر سال دسته های پرندگان زیادی به این کشور مهاجرت می کنند. در سال 2002 میلادی، حداقل 83 گونه از پستانداران، 168 گونه از پرندگان و بیش از چهار هزار و 500 گونه گیاه در این کشور شناسایی شد.
وجود رودخانه «نارین» و دریاچه «ایسک کول» در قرقیزستان، صید ماهی را در این کشور توسعه داده است.
بیش از پنج درصد قرقیزستان را جنگل و بیشه زار پوشانده است.
قرقیزستان از سال 1991 میلادی که استقلال خود را از شوروی به دست آورد، توسعه توریسم را در اولویت برنامه های خود گذاشته است.
باغ گیاه شناسی، پارک ها و خیابان های سایه اندود با درختان از جاذبه های بیشکک به شمار می روند.
بیشکک پایتخت قرقزیستان را را کوه های سربه فلک کشیده ای محصور کرده اند.
ورزش سوارکاری نیز در قرقیزستان محبوب است. در سال 2002 میلادی بیش از 139 هزار نفر از این کشور دیدن کردند که 63 درصد آنها اروپایی بودند.
از: سادات حسینی خواه

[ ۱۳٩٥/۱/۱۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

مردی سیاه چرده بدون پا خود را روی زمین می کشد و روی دستان خود می پرد و از مردم گدایی می کند.

آن سو تر پسربچه ای با لباس های مندرس تکه پارچه ای کثیف را روی شیشه ماشین می کشد تا پول بگیرد و این کار او اعتراض راننده را به همراه دارد.

تنها چند قدم آن طرف تر زنی کنار خیابان نشسته و به زور از مردم پول می خواهد؛ پیرمردی دیگر از جوانان پول یک عدد نان می خواهد.

اما چرا به گداها کمک نمی کنم؟

1- متکدیان قبلا خیلی کم بودند اما الان هر چند قدم با یک گدا مواجه می شوی و نمی دانی به کدام کمک کنی

2- گدایی این روزها شبیه خفت گیری شده است و گداها به زور می خواهند از تو پول بگیرند

3- برخی از گدایان پول کم را قبول نمی کنند یا هنگامی که به آنان کمک نمی کنی نفرین می کنند و الفاظ نامناسبی به کار می برند

4- هر از گاهی در روزنامه ها می خوانیم که یک گدای میلیونر دستگیر شده است

5- گداها چهره شهر را زشت کرده اند؛ جوان و پیر فرقی ندارد انگار گدایی به شغل پرسودی برای بعضی ها تبدیل شده است

6- برخی از گداها با بلندگو موجب آلودگی صوتی و مزاحمت شهروندان نیز شده اند

[ ۱۳٩٤/۱٠/٢ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ]

کتاب سه رفیق اثر ماکسیم گورکی را دیشب تمام کردم. داستان سه دوست به نام های یاکوف، پاول و ایلیا است که دوستی آنان از دوران کودکی شکل می گیرد هرچند که گاهی به این فکر می کنم شاید بهتر بود اسم کتاب چهار رفیق می شد  چون زندگی دختری به نام ماشا نیز همراه این سه رفیق است. کتاب جامعه فقیر روسیه آن زمان را به تصویر می کشد. ایلیا قهرمان داستان است که آخر داستان گند می زنه به زندگی خودش و دیگران. مخصوصا صفحات پایانی کتاب بسیار زیبا است. کتاب پر است از مضامین فلسفی زندگی و بسیار زیبا و ادبی نگاشته شده. به نظر من نویسندگان روسی بهترین نویسندگان جهان هستند. در شعر ایران و در فلسفه هم نویسندگان آلمان قلم توانایی دارند. داستان های ایرانی اصلا قابل مقایسه با آثار ماکسیم گورکی هم نیستند اما بهتره همه نویسنده های ایرانی آثار ماکسیم گورکی را بخوانند تا بفهمند نویسندگی یعنی چی. من نمی دونم واقعا بعضی از ایرانی هایی که داستان می نویسند پیش خودشون چی فکر کردن و این همه اعتماد به نفس رو از کجا آوردند که بدون داشتن دایره لغات و تجربه و قریحه نویسندگی و فقط به صرف اینکه چند تا اثر نویسنده مشهور رو شاید خونده باشن، دست به قلم می شن و آثار اکثرا عاشقانه مزخرف می نویسند و عشق را خلاصه در جملات سرهم بندی شده خودشان می کنند.اگر شعر هم بلد باشن دو سه تا شعر سطحی به آن اضافه می کنن و از اون بدتر انتشاراتی هایی هستن که چه در فضای مجازی و  چه بصورت چاپ کاغذی این آثار سخیف را منتشر می کنند و قلم دیگر نویسندگان توانمند ایرانی را زیر سووال می برن.

[ ۱۳٩٤/۸/۳ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم