قلم سخن
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

1

هاینریش تئودور بل (Heinrich Theodor Boll   )  در 21 دسامبر 1917 در شهر کلن آلمان چشم به جهان گشود .نباید به این مساله شک کرد که نقدها درباره هاینریش بل طی دهه اخیر خیلی از روی اطمینان نبوده است؛ بل، پدیده عجیبی بوده است ؛ او در حقیقت چیزی جز سرنوشت مردم بعد از جنگ را روایت نکرده اما به بهترین و پرخواننده ترین راوی آلمانی تبدیل شده است. او جز از ایالت های آلمان نمی نویسد و در خارج از کشور هم دوباره به ادبیات آلمان می پردازد.

اگرچه آثار هاینریش بل را نمی توان ایدئولوژی ، مارکسیسم یا چنین کلیشه هایی نامید اما او سفیر بلوک شرق بود و آثار او در کشورهای بلوک شرق با اقبال عمومی همراه می شد؛ هاینریش بل اهل ریسک در سبک و زبان نبود و از زبان به عنوان ابزار استفاده نکرد بلکه  از روی احساس می نوشت و زبان او برای همگان خیلی قابل فهم و ساده بود. با این حال منتقدان بر سر این مساله با هم توافق دارند که این جستجوگری او در پی یک زبان قابل زیست در یک سرزمین قابل سکونت بود که او را به واکاوی حقایق و شرایط وضعیت بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 سوق داد.

منظومه خصیصه هایی مانند پیشرو، انتقادی، کاتولیک و حتی راینی (منطقه ای در آلمان)را به راحتی نمی توان به بل، شاعر رسمی آلمان نسبت داد ؛ در اغلب نوشته ها در خصوص هاینریش بل سخن از «لحظات غیرقابل مصالحه» می آید چراکه بل نویسنده ای طغیانگر است.

 

30- Konformist، به هواداران و پیروان کلیسای دولتی آنگلنیکن اطلاق می شد. این کلمه معنی سازشکار را هم دارد.

///////////

هاینریش بل ، نویسنده بنام آلمانی و برنده جایزه نوبل در 16 ژوئیه 1985درگذشت. از آن سال تاکنون بسیاری از حقایقی که بل از آنها می نوشت و در آن شرایط زندگی می کرد ، تغییر اساسی کرده است اما هنوز هم نگرش های بل مانند استقلال طلبی بدون وابستگی به حزب

 در آثارش با زمان ما پیوند می خورد به اعتقاد هاینریش بل ، آزادی در ذهن آغاز می شود.

Heinrich Böll | Heinrich-Böll-Stiftung

///////////////////////

هاینریش بل، اولین آلمانی برنده جایزه نوبل ادبیات پس از جنگ جهانی دوم است که بیش از 31 سال از فوت او می گذرد. حملات او به  ریاکاری اخلاقی نازی ها، او را در آلمان امروز نمایان ساخت.

هاینریش بل به یکی از آن روشنفکران پس از جنگ تعلق دارد که در توسعه آلمان نقش داشته است. کار ادبی او در سال 1976 با دریافت جایزه نوبل بین مردم درخشید.

 

هاینریش بل در طول زندگی خود یک سرزنش کننده و یک منتقد سفت و سخت رفاه آلمان بعد از جنگ و نیز اوضاع اجتماعی آلمان سرمایه‌‌داری بعد از جنگ بود؛ مضمون داستان های او درخصوص جنگ جهانی دوم، جنایات آلمانی ها ، جنایتکاران آلمانی و ادغام آنها در جامعه تازه تاسیس آلمان بعد از دوران جنگ بود. او در سال  1959،از دوران 1933 تا 1945 سخن می گفت؛ از دورانی که نسل بعد از آن باید سخت کار می کردند؛ جمله معروف او مبنی بر اینکه

« رنج باقیمانده برای آلمانی هایی که در جنگ گناهکار شناخته شده بودند، بیش از حد بزرگ بود؛ رنجی که باقی ماند و تا امروز هم تقسیم نشد.» ، هرگز فراموش نخواهد شد.

////////////////

هاینریش بل در کتاب عقاید یک دلقک در مورد انسانیت، عشق و وفاداری و مراحل رشد یک جوان بدون پدر ، نوشت، در مورد تفکر استبدادی و شورش علیه قدرت و رویارویی با ادعای برابری فرصت ها، درحالیکه چنین ادعایی وجود نداشت.

تعهد مدنی و اجتماعی برجسته او نه تنها در رمان هایش بلکه در مقاله های فراوانش و سخنرانی و مصاحبه هایش انعکاس یافته و او را یگانه ساخته است.

 

شخصیت ضد جنگ و ضد نظامی گری او همانند وارستگی و رد ناسیونال سوسیالیسم به شدت از بنیان خرده بورژوای او نشات می گیرد.

اگرچه او در سال 1938 برای خدمت اجباری و در نهایت به ارتش آلمان نازی فراخوانده شده ، نامه های او از خط مقدم جبهه خبر از بلوغ معنوی و روحیه پخته یک جوان 22 ساله خبر می داد.

بعد از بازگشت به خانه اش در کلن او در رشته مطالعات آلمانی تحصیل کرد و همزمان در نجاری برادرش مشغول به کار شد. در سال 1949 بر اساس خاطرات جنگش، نخستین  داستان او به نام «قطار به موقع رسید» منتشر شد. هاینریش بل در سال 1951 جایزه ادبی گروه ادبی 47 را دریافت کرد.

مترجم سادات حسینی خواه

[ ۱۳٩٦/۱/۱٤ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]

فردریک بکمن

کتاب مردی به نام اووه خارق العاده است، طنز اما انتظار نداشته باشید اشک نریزید.

از کارگر انبار تا نویسنده ای پرفروش

نویسنده موفق سوئدی مسیر پر پیچ و خمی را برای نوشتن طی کرده است و امروز او با رمان منحصربه فرد کمدی خود ، موفقیت بزرگی را کسب کرده است. ما با فردریک بکمن در استکهلم ملاقات کردیم و از او درباره نسخه موفقیتش پرسیدیم.

6.06.2016

او برای نوشتن به ابزار خاص و مکان ویژه نیاز ندارد : فردریک بکمن در مکالمات بی شمار خود به چیزهای خیلی مهم تری توجه دارد که هر چند کوچکند اما مهم انگاشته می شوند. وقتی که او با افراد اطرافش صحبت می کند ، او به جزئیات بامزه ای توجه می کند و به نوعی آدم این مشاهدات را در شخصیت های لجباز داستانش نیز حس می کند. ما فردریک بکمن را در دفتر کارش در استکهلم ملاقات کردیم و یک نویسنده طناز را پشت یک ماشین تحریر قدیمی یافتیم.

**از کی نوشتن را شروع کردید؟

از وقتی پسربچه بودم، نوشتن را شروع کردم ، نوشتن برای من راهی برای ارتباط برقرار کردن با احساسات بود. بعضی ها برای بیان احساسات خود از ورزش یا موسیقی استفاده می کنند . من هم داستان ها را یافتم و به وسیله آن، هویتم را جستجو کردم. یک دلیل برای آن مطمئنا این بود که من خیلی زود –چهار یا پنج سالم بود- خواندن را یاد گرفتم . جالب اینکه مادرم معلم بود . وقتی که من مدرسه رفتم خیلی کتاب ها حتی بسیاری از کتاب های بزرگسالان را خوانده بودم، در هشت سالگی من کتاب ارباب حلقه ها از تالکین را خوانده بودم. 
**آیا در دوران کودکی برای شما روشن بود که می خواهید به عنوان یک نویسنده ، زندگی تان را اداره کنید؟

نه ، من اصلا هیچ برنامه ای برای نویسنده شدن نداشتم. من نویسنده شدم، چون می نوشتم. من برحسب تصادف نویسنده شدم.

**بر حسب تصادف؟

بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان واقعا نمی دانستم که باید چکاری را شروع کنم . کمی مطالعه کردم اما به جایی ختم نشد. بعد یکی از دوستانم برای من یک کار به عنوان راننده ماشین بااربر (لیفتراک) در یک عمده فروشی میوه ، پیدا کرد.

**توش پول خوبی بود اما واقعا به نظر نمی رسید که شغلی برای آینده باشه. همینطوره؟

خانواده ام هم متوجه این این مساله شدند. آنها از من خواستند که یک برنامه عاقلانه برای زندگی ام داشته باشم. من اهل یک خانواده قدیمی جنوب سوئد هستم که خیلی اصیل هست. و بعد یک چیز برای من روشن شد: تنها چیزی که واقعا به آن علاقه دارم، نوشتن هست. چرا با آن پول درنیاورم؟

** جهان هم مطمئنا منتظر یک راننده لیفتراک نویسنده نبود . چطور این کار را شروع کردید؟

من مدتی یک روزنامه جدید محلی با ستون های منتشر شده در آن را زیر نظر گرفتم . بعد خودم چند تا متن نوشتم و آنها را برای دبیر روزنامه فرستادم. آنها از این متن ها خوششان آمد اما خبری از پول نبود. با این وجود کار من را تائید کردند و من سه روز دیگر کارم را در انبار میوه در شیفت های کاری ادامه دادم و در زمان باقیمانده ، مقاله و متن ستون ها را می نوشتم.

**چه نوع مقالاتی می نوشتید؟

من متوجه شدم که مقالات تاریخی که در آنها مشاهیر یا آدمهای با اعتقاد نقشی دارند ، موفق هستند. بنابراین من به عنوان یک خبرنگار آزاد برای مجلات مردان ، مجلات سبک زندگی ، روزنامه ها و هفته نامه و حتی برای مجله یک واحد تولیدی ابزار یا ضمیمه های محلی هم مطلب نوشتم . داستان های طنز هم خوب موفق بودند.

**اینکه بخواهی طنز بنویسی مسلما جزو سخت ترین سبک ها است.

من عاشق کمدی هستم. خیلی زیاد! برای نوشتن آن در روزنامه ها دنبال یک سوژه‌ روزمره و محلی می گشتم و آن را به شکل طنز می نوشتم. اغلب هم تحریک آمیز بودند ، مثلا در آرایشگاه یا یک اپیزود در فروشگاه لوازم ابزار . من همیشه یه کانونی پیدا می کردم که دیگران ندیده بودند یا هنوز آن را پیدا نکرده بودند. یک چرخش کوچک در رویکرد.

** بعد نخستین رمان شما : مردی به نام اوه

من و همسرم یک بچه کوچک در خانه داشتیم و من شبها و آخرهفته ها، مقاله می نوشتم. در کنار آن من همچنان به عنوان یک روزنامه نگار کار می کردم. همسرم شاخص اندازه گیری نوشته هایم است. وقتی او هنگام خواندن نوشته هایم می خندد ، آنگاه می دانم که آن اثر موفق است.

**همه قهرمانان کتاب شما تقریبا عجیب و غریب هستند . همه آنها موشکاف، عبوس، خودمحور و مشتاق به کنترل دیگران ، به آخر خط رسیده و دیوانه اند. در عین حال آنها در طول داستان قابل ستایش هستند.

همه شخصیت های داستانی من از بیرون کاملا معمولی به نظر می رسند. بعد خواننده ها با افکار شخصیت های داستانی آشنا می شوند و مانند آنها فکر و درک کنند. در نگاه بعدی خواننده با روی طنزآمیز آنها نیز آشنا می شود.

**بنابراین شما ناظر خوبی هستید

بسیاری از آدم ها چیزهای خاص را دوست دارند مثلا یک کره همیشگی برای صبحانه ، یک هتل همیشگی ، یک مکان ثابت برای تفریح و از این جور چیزها . ارزش هایی هم دارند: آدم طلاق نمی گیرد، آدم وطنش را ترک نمی کند، آدم نشان تجاری اتومبیلش را تغییر نمی دهد، آدم گواهینامه رانندگی می گیرد. اینها چیزهای کوچکی هستند که من آنها را در ستون هایم به سخره می گیرم. اینطور خواننده ها دوباره این چیزها را درمی یابند.

**شما روی کاغذ می نویسید یا کامپیوتر؟

همه جا، پشت پاکت نامه ها ، روی زیرلیوانی های مخصوص آبجو و مرتبا در تلفنم و قطعا بعدا هم در کامپیوتر آنها را می نویسم. اما به وسیله ماشین تحریر قدیمی ام و گاهی حتی به صورت دستی با مداد روی یک تکه کاغذ هم می نویسم . یک دیالوگ ، یک ایده ، یک عبارت! فکرش را بکنید ، سه هفته بعد آن را وسط خرت و پرت ها دوباره پیدا می کنم.

نوشتن برای من یک فرآیند پر از هرج و مرج است ، من همیشه همزمان 10 ایده در سرم دارم .

**اما بعد از آن ، رمان های شما ساختارمند هستند؟

دوست داشتم سازه های بیشتری داشتم. به اعتقاد من نوشتن یک فرآیند پر از هرج و مرج است من همیشه 10 ایده بطورهمزمان در سرم دارم. وقتی شروع به نوشتن می کنم وقتی شروع به نوشتن می کنم اولین عنوان موضوعی را دارم ، بعد من آغاز و پایان داستان را پیدا می کنم. من در این چهارچوب حرکت می کنم و به این طرف و آن طرف می روم. همزمان برای من یک مرزی وجود دارد که براساس آن یک کتاب پنج هزار صفحه ای نمی نویسم.

**درحال حاضر روی کتاب جدیدی کار می کنید؟

بله و برخلاف همه کتاب های فعلی من، این اثر جدید این بار چند شخصیت اصلی دارد و من از دیدگاه های مختلف داستان را روایت می کنم. این پروژه در حقیقت در چهارچوب یک برنامه تلویزیونی طراحی شده اما کار کردن با سردبیران تلویزیونی سخت است و همه چیز زمان زیادی طول می کشد. بنابراین ما کار را به شیوه دیگری ادامه دادیم. من هرطور که دلم می خواهم روایت می کنم و بعد، از کتاب ، یک اقتباس تلویزیونی صورت می گیرد.

 

 

  **خودکشی با موانع

رسانه

آنوک شولین از بنگاه سخن پراکنی موسوم به ان دی آر تو در آلمان نیز کتاب مردی به نام اوه را  به عنوان یکی از بهترین کتاب های جدید به بازار آمده معرفی کرده است. او کتاب را اینچنین مورد نقد ومعرفی قرار داده است:  "مردی به نام اوه" کتابی است که در سوئد در صدر فهرست کتاب های پرفروش قرار گرفته است. فردریک بکمن در این کتاب ، شخصیت مردی را توصیف کرده که همه ما با آن آشنا هستیم: مردی که همسایه هایش را با دقت زیر نظر دارد.

در نگاه اول اوه چیزی به جز یک همدرد و غمخوار است.  او هر روز صبح یک گشت بازرسی در محوطه دارد ، پلاک ماشین های مهمان همسایه ها را یادداشت می کند ، در سطل های زباله را باز و وضعیت تفکیک زباله را چک می کند. او دوچرخه ها را در اتاق دوچرخه قرار می دهد و فورا با هر چیزی که جرات کند با ماشین از بین منطقه مسکونی رد شود، برخورد می کند . اما در عین حال او یک غمخوار هم هست. بعد از مرگ همسرش و از دادن کارش او دیگر انگیزه ای ندارد و می خواهد به زندگی اش پایان دهد.

**خودکشی آنقدرها هم آسان نیست

توضیح اینکه چرا شرایط خودکشی جور نمی شود به طور خلاصه از این قرار است که : اوه هر بار مزاحمتی برایش پیش می آید. او راه های مختلفی را برای پایان دادن به زندگی اش امتحان می کند اما همیشه نقشه هایش به هم می خورد. یک بار از سوی زن همسایه ، دفعه بعد از سوی غریبه ای که ناگهان بیهوش می شود و روی ریل آهن سقوط می کند و می خواهد روی او بیفتد و حتی از سوی یک گربه بی صاحب مورد مزاحمت قرار می گیرد که تصمیم می گیرد با اوه زندگی کند. اوه جرات نمی کند که جلوی چشمان گربه به خودش شلیک کند چراکه گربه از صدای شلیک خواهد ترسید. هرچند اوه می خواهد بمیرد اما تاحد امکان می خواهد احساسات دیگران لطمه دار نشود. به این ترتیب می توان دریافت که او به آن شخصیت های کلاسیک تعلق دارد که اصطلاحا می گویند پوست سخت اما درون نرم دارد.

خواننده در طول داستان همچنین درمی یابد که چرا او اینگونه شده است، او چطور هست و از کدام ضربه های سرنوشت رنج می برد. این کتاب آنچنان زیبا نگاشته شده که من دائما هنگام خواندن آن می خندیدم اما درعین حال این کتاب اشک من را هم در آورد. این کتاب داستان مردمی است که از زندگی دست کشیده و بوسیله موقعیت های مختلف به زندگی بازگردانده می شود. آن بسیار احساساتی و تاثربرانگیز نوشته شده است، یک کتاب واقعا فوق العاده و عالی!‌

//////////////////////////////////////////////

**اشتیاق به مرگ

این تکه از آنا ماریا میشل

کجای آن خنده دارد؟ اووه یک مرد عبوس می خواهد خودش را بکشد. این کمدی سیاه که فیلم آن نیز تهیه شده در سوئد موفق تر از جنگ ستارگان روی پرده سینماها بود.

اووه به کنترل کردن علاقه زیادی دارد. او هر روز درهای گاراژ را کنترل می کند که بسته باشند. او اسم کسانی که در مکان های اشتباهی پارک کرده اند را یاد داشت می کند و به زنی که به سگش اجازه داده در پیاده رو ادرار کند، اعتراض می کند. بدتر از همه او با کسی برخورد می کند که با ماشینش از بین منطقه مسکونی ممنوعه عبور کرده است.

اووه یک همسایه عجیب و جالب است که با علاقه اغراق آمیزش به نظم روی اعصاب همه می رود..

////////////////////////////////////

از یک آدم تنفر انگیز تا یک همسایه دوست داشتنی

وقتی که مردان به یک سن معینی می رسند عبوس می شوند. اما قبل از عبوس بودن ، خیلی دلسوز هستند – درست مثل اووه ، که با داستانش و رفتار عبوساانه اش می تواند قلب ها را نرم کند. آدم می تواند بگوید که او یک آدم خیلی سنتی است. اما این هم برای توصیف یک مرد 59 ساله کافی نیست. اوو یک مرد تنفرآور خیلی سنتی است که اطرافیان خود را آزار می دهد. دائما سر زبانش فحش است و هر روز صبح در یک ساعت معین بازرسی خود را انجام می دهد. چون: نظم باید باشد!

رفتار اووه به سختی قابل درک است و این بخاطر زندگی اش است: بعد از از دست دادن بچه متولد نشده اش ، مرگ همسرش و آغاز اجباری بازنشستگی پیش از موعدش او تصمیم می گیرد که به زندگی اش پایان دهد. او معنای زندگی را گم کرده است. هرچند که قلاب به سقف اتاق نشیمن نصب شده و دقیقا وسط آن هست و برغم قطع تلفن و اشتراک روزنامه برای خودکشی اما اووه موفق نمی شود تصمیمش را اجرایی کند. چون زندگی خودش پادرمیانی می کند: همسایه جدیدی به آپارتمان او می آید.

خوانندگان از طریق توصیف های مفصل ، تیزبینانه و خنده دار محیط اطراف اووه و فکرهای او بطورباورنکردنی خود را به قهرمان داستان یعنی اووه نزدیک می بینند. آنقدر نزدیک که گویی اووه ، همان مرد همسایه خودمان است.

اووه افکار سرسختانه ای دارد و تقریبا سئوالات فیلسوفانه ای می پرسد مثلا اگر دیگر کسی نتواند بنویسد آنوقت ما به کجا می رویم؟ صداقت و خشونت این مرد نسبت به محیط پیرامونش ، نمی تواند خشن باشد چراکه اووه بدجنس نیست او تلخ است.

**نویسنده موفق سال

فردریک بکمن با کتاب "مردی به نام اووه" موفق شد یک داستان زندگی را تعریف کند که همه را مجذوب خود کند. روند داستان و کارهای ناگهانی و عجیب در برخی مواقع خوانندگان را در این کتاب به خنده می اندازد و در مواقع دیگر در بهت عمیقی فرو می برد.

رمان مردی به نام اووه نه یک کتاب هیجان انگیز است نه یک کتاب صرفا کمدی. این رمان که ا سوی نویسنده موفق سال سوئد نگاشته شده ، یک رمان صادقانه و پر از گرمای دل هست. نویسنده قهرمان های داستانش را دوست دارد و همدلی با اووه نه تنها از سوی همسایگان بلکه از سوی خوانندگان نیز ابراز می شود.

 مترجم سادات حسینی خواه

[ ۱۳٩٦/۱/۱٤ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

زیگفرید لنتس

مصاحبه از اولریش گراینر روزنامه نگار و منتقد ادبی آلمان در ماه می سال 2008 از پایگاه اینترنتی سایت

آن را روایت کن تا آن را بهتر بفهمی !

مصاحبه با زیگفرید لنتس درباره داستان جدیدش ،‌ در مورد نیازهای ادبایت و در مورد هنر ماهیگیری

**آقای لنتس نوول دقایق سکوت شما نخستین اثر عاشقانه شما است، شما تا پیش از این (سال 2008) رمان عاشقانه ننوشته بودید. چرا؟

بطور حتم عشق در رمان های قبلی من هم بوده اما یک داستان عاشقانه مانند این یکی را برای دوران پیری ام گذاشته بودم. می خواستم نگویند که من قبلا تجربه کافی در این زمینه نداشته ام یا اینکه لازم نبوده من درباره عشق صحبت کنم.

این داستان عشق سوئی جنریس است ، من افکارم را در این داستان به گونه ای هدایت کردم که از یک عشق واقعی صرف نظر شود بلکه یک عشق غیروابسته و مستبدانه و در این داستان حتی یک شاگرد عاشق معلم می شود.

مشکل خاص است بنابراین اقتدار معلم باید برای دانش آموزان دوست داشتنی برای این مشکل باشد. چگونه این به رسمیت شناخته نمی اقتدار خود را در خود آگاهی از عشق خود را پیدا می کند - که به ارائه دشوار برای نویسنده. من تصور: چگونه از آن است، اگر شما تا سرنوشت سقوط در عشق با یک معلم؟ چه اتفاقی می افتد؟ در مدرسه، در زندگی روزمره؟

مشکل خاص این داستان از آنجا ناشی می شود که استبداد و اقتدار معلم برای شاگرد عاشق مشکل ساز می شود. اینکه چگونه باید آن اقتدار شناخته شده در ابتدای عشقش را دوباره بازیابد؟  من تصور کردم که چطور می شود که اگر عاشق یک معلم خیلی موفق شوی ؟ چه اتفاقی می افتد؟ در مدرسه، در زندگی روزمره؟

/////////////////////

**شما معمولا در کتاب هایتان از منظر یک پسر نوجوان ، داستان را روایت می کنید

این انتخاب در برخی کتاب های من مانند زنگ انشا به این خاطر است که روایت برای من متراف یادگرفتن زندگی است. با این روش روایت کردن درمورد این جنگل انبوه زندگی غیرقابل تصور برای من روشن می شود. داستان گویی نوعی از خود رهاشدن است. آن را روایت کن تا آن را بهتر بفهمی! من به خاطر همین نمایندگی نبض داستان را به یک نوجوان سپردم که در جریان داستان به خودآگاهی می رسد و زندگی کردن را یاد می گیرد.

**آیا نوجوانی –طبق تجارب شخصی شما- حساس ترین دوره زندگی انسان ها است؟

چیزی که ما از دوران نوجوانی می آموزیم ، در حقیقت همه چیز به آن بستگی دارد. داستان برای من امکانی هست که از آن طریق برایم، بدبیاری های سرنوشت و تجارب خاص روشن می شود. نه به خاطر اینکه آنها را متعادل کنیم بلکه به این خاطر که بتوانیم آنها را دقیقا بشناسیم . این همیشه من ، نویسنده پیر، است که از طریق یک نوجوان داستان می گوید. آنچه به من تحمیل می شود یک "خودجابجایی" در این نوجوان است . من نوجوانی هستم که داستان تعریف می کند و اجازه می دهم کس دیگری داستان را بگوید.

**خودجابجایی در قالب یک نوجوان یا جوان آسان تر از قالب یک مرد میانسال است؟

تابحال به آن فکر نکرده ام . بله، می تواند اینطور باشد.

**شاید یک نوجوان نتواند چنین سئوالات هستی شناسانه ای را مطرح کند

شاید ، به عنوان یک نویسنده میانسال نمی توان مانند یک نوجوان تصور کرد . من خودم تصور می کنم: چطور می شد اگر؟ اگر تو یک انتخاب دیگر داشتی؟ اگر تو یک بار دیگر باید تصمیم می گرفتی؟

من این سئوالات را سعی کردم در چند داستان بگنجانم . آدم محکوم است که یک تصمیم بگیرد، یک راه حل پیدا کند و می داند: هر بار که تو تصمیمی می گیری، همیشه یک نارضایتی در پشت سر خود باقی می گذارد. و با این وجود تو باید این کار را بکنی . این چیزی است که من به آن علاقه دارم: انسان در بحران تصمیم گیری.

بعد از مرگ همسرتان چطور به نوشتن ادامه دادید؟

همسرم 30 ، 40 صفحه ابتدایی کتاب دقایق سکوت راشنید. ما همیشه این کار را می کردیم که من از نوشته هایم روخوانی کنم . او خیلی با آن موافق بود . بعد او مرد.  بعد از آن من دو بار تلاش کردم تا داستان را دوباره شروع کنم. اما احساس می کردم که آن بطورفاجعه آمیزی با شکست روبرو می شود. خیلی طول کشید تا متقاعد شوم قوه تخیلم را از دست دادم. اما بعد، زمان همه چیز را درست کرد. یکی از دوستانم خیلی به من کمک کرد. می خواهم بگویم کتاب دقایق سکوت ، نجات دهنده من بود و حالا از یک معلم شنیده ام که او این کتاب را به عنوان کتاب امتحان دیپلم استفاده کرده است. 

**این مساله که یک نویسنده به عنوان موضوع درسی شود ، بد به نظر می رسد

نه ، اصلا نه !‌ اخیرا به یک کلینیک رفته بودم که دکتر معالج گفت: چه سعادتی که با شما دست دادم. من گفتم : تورو بخدا ، تو فقط می تونی با خودی ها اینطوری احوالپرسی کنی!‌ شما باید دلیل خوشحالیتان را به من بگویید. او : من تز دیپلم خود را در مورد شما نوشتم. من : و ؟ او گفت: فوق العاده !‌

**یک نویسنده می تواند زمانی دیگر نویسنده نباشد ؟

یا آدم نویسنده است یانیست. اگر نویسنده است پیوسته و توقف ناپذیر می نویسد حتی اگر خودکار در دستش نباشد. فقط کیفیت ادراک فرق می کند: ما نویسندگان بطور چشمگیری از ادراک منفعل فاصله می گیریم.

**دراین صورت اگر شما به یک پیاده روی کنار دریا بروید نه فقط گردش کرده اید بلکه هر چشم انداز و هر شکل خیزاب و امواج را به شکل یک سوژه ادبی می بینید؟

نه ، هنوز وجود من تا این اندازه صرفه جو نشده است که همه چیز را بطوروسواسی نگاه کند که چه تناسب احتمالی را می تواند برای کار پشت میز تحریر من داشته باشد.اما آدم نوعی سرمایه گذاری محافظه کارانه ای هم دارد و چیزهای دیگری را آگاهانه بررسی می کند.

وقتی که من کتاب زنگ انشا را می نوشتم هنگامی که تشکیل ابرها در سواحل غرب شلسویگ – هولشتاین را تصور می کرد به نظر می رسید قوه تخیلم برای به تصویر کشیدن آن کافی نبود.  من چندباری به منطقه زیبول در شلسویگ – هولشتاین رفتم ، جایی که نولده نقاش آلمانی زندگی می کرد و شکل ابرهای سلطه گر را نقاشی می کرد و خیلی واقعی به نظر می رسیدند.

**چرا تقریبا اغلب داستان های شما در این ایالت اتفاق می افتند؟

من در بسیاری از شهرهای جهان بودم و فهمیده ام که چیزی که ما را اقناع می کند و آنچه  بر ما تسلط دارد در حاشیه قرار دارد. نقاط ثقل در حاشیه قرار دارند ، جایی که بدبیاری اتفاق می افتد، قلبی می شکند ، ملاقاتی رخ می دهد ، چیزی که انسان ها را می تواند مجبور به تسلیم کند و از امیدها و آرزوهایش دست بکشد و همه و همه در حاشیه ها هستند.

**شهر بزرگ برای شما فریبنده نیست؟

نه ، نه ، نه. اجداد من اهل مرداب های ماسوری هستند و آنجا افق بسیار بی نظیر بود. آنجا همه چیز واضح و ملموس بود. و این برای من کفایت می کند.

.

**یک بار تقریبا نزدیک بود شما در مرداب غرق شوید

...بله ، در یک دریاچه کوچک، به خاطر همین رابطه خاصی با آب دارم.

**شما به عنوان یک نویسنده طی این سال ها اصول خاصی داشته اید مثلا ساعات خاصی برای نوشتن دارید؟

بله اما آنقدرها هم مثل توماس من سختگیر نیستم، زمان قبل از ظهر بهترین زمان من است که در حقیقت چهار ساعت است. بعدازظهرها گاهی موج دوم نوشتن می آید . شب ها هرگز کار نمی کنم.

////////////////////////

**شما دفتر خاطرات می نویسید؟

نه ، فقط یک بار خاطرات نوشتم . به آمریکا دعوت شده بودم. اجازه داشتم هرکه را می خواهم ملاقات کنم و با هرکه دلم می خواست آشنا شوم. برای همین برای همسرم خاطرات نوشتم تا سفری را - که برای او طولانی و برای من غیرقابل فراموش بود – برایش تعریف کنم. آن خاطرات از نظر سیاسی هم جالب بود ، دوران مهم ، چون خروشچف – رهبر شوروی در آن زمان- درست در آن زمان موشک هایی را در کوبا مستقر کرده بود.

**شما در آن زمان خیلی به سیاست مشغول بودید. شما با گونتر گراس (نویسنده آلمانی) در مبارزه انتخاباتی حزب سوسیال دموکرات آلمان شرکت کردید و با ویلی برانت (صدر اعظم آلمان از 1969 تا 1974) دوست بودید. با هلموت اشمیت (صدراعظم آلمان غربی از 1974 تا 1982 ) هم دوست بودید. الان هم به سرنوشت و کارهای این حزب علاقه دارید؟

معلومه . من با دلسردی خاصی متوجه شدم که کار این حزب به خاطر اختلافات داخلی به کجا رسیده است. با خوشحالی در سخنرانی های انتخابات شرکت کردم . خداحافظی از میز تحریر برایم آسان آمد چراکه امیدهای سیاسی من به افرادی بود که آماده بودند در اوضاع موجود تجدیدنظر و درباره پیشنهادات بحث کنند. و من می توانستم به رای دهندگان ثابت کنم که چرا به ویلی برانت و هلموت اشمیت اعتماد دارم.

**شما در سال 1970 با برانت (وزیر امورخارجه وقت آلمان) به ورشو رفتید و شاهد آن داستان زانوزدن برانت در برابر مجسمه یادبود کشته شدگان لهستان در ورشو، بودید . درباره آن اتفاق چه احساسی دارید؟

من آن اتفاق را درک کردم. عمیقا این مساله را درک کردم و با خودم فکر کردم : خدای من، یک سیاستمدار فورا بیوگرافی تاریخ را به رسمیت شناخت که چه اتفاقی افتاده و با اینکه او خودش مقصر نبوده اما هموطنانش مقصر جنگ بوده اند.

**شما برای صلح با لهستان خواستار به رسمیت شناخته شدن مرز اودر-نایسه - مرز بین آلمان و لهستان که بعد از جنگ بین لهستان و روسیه تقسیم شده بود- از سوی آلمان شدید و تقریبا فراموش کردید که با این کار باعث خشم عده ای حتی خوانندگان کتاب هایتان می شوید.

بله ، کتاب های من در باغ ها پرت می شدند. من این خشم را پیش بینی می کردم . با این وجود حقیقت باید گفته می شد.

**شما به زادگاه خودتان شهر لیک – که اکنون در لهستان قرار گرفته – دعوت شدید اما هرگز به آنجا نرفتید.

به خاطر برخی مسائل، هیچ احساس نوستالوژی به آنجا وجود ندارد.

 

 

 

/////////////////////////////////////////

زیگفرید لنتس در 17 مارس 1926 میلادی در شهر لیک واقع در آلمان شرقی آن روزگار به دنیا آمد و یکی از برجسته ترین نویسندگان آلمانی زبان به شمار می رود.

اولریش ویکرت با او مصاحبه ای انجام داده است.

**اولین کتاب شما به نام "قوش ها در آسمان بودند" در سال 1951 منتشر شده و مدت زیادی از آن می گذرد. آن زمان چطور به سوی نوشتن کشیده شدید؟

من آن موقع دانشجو بودم . دبیر پاورقی روزنامه "دی ولت".

من در سمینارهای اصلی فلسفی شرکت می کردم و بین دانشگاه و تحریریه در رفت و آمد بودم. من با روزنامه "ولت" قرار داد بسته بودم تا داستان های ادامه دار را بخش بندی کنم و هر روز یک بخش از آن را تهیه می کردم. من روی داستان "صخره برایتون" از گراهام گرین کار می کردم تا آن را به شکل پاورقی دنباله دار در روزنامه چاپ کنیم. در حین کار با خودم فکر کردم که یک بار هم می توانم خودم نوشتن را امتحان کنم. من این کار را انجام دادم و در کمال تعجب و خوشحالی ، "ویلی هاس" بنیانگذار بخش ادبی روزنامه ولت گفت: "دوست عزیز جوان ، ما آن را چاپ می کنیم!" به این ترتیب اولین کتاب من منتشر شد. قبل از آنکه آن به شکل کتاب چاپ شود از سوی روزنامه "دی ولت" منتشر شد.

**وقتی نوجوان بودید، چه چیزهایی می خواندید؟

وقتی من پسربچه بودم به از این آثار ادبی عامه پسند می خواندم ، جک لندن، تام میکس و از این جور چیزها. خواندن این جور چیزها مثل یک عفونت ، مسری شده بود. تمام همکلاسی های من داستان های رولف تورینگز را می خواندند که یک گرویل یک کودک را از یک زن کشاورز می دزدید و با این کودک به بالای مرتفع ترین درختان آفریقا فرار می کرد. از نظر من آن موقع ها این ماجراها ، نفسگیر بود.

** کتاب "قوش ها در آسمان بودند" نیز تقریبا یک کتاب ماجراجویانه به نظر می آید

بله ، در یک سن خاصی نمی توان به دوران پیری به عنوان یک دوره زندگی آرام نگاه کرد و به کمی ماجراجویی نیاز است.

**شما زمانی در نیروی دریایی بودید. الان هم حس دریانوردی دارید؟

نمی توانم این را بگویم. من یک دریا سالار نیروی دریایی در یک رزمناو سنگین نظامی بودم. من عرشه را پاک می کردم و هرچه که مربوط به سفر دریایی می شد از سوخت گیری ، ساخت گره و غیره را یادگرفتم. این کارها خیلی من را خسته می کرد. من 17 ، 18 ساله بودم اما می توانم بگویم که آن زمان یک ملوان پرشور بودم.

**و سپس شما از نیروی دریایی فرار کردید

در دانمارک از جبهه جنگ فرار کردم چون فکر می کردم که جنگ تمام شده است. من بلافاصله اسیر نیروهای انگلیسی شدم.

**اما فرار از جبهه ، مجازات مرگ داشت

اصلا تاحالا به آن فکر نکرده ام.

**شما فقط می خواستید جبهه را ترک کنید

من می خواستم قبل از هرچیز ببینم که چه بلایی سر آلمان آمده و آیا من میتوانم آنجا زندگی کنم. بعد شانس آوردم و اسیر نیروهای انگلیسی شدم و ظاهرا مهارت زبان انگلیسی کافی بود تا مترجم یا بهتر بگویم کمک مترجم، شوم.

**شما نسبتا زود آزاد شدید و یک گنج واقعی هم به دست آوردید، تقریبا 600 سیگار ، و بعد از آن طریق پیشرفت موفق شما در بازار سیاه هامبورگ شروع شد.

هزار تا سیگار بود، یک گنج واقعی در آن زمان. آن به من کمک کرد و این دارایی حداقل در آن زمان کفایت می کرد. من شانس بزرگی هم داشتم که به سرعت بتوانم در دانشگاه هامبورگ تحصیل کنم.

** و سپس شما مدیر شبکه ارتباطی شمال غرب آلمان و دبیر روزنامه ولت شدید .

بین افسران انگلیسی واحد ترخیص دوتا کاپیتان بودند که به ادبیات علاقه داشتند و آنها از من پرسیدند من بعد از آزادی می خواهم چکار کنم . من گفتم ، تحصیل . به خاطر سفارش آنها من یک فرصت تحصیلی به دست آوردم که دستیابی به آن آسان نبود. بعد بسیاری از سربازان قدیمی از جنگ برگشتند که آنها هم طبیعتا امتیازات ویژه ای داشتند.و بعد به خاطر ارتباط با همین افسران انگلیسی و به لطف سفارش آنها به روزنامه "دی ولت" آمدم و ابتدا به عنوان داوطلب کارم را شروع کردم و بعد دبیر پاورقی شدم تا این امکان به وجود بیاید که کتاب شخصی ام را چاپ کنم.

**خارق العاده است.شما واقعا در زندگی تان خیلی شانس داشتید. نظرتان درباره این سخن کندی چیست که گفته است از کشورت نپرس که برای تو چکار کرده بپرس که تو برای کشورت چکار کردی.

مفهوم عمیقی دارد. فکر می کنم که انسانی که در مفهوم خاص، کاری برای خودش انجام می دهد ، همزمان برای کشورش هم آن کار را انجام داده است، کاری که به ایجاد یک جامعه دموکراتیک بعد از یک دوران دیکتاتوری منجر می شود. و من در آن دوران مانند بقیه همکارانم فکر می کردم که باید وارد دنیای سیاست شوم و در یک حزبی که با امیدهای من مطابقت دارد، نقش ایفا کنم.

//////////////////////////////////////

شهرت جهانی با ساعت انشا

زیگفیرید لنتس در سال 1968 با رمان زنگ انشا شهرتی جهانی یافت. این کتاب برخورد بین یک پلیس متعصب و یک نقاش را در شمال فرایسلند بعد از دوران نازی روایت می کند. زنگ انشا، یک شاهکار درمورد سوء تفاهم در مورد انجام وظیفه است و می توان آن را یکی از مهم ترین آثار ادبیات جهان در قرن 20 نام برد.

///////////////////////////////

زیگفرید لنتس دوازدهم ژوئیه سال 1943 وارد حزب نازی شد. تاریخ ثبت ورود او به حزب نازی همزمان با پنجاه و پنجمین سالگرد هیتلر بود؛ لنتس درباره این مساله چندان صحبت نکرده است و فقط گفته است که از این موضوع اطلاعی نداشته است.

 مترجم سادات حسینی خواه

[ ۱۳٩٦/۱/۱٤ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ]

بوی عید، رقص حاجی فیروز و بغض سنگین زیر نقاب

تهران - ایرنا - خواستم ازشون عکس بندازم، گفتند «تو روخدا اگه عکس هامونو تو روزنامه ها میزارین بگین ما جوون ها بیکاریم از شمال کشور به شهرتون اومدیم اگه کار باشه تو شهر خودمون می مونیم راستی عیدی ما یادتون نره.»

روزهای پایانی سال نیز آیین خاص خود را دارد که یکی از این آیین ها پیدا شدن سر و کله انواع و اقسام حاجی فیروزها در لباس قرمز با صورت سیاه در گوشه و کنار شهر از پیاده روها حتی سر چهارراه ها و بین ماشین ها است.
حاجی فیروز یا خواجه پیروز، یک چهره افسانه‌ای در فولکلورِ(فرهنگ و باور عامیانه) ایرانیان است که در واپسین روزهای سال بین مردم می آید تا خبر از آمدن نوروز دهد.
او در اسطوره ها یک مرد لاغراندام است هرچند که امروز حاجی فیروزهای چاق هم کم نداریم.
این حاجی فیروزها، سیاه‌ رخ، با کلاه دوکی، گیوه‌های نوک‌تیز و جامه سرخ، همراه با دایره‌زنگی و دنبک، به خیابان ها می‌آیند و به رقص، شیرین‌کاری و خواندن آوازِ کوبه‌ای می‌پردازند.
"حاجی فیروزه، سالی یه روزه،
همه می‌دونن، منم می‌دونم،
عید نوروزه، سالی یه روزه"
صورت آنها سیاه است چون گفته می شود آنان از دنیای مردگان بازگشته اند و در اسطوره ها آمده است که لباس سرخ آنان نیز نماد خون سرخ سیاوش و شادی آنان، شادی زایش دوباره طبیعت است که با خود رویش و برکت می‌آورند.
حاجی فیروز در حقیقت نماد نو شدگی زمین است و تقریبا همه مردم با دیدن چهره آنان شاد می شوند.
لباس قرمز آنان از دور زیبا است و برق می زند اما نزدیک که می شوی برخلاف گذشته ها، لباس فاخری بر تن ندارند.
این روزها شرایط به گونه ای تغییر کرده که جوانان بیکار، کودکان کار یا حتی گاهی متکدیان، لباس حاجی فیروز را به تن می کنند تا از مردم مژدگانی فرارسیدن سال نو را بگیرند.
هرچند واژگان بیکاری، کودک کار و خیابان و متکدی، ناخوشایند است و چهره بصری شهر را بر هم می زند اما لباس قرمز حاجی فیروز قادر است حتی تمام بار منفی این واژگان را بگیرد و رنگ و بویی تازه به چهره خاکستری شهر ببخشد.
دو کودک سر چهارراهی بین ماشین ها در لباس حاجی فیروز، می رقصند و می خوانند و وقتی چراغ سبز می شود برخی رانندگان که محو تماشای این دو کودک شده اند، حرکت نمی کنند و صدای کرکننده بوق ماشین ها آنان را به خود می آورد.
با این وجود، زور پیام شادی آنان به ترافیک های مقطعی و آلودگی صوتی ناشی از بوق ماشین ها می چربد.
کمی آن سو تر دو مردی که برخلاف همه حاجی فیروزهای دیگر، خیلی چاق هستند، هراسان داخل مغازه ای می دوند و پول های جمع آوری شده خود را به صاحب مغازه به امانت می سپارند تا پولشان همراه دیگر دستفروش ها گرفته نشود.

**حاجی فیروز شدن، تخصص می خواهد
رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران می گوید: جشن ملی نوروز، دو مرحله قبل و بعد از نوروز دارد؛ قبل از نوروز آیین های خاصی مانند چهارشنبه سوری، نوروزخوانی و تکم خوانی برگزار می شود.
سیدحسن موسوی چلک در گفت و گو با خبرنگار ایرنا می افزاید: یکی دیگر از آیین های قبل از نوروز نیز "اعلام عمومی آمدن نوروز از طریق حاجی فیروز" است که شعرهای ویژه ای برای این زمان دارند اما به تدریج گاهی خودشان شعرهای دیگری نیز اضافه می کنند.
وی خاطرنشان می کند: افرادی که به ایفای نقش «حاجی فیروز» می پردازند، دست کم باید ضرب، رقص و ترانه را بدانند تا بتوانند خبر نوروز را به مردم بدهند و مردم نیز چون خبر شادی می شنوند به آنان مژدگانی می دهند.
وی تصریح می کند: در گذشته افرادی که به ایفای نقش حاجی فیروز می پرداختند، چهره های شناخته شده ای بودند اما امروز شرایط تغییر کرده و حتی افرادی که از شخصیت حاجی فیروز چیزی نمی دانند، نقش او را ایفا می کنند و پولی می گیرند که البته این مساله در کشورهای دیگر درباره «پاپانوئل» نیز اتفاق افتاده است.

**حاجی فیروز نقش تکدی گری را از بین می برد
رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران تصریح می کند: فردی که تا دیروز متکدی و کودک کار بود امروز در لباس حاجی فیروز به ایفای نقش می پردازد و مهم این است که دیگر او نقش تکدی گری را ایفا نمی کند.
موسوی چلک می افزاید: نقش حاجی فیروز، نقشی است که ما به رسمیت می شناسیم و کسی حاجی فیروز را دستگیر نمی کند؛ البته نباید با حاجی فیروز برخورد کرد.
وی در پاسخ به این سئوال که آیا متکدیان و کودکان کار برای ایفای نقش حاجی فیروز نیازی به ساماندهی دارند یا نه، می گوید: حاجی فیروزها بطور قطع نیازی به ساماندهی ندارند؛ مداخلات نابجای دولتی می تواند وضعیت را بدتر کند؛ حاجی فیروز جزو آیین ایرانی بوده و اولین پیام آن، شادی است؛ حاجی فیروز آسیب اجتماعی نیست.
وی یادآور می شود: ویژگی حاجی فیروز این است که اگر یک ماه قبل یا بعد از عید نوروز بیاید کسی او را نمی پذیرد؛ اجازه دهیم که حاجی فیروزها با صدای بلند و با موسیقی و آواز، آمدن بهار را به مردم اعلام کنند.

**ارباب خودم، سامبولی بلیکم!
حاجی فیروزهای سرگردان این روزها زیادند، آنقدر زیاد که تقریبا هرجا بروی این آواز را می شنوی که:
ارباب خودم، «سامبولی بلیکم» !
ارباب خودم، سرِتو بالا کن!
ارباب خودم، لطفی به ما کن،
ارباب خودم، به من نیگا کن!
ارباب خودم، بزبز قندی،
ارباب خودم، چرا نمی‌خندی؟
آنان شعرها را خوب حفظ می کنند و پیام شادی به ما می دهند و اتفاقا بسیار هم زیبا است اما در کنار آن اگر گوشه چشمی به آن بغض سنگین ناشی از بیکاری یا فقر زیر نقاب آنان نیز توجه داشته باشیم، آسیب هایی را خواهیم دید که با حل آن آسیب ها، می توان حاجی فیروزهای واقعا شاد داشت نه ظاهرا شاد.
از سادات حسینی خواه

[ ۱۳٩٦/۱/۱٤ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

اووه تیم؛ مترجم: سادات حسینی خواه ؛ منتشر شده در روزنامه آرمان امروز

**اووه تیم ؛ فرزند دوران پس از جنگ

اووه هانس هاینس تیم ، یکی از موفق ترین نویسندگان و فیلمنامه نویسان آلمانی است چراکه بسیاری از کتاب های او تبدیل به فیلم شده اند. کشف سوسیس کاری ، خوک دونده ای به نام رودی روسل و مثلا برادرم ، پرفروش ترین آثار اووه به شمار می روند. اکنون نیز مجموعه مقالات او با عنوان برج مونتنی در 18 صفحه به چاپ رسیده است.

اووه تیم 30 مارس سال 1940 در هامبورگ جایی که بخش عمده ای از دوران کودکی و جوانی اش را گذراند، متولد شد. پس از مرگ پدرش او به مدت سه سال تجارت خزدوزی و هنر تزئین خز پدرش را عهده دار شد. او همراه با بنو اونه‌زورگ (دانشجوی آلمانی  که در جریان تظاهراتی علیه سفر شاه به آلمان در دوم ژوئن ۱۹۶۷ در برلین کشته شد و بعدها اووه درباره او نیز نوشت) دیپلم گرفت و نخستین اشعارش را به چاپ رساند. سپس به مونیخ رفت تا در دانشگاه  لودویگ ماکسیمیلیان در رشته ادبیات آلمانی و فلسفه تحصیل کند و در سال 1971 دکترا گرفت. اووه تیم به ویژه در قرن جدید بارها جایزه گرفت که از جمله آنها می توان به جایزه بزرگ ادبی آکادمی هنرهای زیبای بایرن و جایزه ادبی شوبارت و نیز جایزه هاینریش بل ، اشاره کرد.

او به عنوان فرزند دوران پس از جنگ در آثارش به ویژه نوشته های اخیرش ، نگاه تاریخی به نازیسم و همچنین ایده های دهه 68 میلادی داشت. بسیاری از آثار او از سوی نشر کیپنهیر ویچ (Kiepenheuer & Witsch) به چاپ رسیده است. تیم با خانواده اش به عنوان نویسنده ای مستقل در مونیخ و برلین زندگی می کند و مرتبا در دانشگاه های مختلف آلمانی و بین المللی ، سخنرانی دارد.

او به عنوان مهم ترین نماینده دهه 68 میلادی به شمار می رود. آثار او از جمله رمان ها قرمز در سال 2001 و سایه روشن در سال 2008 راوی داستان های جنگ و پس از جنگ است. او  به عنوان نویسنده کودک و نوجوان نیز فعالیت دارد. کتاب خوک دونده ای به نام رودی روسل هم به عنوان کتاب و هم به عنوان فیلم ، موفقیت عظیمی کسب کرد و در سال 1990 نیز جایزه ادبیات نسل جوان آلمان را دریافت کرد.

او فعالیت های سیاسی نیز داشته و در شورش های دانشجویی 1968 در اشغال دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ شرکت داشت.

 

**سیاست در آثار اووه تیم

اووه تیم تا حالا هم به عنوان یک نویسنده درگیر سیاست باقی مانده است. او از سال 1973 عضو حزب کمونیست آلمان  DKP بود تا آنکه در سال 1981 از آن استعفا داد. 

مباحث اجتماعی و سیاسی یکی از ویژگی های قابل توجه بسیاری از آثار او مانند رمان «فرار کربل» در سال 1980 و «شکار انسان» در سال 1991 است.

اووه تیم خودش را به توصیف از آلمان فدرال محدود نمی کند.او حتی از طریق زندگینامه همسرش - که اجدادش در آمریکای جنوبی زندگی می کردند- در کتاب درخت مار در سال 1986 درباره جوامع پسااستعمار و برخورد آنها با فرهنگ های مختلف نوشت.

 

**پرفروش ترین کتاب های اووه تیم

کشف سوسیس کاری در سال 1993 و مثل برادرم در سال 2003 از پرفروش ترین آثار اووه تیم به شمار می روند.

در این کتاب مردی نه چندان جوان به هامبورگ شهر دوران کودکی خود سفر می کند و در آنجا به دنبال خاطره هایش ، در پی «لنا بروکر» صاحب قدیمی یک ساندویج فروشی در فروشگاه بزرگ جدید هامبورگ می رود. او لنا بروکر ایام قدیم را در خانه سالمندان می یابد و داستان «بهترین سال ها» ی او و اینکه چطور سوسیس کاری را کشف کرد را می شنود.

داستان لنا به آخرین روزهای آوریل سال 1945 بازمی گردد زمانی که هرمان برمر فراری در اتاق زیرشیروانی لنای جوان پنهان می شود و هر دو عاشق هم می شوند درحالیکه اتاق زیرشیروانی به زندانی برای برمر تبدیل شده ، او ناپدید می شود. غم عشق برای لنا کشفی با عواقب پیش بینی نشده به همراه می آورد: کشف سوسیس کاری.

بزرگ ترین موفقیت کتاب کشف سوسیس کاری در سال 2008 بود که با هنرمندی باربارا سکووا -بازیگر صاحب نام آلمانی- در قالب یک فیلم در سینماها به نمایش در آمد.

در نشریه نویه زورشر در مورد اووه تیم چنین آمده است : رمان های این نویسنده نثری از سعادت و رنج انسانی است.

 

**رمان مثلا برادرم

او در رمان مثلا برادرم در سال 2003  حقیقت پدر و برادرش را پای میز محاکمه کشانده و آنان را موشکافی کرده است. اووه تیم رابطه پیچیده ای با پدر اقتدارگرا و برادری که 16 سال از او بزرگ تر بود، داشت.

اووه در رمان مثلا برادرم داستان برادر بزرگ ترش کارل هاینس تیم را روایت می کند که در سال 1924 در هامبورگ متولد شد و در سال 1943 در یک بیمارستان نظامی در اوکراین درگذشت.

تنها بعد از مرگ مادر و خواهر، اووه تیم به اندازه کافی احساس آزادی کرد که در مورد برادر بزرگ ترش که در سال 1942 داوطلبانه به لشکر سوم زرهی اس‌اس توتنکوپف (جمجمه مردگان) پیوست  و دیگر هرگز بازنگشت، بنویسد.

او در این روایت اتوبیوگرافی از رنج ها و خاطرات برادرش نوشت؛ چرا این خاطرات بعد از نیم قرن همچنان به مغز اووه فشار می آورند؟ اینکه بخواهی از برادر بنویسی و خودت را بجای او بگذاری و از نسل جنگ بگویی سخت است، چگونه اووه موفق شد بیوگرافی شفافی را ارائه دهد ؛ اینها سئوالات آشنایی منطبق بر ارزش های تربیتی ، عشق و احترام به نظر می رسند. چرا برادر اووه داوطلبانه خود را به ارتش اس اس معرفی کرد؟ چطور از سر تعهد به سوی مرگ رفت؟ او چه انتخاب هایی داشت و چه موانعی سد راه او بودند؟ تقصیر چه کسی بود؟

مطبوعات رمان مثلا برادرم را کتابی دانسته اند که خواندن آن برای نوجوانان لازم است تا با گذشتگان آشنا شوند.

 

** تابستان داغ

رمان «تابستان داغ»  اووه تیم یکی از معدود شاهدان و ناظران ادبی جنبش دانشجویی آلمان (جنبشی برای مبارزه با بورژوازی آن دوران )  به شمار می رود.

«تابستان داغ» اولین رمان اووه تیم است؛ رمان «تابستان داغ» همراه با رمان های «قرمز»  -منتشر شده در سال 2001 - و «فرار کربل» -منتشر شده در سال 1980-، تریلوژی (سه گانه ادبی که روی هم داستان دنباله داری را می سازند) تشکیل می دهند که تغییرات نسل ها را در آن مقطع تاریخی آلمان یعنی آلمان حین جنگ و پس از جنگ جهانی دوم را نشان می دهد.

این رمان همچنین برخی عناصر مربوط بشرح حال خود اووه تیم را نیز در بردارد: چراکه اووه تیم همانند محتوای این داستان مدتی در مونیخ تحصیل کرد و در آنجا مدتی در جنبش دانشجویان برای برقراری یک جامعه دمکراتیک موسوم به SDS فعال بود و در هامبورگ و برانشویگ نیز مدتی زندگی کرد و مانند اولریش (شخصیت اصلی رمان تابستان داغ) ، نمایشنامه ناموفقی نوشت.

 

**برج دو مونتنی

برج مونتنی، مجموعه مقالات نوشته شده توسط اووه تیم بین سال های 1997 تا 2012 است که بطور یکجا در سال 2015 به چاپ رسید. تیم در این مقالات اتاق کار و کتابخانه میشل دومنتنی (نویسنده فرانسوی) را همانند اتاق کار شخصی خود توصیف می کند. تیم اووه ، «برج» و «غار» را نمادی برای خروج از جهان می داند .

 

**زبان آلمانی در آثار اووه تیم

اووه همواره زبان آلمانی را در مقاله هایش ستایش کرده و معتقد است که حیرت را در تمام ساختارهای زبانی می توان یافت اما زبان آلمانی به خوبی وجه شرطی را می شناسد و زبان امپراطوری بوده که می گوید: آن چیز می تواند اینگونه باشد یا می توانست آنگونه باشد ؛ زبانی که در آن شک و آرزو نهفته است.
زبان آلمانی ، وطن اوست. اووه تیم پیش از هر چیز صدای این زبان را دوست دارد و در نوشته هایش همواره اول به این مساله فکر می کند.

اووه صدای ضربآهنگ جملات تازه نوشته شده خود را می شنود. او در یکی از مصاحبه هایش با دویچه وله گفته بود که «من صدایی در ذهنم دارم که بدون آن نمی توانم بنویسم».
او ساختار جمله را مدت ها اصلاح می کند ، کلمات اضافی را حذف می کند، طرحی های دیگر را بین آنها قرار می دهد تا بالاخره جملات به دلش بنشینند. «آنقدر می نویسم تا ضرباهنگ خوبی داشته باشند»
اووه تیم دربرابر خود و همچنین در برابر معاصران ادبی نسل جوان خود یک چهره ادبی بی نهایت روشن فکر است. روح سیاسی در او با وجود سالمندی ، بیدار مانده است. و او خوشحال است که نویسندگان آلمانی مانند اینگو شولتسه ، یولی تسه و یولیا فرانک و دیگر نویسندگان جوان متعهد در سطح بین المللی مطرح شده و از سوی جامعه جهانی درک شده اند.

**مصاحبه با اووه تیم

 آقای تیم ، عنوان یکی از مقالات شده در کتاب برج دو منتنی ، این است که «آیا می توان نوشتن را یادگرفت؟» و حال سئوال اینجاست که آیا می توان؟

اووه: می توان نوشتن را یاد گرفت و فرد آن را در مدرسه می آموزد. نوشتن به کارهای زیادی بستگی دارد. بسیاری از نوشته ها در زندگی فقط زمانی نوشته می شوند که باید.

اما برخی آدمها معتاد نوشتن هستند، اینها نویسنده اند؛ و همچنین می توان نوشته های ادبی را بهبود داد ، می توان در مورد نوشته ها بحث کرد و آنها را تغییر داد. اما علت آنکه چرا فردی می نویسد را نمی توان یاد گرفت. نوشته ها از زخم ها برمی آیند اما در عین حال باید شوق گفتن برای روایت را داشته باشد.

**شما چطور در دورانی که آموزشی برای نوشتن خلاق وجود نداشت، نوشتن را یادگرفتید؟

اووه: من زیاد می خواندم و همیشه می نوشتم. خاطرات روزانه ، داستان های کوتاه ، شعر.

درک من از ساختارهای زبانی و داستانی از طریق بازنویسی، بهبود یافت.

**شما گفتید که تحیر، مکث و تردید همراه جدانشدنی کارهای نویسندگان است، مکث و تردید به چه معناست؟

آدم در دوران کودکی در می یابد که شگفتی از جهان، مقوله تحیرآوری است. کشفیاتی که نو هستند و برای نخستین بار دیده می شوند. اما این پدیده در حقیقت پایه و اساس هنر و ادبیات را تشکیل می دهند: چیزهایی که آدم، جدید و به صورت دیگری می بیند.

همچنین توصیف کردن چیزی که جدید و تعجب برانگیز است. اینها انگیزه لذت بردن از خواندن را ایجاد می کنند.

**اووه تیم ، شما طرفدار وردر هستید و در مونیخ زندگی می کنید اما آپارتمان دومی هم در فریدنا (ناحیه ای در برلین) دارید ؛ آیا این هم مانند نویسندگانی از جمله بوشنر و هاینه ، نوعی زندگی در تبعید به شمار می رود؟

بین من و نویسندگان نامبرده شده تفاوت فراوانی وجود دارد. یکی از این تفاوت ها این است: مونیخ برای من یک تبعید داوطلبانه و راحت است. من این شهر را دوست دارم هرچندکه همچنان احساس غربت می کنم. من لهجه محلی آنان را تا الان هم متوجه نمی شوم.

**آقای تیم شما یک نویسنده مشهور و فوق العاده هستید اما بسیاری نام شما را با کتاب «خوک دونده ای به نام روسل» می شناسند . این مساله شما را اذیت می کند؟
-نه . این خوک به طرز فوق العاده ای شورشی است . او خیلی با دقت در مورد مسائل کنکاش می کند.
*شما هم کتاب های کودکانه نوشته اید و هم داستان هایی از برادرتان که عضو ارتش نازی SS بود. اگر شما یکی از همکارانتان چنین طیف مختلفی از آثار می دیدید، نخستین فکری که به ذهنتان می رسید، چه بود؟
-من فکر می کردم که او باید خوب باشد. به عقیده من وقتی که کسی چنین نوشته هایی تا این حد متفاوت را به خوبی کنار هم قرار می دهد ، باید طیف گسترده ای از خیال را داشته باشد. البته این احتمال که او بچه هم دارد ، مهم است. من هرگز بدون بچه ها نمی توانستم بنویسم.
* سن شما به تدریج بالا می رود . آیا احساس نمی کنید که کم کم نوشتن را کنار بگذارید؟
-نه ، همواره صدایی در ذهنم مرا به نوشتن وا می دارد و اشتیاق زیادی در این باره درون من وجود دارد.
**درست مثل کسانی که در زمینه صنایع دستی فعالیت دارند و راستی شما هم از پوست فروشی آغاز کردید و کت های خز درست می کردید.
- بله ، چنین شغلی برای یک نویسنده تقریبا به ندرت اتفاق می افتد. ماکسیم بیلر (نویسنده آلمانی) یک بار گفت : دیپلم، حشیش، پاریس و نوشتن. این مسیر زندگی بسیاری از نویسندگان است. این تجربه های خاص اما برای من اتفاق نیفتاد. من سخت کار کردن را تجربه کردم.

*بنو اونه زورگ ( 1940 تا 1967، دانشجوی آلمانی بود که در جریان تظاهراتی علیه سفر شاه به آلمان در دوم ژوئن ۱۹۶۷ در برلین کشته شد) دوست شما بود. او چگونه انسانی بود؟
-ما از سال 1961 تا 1963 در موسسه آموزشی ، دیپلم گرفتیم. بدیهی است که صحبت های ما راجع به ادبیات بود. من از طریق او با ادبیات مدرن فرانسه آشنا شدم با رمبو (بنیانگذار شعر مدرن فرانسه) و آپولینر (شاعر برجسته فرانسه) و دیگران.
ما در مورد کامو و ساتر صحبت می کردیم و مهم تر از همه هر دو ما شعرهایی می نوشتیم که در مورد آنها بحث کرده بودیم و به تدریج در مجله چاپ شد. اونه زورگ استعداد غزل سرایی زیادی داشت. بیش از حد می خواند و متفکر و درونگرا بود. بر این باروم که او می توانست غزل سرای بزرگی شود.
**چطور توانستید سابقه خانوادگی خود را در کتاب مثلا برادرم جمع کنید؟
- در این باره مشکلی نداشتم ؛ تمام داستان اصطلاحا پردازش و روایت شد.
وقتی آن را تمام کردم حس راحتی اطمینان بخشی کردم. انتشار زندگی شخصی خیلی مهم است.
*چرا از نوشتن این کتاب ترس داشتید؟
این کتاب مسیر عاطفی طولانی و تجربه خاصی داشت بنابراین طول کشید تا روند خاطرات در مسیر درست قرار گیرند. من دو سال روی این کتاب کار کردم. من همیشه می خواستم راجع به برادرم که نامه هایش را در دوران نوجوانی خوانده بودم ، بنویسم.
من این مساله را ترسناک یافتم که با نوشتن، به نکات منفی او بیشتر پی ببرم. اینکه او نه تنها در واحد اس اس مسلح (نازی) می جنگید بلکه در کشتار یهودیان یا پارتیزان ها فعال بود.

** شما هر شی ء ، خاطره ، اشیاء مذهبی مثل صلیب و چیزهایی که درباره آنها در داستان ها و رمان هایش صحبت می شود، جمع می کنید ؛ چگونه فردی چیزهایی که جالب هستند را جمع می کند؟
من همواره می ترسم که یکی از این اشیاء در خانه به سطل زباله انداخته شوند. این خطر بطور بدیهی وجود دارد. من آنها را در کمد می گذارم و در هر کشو ، سوژه ای است که آن را دنبال می کنم. رمان ها هم در سرم هم در کاغذها ، هر دو نگه داشته می شوند.

**دیپلم خود را چگونه گرفتید؟
من از کالج براون اشوایک با بنو اونه زورگ با هم تحصیل کردیم که من در مورد آن در کتاب «دوست و غریبه» نوشتم و در آن ، موقعیت سیاسی آن روزگار را توصیف کردم . بعد از آن فلسفه و ادبیات آلمانی تحصیل کردم.
** در خصوص موفقیت های خود بعد از دو دهه نوشتن آثارتان بگویید.

- آثار من مانند گونتر گراس (نویسنده آلمانی برنده نوبل ) نبود . او یک کتاب نوشته و با طبل حلبی با شیوه ای پرشور معرفی شد. اما نخستین رمان من به نام «تابستان داغ» چندان بد نبود و از دیدگاه امروز با 36 هزار جلد گالینگور تیراژ، حتی خیلی خوب است.

**و 19 سال بعد نوول کشف سوسیس کاری را نوشتید ...؟
که بعد در مدرسه تدریس شد. این کتاب به زبانهای مختلف ترجمه شد و ادیبان من را به خاطر آن ستودند. اما من مانند پتر هاندکه به خاطر حضور در دانشگاه پرینستون (که در یک گردهمایی در این دانشگاه به رواج نوعی نوشته‌های رئالیستی در ادبیات معاصر آلمان تاخت) به کانون توجه رسانه ها تبدیل نشدم.
*جنبش 68 چگونه به آلمان آمد؟
تاریخ جنبش دهه 68 در آلمان به سال 1967 می رسد . این جنبش در آلمان با مرگ بنو اونه زورگ در سال 1967 در برلین آغاز شد. جایی که به اونه زورگ در تظاهرات ضد شاه شلیک شد. در این تظاهرات 120 اعتراض کننده شرکت داشتند که همه با کراوات فرار می کردند و دخترها با لباس های مرسوم و همچنین با لباس های بیمارستان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. سال 1967 به راستی فقط به خاطر حالت خاص و فیگور عکسی بطور نمادین مطرح شد که در آن اونه زورگ کشته شده روی زمین قرار داشت.
مترجم: سادات حسینی خواه

درباره کتاب مثلا برادرم از اووه تیم؛

 سخت ترین سئوال ها:

چرا درست به سمت شاخه نظامی حزب نازی یعنی وافن اس اس؟ اووه تیم از مرگ و زندگی وحشتناک بعد از مرگ برادرش می گوید.

اووه تیم یک کتاب کوچک اما با این وجود بسیار مهم نوشته است - حتی اگر او چند صفحه ای را هم درباره چیزهای بی اهمیت نوشته باشد- . جملات او چنان تلالو ناباورانه ای دارند که نه تنها این نقص (نوشتن درباره چیزهای کم اهمیت) را جبران می کنند بلکه حتی به غنا و وزن کتاب کمک می کنند و با تمام اینها ، همه چیز در جای خودقرار گرفته است.

 مدت زیادی وقت برد تا اووه تیم جرات کند تا به زندگی کوتاه برادرش بپردازد. برادرش عضو شاخه نظامی نازی موسوم به وافن اس اس بود و در سال 1943 در حمله آلمان ها به منطقه کورسک اکراین شرکت کرده بود و بعد در آنجا به شدت زخمی شد و در یک بیمارستان نظامی جان سپرد. تیم به خاطر رعایت حال مادر و خواهرش تاکنون نمی توانست درباره برادرش صحبت کند و تازه بعد از مرگ آنها بود که سوالات تامل برانگیز و منطقی را طرح کرد: چرا زندگی برادرش تا این حد به طرز وحشتناکی در مسیر اشتباه قرار گرفت و چرا با این وجود او به عنوان بت خانواده تا این حد بالا برده شد؟

تیم سوال اولش را دنبال می کند و یک پسیکوگرام (نیمرخ روان نمایشی) تیره مبهم از برادرش همراه با خطوط روشن گیرا طرح می کند. به نظر می رسد این مرد جوان شخصیت اقتدارگرا نداشته است. گاهی او غیرقابل پیدا شدن بود و بعدا دوباره سر و کله اش پیدا می شد و کلمه ای از علت چیزی که به خاطرش نبود، نمی گفت. بعدها مادرش علت آن را یافت اما موقعی که برادر تیم مرده بود ؛ برادر تیم در خانه یک گوشه مخفی را ترتیب داده بود و در آنجا کتابهایی راجع به حیوانات آفریقایی می خواند.

همچنین می توان تصور کرد که این پسر جوان ، جای این جهان معقول خود را به دنیای نظامی داده است و قبل از این تصویر شخصیتی به ظاهر دوستانه ، اجزای شخصیتی تاریک برادرش ، پدیدار می شوند. تیم می پرسد که چرا برادرش همانند مردان دیگر هم عصرش (1924) –برادرش 16 سال از او بزرگ تر بود- منتظر دفترچه اعزام خود نشد بلکه مستقیما سراغ شاخه نظامی اس اس رفت. والدین ، او را به این راه وادار نکردند و عضویت به شاخه نظامی اس اس حقیقتا چیز کوچکی نبود. با عضویت در این شاخه نظامی ، فرد به عضویت واحد نخبگان نازی در می آمد (که یکی از لشکرهای زرهی آدولف هیتلر محسوب می شد) و اسلحه به دست تحت لوای جنون نژادپرستی می جنگیدند. این به آن معنا بود که عضو این شاخه نظامی باید به لهستانی ها، روس ها و یهودی ها شلیک کند. و تیم بدون کوچترین تردیدی مشخص می کند که ظاهرا برادرش به درد این خدمت نظامی نمی خورد : به هرحال او از سوی سازمان جوانان هیتلری اغلب به تنبیه نظامی فرستاده می شد.

اما اووه تیم فقط داستان برادرش را دنبال نکرد بلکه او در پی این سوال ها بود که چرا برادرش به شاخه نظامی اس اس رفت و این سوال یکی از نکات وجودی مهم در زندگی خانوادگی بود که صحبتش به میان می آمد. پدر و مادرش اغلب این سئوال را با لحن محزونی مطرح می کردند. آنها باور داشتند که پسرشان اگر به شاخه نظامی اس اس نمی رفت می توانست به آسانی زنده بماند و ناجی آنان باشد. تصوری که آنان بر آن پافشاری می کردند. اووه تیم این داستان زندگی شان پس از مرگ برادرش را با هنرمندی طوری روایت می کند که ردپای زندگی او را می توان دنبال کرد. پدر اووه تیم تصور اینکه برادر بزرگ تر می توانست ناجی باشد را در خانه تبلیغ می کرد و به همین خاطر باید کمی طرزفکرش را نقض می کرد چراکه او به معنای واقعی، فرد نظامی خانواده به شمار می رفت –حتی به طور قابل ملاحظه ای بیشتر از پسرش- و برای زندگی در صلح ساخته نشده بود. او با کار خزدوزی خود به سرعت به سمت رفاه رفت اما هنگامی که در اواسط دهه پنجاه میلادی که دیگر تقاضایی برای مهارت های هنری بداهه او نبود همچنان می توانست نقش یک تاجر موفق را بازی کند. برخلاف غرور نظامی اش او حتی بعد از جنگ جهانی اول در فرای کورپس (نیروهای داوطلب شبه نظامی آلمانی ضد کمونیستی) بود و از روی فطرت ذاتی باید کار پسرش را تائید می کرد و برای تحقق این تصمیم تلاش نمود.

صداهای دفترچه شبه خاطرات به شخصیت او نزدیک است و نویسنده موفق می شود که عکس های شرح دار فراموش نشدنی از زندگی آلمان فدرال آن دوران، ارائه کند. ترس خانواده و سرزنش کردن خود که آنها را وامی دارد که کسب و کار را رها کنند دائما در داستان احساس می شود. آنها قطره ای تاسف آور از تاریخ آلمان هستند. این خویشاوندی بزرگ و شیوه روایتگری که اووه تیم انتخاب کرده است با این مشکل اساسی کتاب (تاریخ تاسف آور) گره می خورد.

این مساله که اووه تیم بعد از این همه سال خودداری از رویارویی با برادرش حالا یک دیدگاه شخصیتی رادیکال انتخاب کرده، قابل درک است. با این حال بعید است که بتوان راه ویرانگر برادر را فقط از روی شخصیت و زندگی اش در خانواده ، توضیح داد. تربیت و پرورش احمقانه و خطرناک برادر از سوی پدر، خانواده را به گذشته متصل کرده است . اووه تیم در کتاب مثلا برادرم این پدیده را بیشتر توضیح می دهد: بررسی غیرانتقادی دوران نازی بعد از سال 1945 در آلمان غربی.  اعزام برادر به شاخه نظامی اس اس و حالت عجیب و غیرمعمول پدر ، هر دو ، دلایل اجتماعی -اگر بتوان از این کلمه استفاده کرد- و همچنین سیاسی دارد. اووه تیم این دلایل را در پازل حافظه دردناک خود با نارضایتی نگه داشته است. به همین دلیل به هیچوجه نباید از روی ناامیدی ، کتاب اووه تیم را از دست داد. کیفیت کتاب درست از شخصیت ذاتی خود نویسنده نشات گرفته است. بررسی مصرانه احساسات خویشاوندان نزدیک، به جملات اووه تیم ، یک جدیت دقیق اخلاقی می بخشد بطوریکه اووه تیم به خاطر آن قابل تحسین است.

او مسئولیت واژه ها را بطور جدی برعهده می گیرد و مشاهده می کند که برادر و پدرش نیز این واژه ها را جدی گرفته اند. این مساله به او اجازه می دهد تا هر مانوری را در اثر خود انجام دهد تا این مردان یعنی پدر و برادرش را حقیقتا تصاحب و کشف کند.

و از سوی دیگر، این قطعا فقط یک دیدگاه کم اهمیت نیست که اووه تیم  از یک شخصیت ، یک پرتره حساس در کیهان کوچک خانواده ترسیم می کند، بطوریکه این شخصیت در این جهان مردانه آسیب شناسانه فقط در حاشیه حضور دارد: و او مادر است.  و به همین خاطر اووه تیم در میانه داستانش و مجموعه یادداشت ها و کتاب های متلاطم ، مرزهایی را کشف می کند که همچنان به نزاع ناسیونالیسم (ملی گرایی) و قهرمانان اصلی می پردازند. اووه تیم در تضاد با گناه تاریخی آلمان ها ، یک تمرین معنوی نثر قوی را دنبال کرده و حس این تناقض را نیز در مخاطب بیدار می کند. در مورد این کتاب بهتر از این نمی توان گفت که سخت ترین سوالات تاریخی را مطرح کرده است.

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ]

ترجمه از زبان آلمانی ؛ منتشر شده در روزنامه آرمان امروز ؛ مترجم : سادات حسینی خواه

کانتی نویسنده ای که اجازه نداد نوشته هایش را هیتلر برایش تجویز کند

 

مصاحبه با الیاس کانتی (وین )

الیاس کانتی : از من چه می دانید؟ از زندگی من خبر دارید؟ من کجا متولد شده ام؟ به شما می گویم ، من 6 سال نخست زندگی ام را در بلغارستان –جایی که به دنیا آمدم- سپری کردم ، در شهر دوناو ، در شهر روسچوک (پنجمین شهر بزرگ بلغارستان) و بعد ما به انگلستان مهاجرت کردیم. نخستین مدرسه ای که رفتم در انگلستان بود ، نخستین زبانی که من به آن صحبت کردم اسپانیایی قدیم بود ، اسپانیولی (اسپانیایی یهودی ها) ، بعد من انگلیسی را به عنوان زبان دوم فراگرفتم، بعد والدینم یک معلم خصوصی فرانسوی به خانه آوردند و من به عنوان سومین زبان، فرانسوی را یادگرفتم، بعد پدرم وقتی خیلی جوان بود ، مرد و مادرم که وین (پایتخت اتریش) را خیلی دوست داشت – چون در وین به مدرسه رفته بود- با ما ، که سه تا پسر بچه بودیم ، به وین مهاجرت کرد.

  • و تازه آنجا آلمانی را یاد گرفتید؟

کانتی : نه ، کمی قبل تر . در راه به سمت وین ، در تابستان که مادرم در لوزان توقف کرده بود و طی سه ماه بطور ضربتی به من آلمانی یاد داد و در نتیجه در وین بلافاصله در همان مقطعی که قبلا درس می خواندم، پذیرفته شدم و بنابراین زبان آلمانی ، تازه زبان چهارم من بود. وقتی که من آلمانی را یاد گرفتم هشت ساله بودم.

*و بعد آلمانی زبانی ادبی شما شد؟

 کانتی : بله ، ابتدا به زبان آلمانی نوشتم و بعد از این زمان به بعد در مناطق آلمانی به مدرسه رفتم. ابتدا در وین به مدرسه رفتم و بعد به زوریخ (بزرگ ترین شهر سوئیس ) آمدم. در فرانکفورت (آلمان) دیپلمم را گرفتم و بعد دوباره در وین به دانشگاه رفتم. در وین به عنوان نویسنده آغاز به نوشتن کردم و آلمانی زبانی بود که من به آن زبان می نوشتم. اما دلایل شخصی هم برای این کار وجود دارد، برای اسپانیولی هایی که در بالکان زندگی می کردند ، وین مرکز فرهنگی به شمار می رفت. خانواده هایی که توانایی داشتند کودکان خود را به مدرسه در وین می فرستادند. بنابراین پدر و مادرم در وین ، آلمانی یاد گرفتند و همیشه در تئاتر ملی وین (تئاتر بورگ) بودند و از تحسین کنندگان مشتاق تئاتر به شمار می رفتند.

**شغل پدر و مادرتان چه بود؟

کانتی : پدرم تاجر و مادرم  یک زن عاشق ادبیات بود. هر دو خیلی دوست داشتند که بازیگر شوند اما به خاطر والدین شان این امر غیرممکن بود چون والدین آنها کسانی بودند که هرگز این اجازه را به آنان ندادند. نقش خانواده در آن زمان در تصمیم گیری ها خیلی سفت و سخت بود ، یک فرهنگ مرد سالارانه که خیلی مرد سالانه تر از بخش های شمالی اروپا بود. وقتی که پدر و مادر من از تحصیل در وین به بلغارستان برگشتند  با هم آشنا و عاشق هم شدند چراکه خاطرات مشترکی از وین داشتند و با همدیگر به زبان آلمانی صحبت می کردند. و می دانید ما بچه ها در بلغارستان از صحبت های آنها چیزی نمی فهمیدیم. چون من در سال های نخست زندگی ام اسپانیایی صحبت می کردم، زبان بلغاری را در محیط اطرافم می شنیدم و از پدر و مادرم هم زبان آلمانی می شنیدم که نمی خواستند به من یاد بدهند ، اصطلاحا آن زبان محرمانه آنان بود بنابراین من از بچگی زبان آلمانی را می شنیدم و برایم ترس آور بود به زبانی نزدیک شوم که چیزی از آن نمی فهمیدم و بنابراین همیشه هنگام صحبت کردن پدر و مادرم به زبان آلمانی به اتاق دیگری می رفتم و این نوای موسیقی گونه آلمانی برای من بطور سیستماتیک و مداوم، تکرار می شد بدون آنکه از آن چیزی بفهمم. می دانید ،  سپس در سن هفت سالگی در انگلیس ، پدرم مرد و مادرم که دیگر این همصحبت آلمانی اش را نداشت نمی توانست با زبان محبوبش با کسی صحبت کند و بعد خیلی سریع آلمانی را به من یاد داد تا به اصطلاح من جایگزین پدر به عنوان همصحبت او شوم ، من نخستین پسر خانواده بودم که با او می توانستم آلمانی صحبت کنم. بنابراین این زبان بطور فوق العاده ای برای من ارزشمند شد.

.

** هیچ شکی نیست که آلمانی ، زبانی هست که شما با آن به بهترین وجه می توانید بنویسید و بیان کنید.

کانتی : بله هیچ شکی در آن نیست درغیراینصورت این زبان را برای نوشتن انتخاب نمی کردم.

.** امابا این وجود شما به زبان انگلیسی هم می نویسید

کانتی : من به زبان انگلیسی سخنرانی می کنم اما زبان های دیگر به غیر از آلمانی در ادبیات را فقط برای سرگرمی استفاده می کنم ، شعرهای فرانسوی را برای سرگرمی می نویسم اما هرگز آنها را منتشر نمی کنم. به زبان اسپانیایی هم برای تفریح می نویسم اما هراثری را که واقعا می خواهم انجام می دهم به زبان آلمانی می نویسم چون زبانی هست که من از زمان کودکی در آن شیوه های (متد) خودم را برای نوشتن دارم. دلایل دیگری هم وجود دارند که شاید برای شما عجیب به نظر بیایند. من هیچ علاقه ای به بیان تاریخی وقایع ندارم اما این وقایع در اینجا نقش دارند. اجداد من اسپانیا را در قرن پانزدهم ترک کردند و به ترکیه رانده شدند اما همیشه زبان اسپانیایی خود را حفظ کردند، آن هم با همه اصالتش که هنوز هم وجود دارد.

**آیا اجداد شما هم تاجر بودند؟

کانتی : بله ، معلوم است ، آنها همه بازرگانان خوبی بودند که در واقع اوضاع آنان در ترکیه خوب بود ، آنجا منطقه یهودی نشین وجود نداشت و یهودی ها، بسیار خوب و آزاد آنجا زندگی می کردند.  ترک ها از یهودیان استفاده می کردند تا  اسلاوهای بالکان ساکن در ترکیه را تحت فشار قرار دهند. با اینکه درترکیه همه چیز برای اجدادم خوب پیش می رفت اما آنان زبان اسپانیایی خود را حفظ کردند و اگرچه این زبان آنجا قدیمی شد و بدون توسعه ماند اما تصنیف ها ، ضرب المثل ها و ترانه های  قدیمی اسپانیایی خود را حفظ کردند. وقتی من بچه بودم ، اسپانیایی قدیم را می شنیدم و بعد من به وین آمدم و بعد دومین رانده شدن بزرگ یهودیان پیش آمد (اشاره دارد به فرار یهودیان از نازی ها پس از پیوستن اتریش به آلمان و مهاجرت کانتی به انگلستان) ؛ شاید اینجا برای من خیلی واضح بود که حالا باید زبان آلمانی ام را درست مانند اجدادم که زبان اسپانیایی شان را نگه داشتند، حفظ کنم. خیلی قابل توجه است که دو تبعید بزرگ ، زبان ها را در خود حفظ کنند و زبان و تبعید با هم پیوند بخورند. تا آنجا که می دانم من تنها شخصیت ادبی هستم که هر دوی اینها  را در خود دارد... و باعث افتخار است نخواستم هیتلر برایم تجویز کند که به کدام زبان بنویسم . هنگامی که به انگلستان آمدم نیز به راحتی می توانستم انگلیسی بنویسم ، این زبان را هم از قبل بلد بودم . اما در این زمانی که کاملا ناامید بودم و در جنگ ، اصلا در رویاهایم نیز به فکرم خطور نمی کرد به زبان دیگری غیر از آلمانی بنویسم. من در آن زمانی روی کتاب "توده  و قدرت" کار می کردم و فقط آلمانی هم می نوشتم. همه دوستانم می گویند من دیوانه ام. بسیاری از مهاجرانی که من می شناسم تلاش می کنند که انگلیسی بنویسند که اغلب در این کار بسیار ناامید و ناراحت و گاهی نیز موفق می شوند اما من نمی خواهم.

**آیا مهاجرت شما ، یک فرار در آخرین لحظات بود تا اینکه فرصت داشتنید تا در آرامش به امور سامان دهید؟

کانتی : هیتلر در اواسط ماه مارس 1938 میلادی به وین آمد و من تا اواسط نوامبر در اتریش ماندم.

 

**آیا آن موقع ها هم شما به عنوان یک نویسنده مشهور بودید؟

کانتی : بله ، معلوم است ، کتاب "کیفر آتش" در آن زمان در اتریش چاپ شد. من بین نویسندگان جوان ، یکی از مشهورترین نویسندگان بودم . آن زمان یک موقعیت خیلی خنده دار پیش آمد، موقعی که من یک سخنرانی داشتم و برای اولین بار اسم من روی یکی از ستون های تبلیغاتی کنار خیابان نوشته شد ، درست همان موقع آلمانی ها به وین حمله کردند. این موقعیت خیلی عجیبی بود. شرکتی که فضای تبلیغاتی را اجاره کرده بود حاضر نبود این پوستر را بردارد چون برای آن پول پرداخته بود و بنابراین من به مدت یک هفته آنجا روی ستون تبلیغاتی ماندم درحالیکه همه وقایع جنگ در سطح وسیعی رخ داد و همه می گفتند که نازی ها می آیند و من را می برند. اما آنها من را نبردند. به نظر می رسید که من از طریق شخصی محافظت می شوم ، یک نویسنده ای که رابطه اش با نازی ها خوب بود و با نازی ها مشورت می کرد که آنها چه کسانی را دستگیر کنند. بعدها مطلع و قانع شدم که او به نازی ها گفته بود که من یک ایتالیایی هستم و آنها نمی توانستند با من کاری داشته باشند و بنابراین آنها در هفته های اول با من کاری نداشتند . کمی بعد مجبور شدم که پنهان شوم. اما علت آنکه چرا من با اینکه می دانستم در خطر بودم ،  اینقدر طولانی در وین ماندم این است که من در آن زمان خیلی به مساله توده و قدرت علاقمند بودم و حالا موقعیتی پیش آمده بود که در این ماه ها یک توده با مقاصد کاملا خصمانه را در واقعیت تجربه کنم. من همیشه در خیابان بودم و این مهاجمان را نگاه می کردم ، البته با تنفر و انزجار. من قبلا در بین توده ها بودم منظورم از این توده ها، احزاب سوسیالیستی است که در آنها به عنوان یک جوان، شرکت فعالی داشتم.

 

**آیا پدیده توده ها وقتیکه وزن آن را احساس کردید، شما را ترساند؟

کانتی : اولین تجربه من از توده ، خیلی قبل تر و در آغاز جنگ جهانی اول،  اتفاق افتاد. این خیلی جالب است ، ما تازه از انگلستان به اتریش آمده بودیم و انگلیسی هم حرف می زدیم و در «بادن بی وین» (شهری در اتریش) بودیم و آنجا گروه موسیقی کورکاپله (Kurkapelle) می نواختند و اسم رهبر آنها کنراث بود. در فواصل بین جنگ، خبرهای اعلان های جنگ را می خواندند و بعد کنراث برای همیشه رهبری موسیقی را کنار گذاشت ، جلوی او کاغذی می گذاشتند و بعد او بلند می خواند "آلمان به انگلستان اعلان جنگ داد" یا چنین مطالبی و همیشه هنگامی که او چنین چیزهایی را می خواند ، سرود ملی نواخته می شد.

 مطمئنا می دانید که آن سرود ملی آلمانی ها "درود بر تو در تاج پیروزی" دقیقا همان ملودی سرود انگلیسی را دارد. من در آن روزگار 9 سالم بود و دو برادرم از من کوچکتر بودند و ما آن موقع نسبت به انگلستان حسی داشتیم چراکه تازه از انگلیس به اتریش آمده بودیم و بعد وقتیکه "درود بر تو در تاج پیروزی" نواخته و خوانده می شد و با آنکه بچه بودیم، ما خیلی بلند به انگلیسی می خواندیم خدا شاه را حفظ کند. آنوقت بود که افراد بزرگ تر به ما حمله می کردند و واقعا ما سه پسربچه را کتک می زدند. این اولین تجربه من از توده منفور بود ... اما برعکس آن را هم در سوئیس تجربه کردم. آنجا جنگ نبود ، یک کشور به معنای واقعی صلح آمیز که بطورمثال وقتی افسران آلمانی و فرانسوی زخمی می شدند برای استراحت و گذراندن دوره نقاهت  به آنجا فرستاده می شدند ، در خیابان های زوریخ (شهری در سوئیس) کنار هم قدم می زدند و به همدیگر کاری نداشتند درحالیکه در آن روزگار، من در وین در مدرسه باید سرودهای "خدا انگلستان را مکافات کند" یا "صرب ها باید بمیرند" یا چنین سرودهایی را بلند می خواندم که همواره از آنها نفرت داشتم.

 

**در یادداشت های خاطرات خود، تجربه توده پس از قتل راتناو (وزیر خارجه آلمان که در سال 1922 مورد سوء قصد قرار گرفت و مرد) را توصیف کرده اید.

کانتی : بله ، آن اتفاق در سال 1922 در فرانکفورت بود، هنوز آثار شکست در جنگ مانند تورم احساس می شد، بعد من پس از ترور راتناو در اولین تظاهرات کارگران شرکت کردم و این اولین توده مثبتی بود که من تجربه کردم و مورد پسند من واقع شد. من آن را فوق العاده یافتم و این مساله خیلی من را به وجد آورد و تحت تاثیر قرار داد...بعد من برای دانشگاه به وین آمدم و آن موقع در سن بیست سالگی بودم و ناگهان تصمیم گرفتم که تجربه های عینی زندگی ام را کتاب کنم و در آن تلاش کنم که این موضوع را شرح دهم که وقتیکه کسی با آگاهی وارد توده ای می شود، چگونه است. من شروع به جمع آوری مواد لازم برای این کتاب کردم. بسیاری از بنیان های فکری را داشتم. اما زمانی که به انگلستان آمدم دیگر تلاشی برای انجام آن نکردم و بیست سال طول کشید تا روی این کتاب دوباره ، کار کنم.

**به اصطلاح فیلسوفانه رها از علل فعلی

کانتی : بله ، من می خواستم ریشه های مسائل را پیدا کنم. من می خواستم مسائل را روشن کنم. به خاطر همین خیلی از علوم متعدد مثلا انسان شناسی را مطالعه کردم ، تلاش کردم دریابم چه نوع توده های در قبایل بدوی وجود داشته است و به گروه های بسته ای یعنی توده های کوچک رسیدم. بعد سمبل های توده مانند روانپزشکی برایم جالب شد.بطورمثال در بیماری شیزوفرنی ، تصورات توده ای وجود دارد که اگر بخواهم آن را توضیح دهم به آن معناست که یک بیمار مبتلا به شیزوفرنی خودش را یک توده می داند. من همچنین پارانویا (یکی از گونه های روان گسیختگی) را بررسی کردم و یک تعریف جدید برای پارانویا پیدا کردم که تقریبا مبتلایان به پارانویا همواره خودشان را در محاصره توده ای خصمانه احساس می کنند. درک می کنید ، من بررسی پدیده ها را را از ساختاری نو آغاز کردم تا اینکه متوجه قضیه  شدم و دیگر ادامه ندادم بعد دوباره با شیوه ای دیگر آغاز کردم.

 

**این به آن معناست که شما کتاب "توده ها و قدرت" را در مقایسه با رمان "کیفر آتش"  به عنوان یک اثر علمی می دانید نه اثر ادبی؟

کانتی : نه ، به هیچوجه، فقط اینطور به نظر می رسد. من مواد علمی زیادی به کار بردم اما از همان ابتدا برایم خیلی مهم بود که  از اصطلاحات تخصصی و از تمام عباراتی که خیلی استفاده می شوند ، اجتناب کنم و برای همین هم کتاب خالی از این عبارت شدند. می خواهم بگویم که تلاش کردم تا حد ممکن و بطور شفاف به زبان ادبی بنویسم. این کتاب به گونه ای است که هر فردی می تواند آن را بخواند و قابل فهم است. در این کتاب همه چیز مستقیم و شفاف است. مثال های این کتاب را من عمدا از فرهنگ های دوردست یا از سیستم های عجیب احمقانه آوردم.من همچنین خیلی زیاد، داستان های مذهبی را مطالعه کردم. مثال ها باید برای خواننده شگفت انگیز باشند تا او خودش ارتباط خاص آنها را دریابد.

**آیا شما خودتان به این نواحی فرهنگی سفر کرده اید و این سیستم های احمقانه را دیده اید؟

کانتی : نه ، این ها چیزهایی نیستند که خودم دیده باشم بلکه نتایج مطالعات علمی من هستند. بطورمثال من ترجمه تمام آثار مورخان عرب و روم شرقی را خواندم که همه آنها مواردی از توده ها داشتند که در تاریخ آمده اند ، جمع آوری شده اند و بدیهی است که همه آنها در کتاب استفاده نشده اند. موادی که من برای کتابم استفاده کردم خیلی زیاد بود.

**با این وجود آیا شبیه پیتر کین شخصیت کتاب "کیفر آتش" نشدید که او هم یک کرم کتاب (خرخوان) است؟

کانتی: ببینید، کین خودنگاره (چهره نگاری از خود) من نیست. اما عشق به کتاب، تنها چیزی است که در آن اشتراک داریم.

** لجبازی در یک موضوع خاص چطور؟

کانتی : نه، چون او بیشتر یک کارشناس است که منحصرا روی فلسفه شرق آسیا متمرکز است و هرچیزی غیر از آن را  تحقیر می کند درحالیکه من حداقل روی 10 حوزه علمی کار می کنم و باید خط ربط آنها را تعیین کنم. این چیزها فقط مربوط به توده ها نمی شود بلکه من همه مسائل قدرت را نیز بررسی کردم و تئوری جدیدی در مورد ماهیت قدرت، ارائه دادم.

**با این وجود شما هنگامی که روی کتاب "توده ها و قدرت" کار می کردید روی هیچ اثر ادبی دیگر کار نمی کردید.

کانتی : بله ، من اینگونه تصمیم گرفتم. تا زمانی که در وین بودم کنار آن اثر ادبی هم می نوشتم. اما زمانی که از وین بیرون رفتم و همه جا جنگ بود احساسی داشتم که بی معنی بود که باز هم اثر ادبی بنویسم ، باید بدانید که هرچیزی که اتفاق می افتد در واقع دلیلی دارد. چطور ممکن است اینگونه شود؟ دو تا حزب کارگر قوی وجود داشت که علیه هم می جنگیدند درحالیکه حزب نازی مدام قوی تر می شد. اینجا دلایلی وجود دارند که با تئوری های متعارف نمی توان آن را توضیح داد. من احساسی داشتم که باید ریشه ها را یافت و می خواستم زندگی ام را وقف این کار کنم و در سال های ابتدایی نگارش کتاب به خودم این اجازه را ندادم که ادبیات بنویسم. این مثل یک ریاضت بود.

 

**می خواستید چیزی را به دیگران تفهیم کنید یا اینکه قبل از همه برای خودتان روشن کنید؟

کانتی: طبیعتا می خواهستم برای خودم هم مسائلی را روشن کنم . من احساس گناه فوق العاده زیادی داشتم ، خجالت می کشیدم که من و همعصران من اجازه دادند که تا این حد حزب نازی توسعه یابد. همچنین آن، ننگی بود که هرگز نمی شد آن را زدود که همه ما تمام روند آن اتفاقات را دیدیم و هیچکس جلوی آن را نگرفت. بنابراین ذهنم از این مساله بسیار مشغول بود. این مساله را امروز نمی توان تصور کرد چراکه آن دوران ، آن ناامیدی و یاس و آن شکستن تمام شده است. 

**کتاب "توده ها و قدرت" را به عنوان یک توصیف کامل از دلایلی که منجر به این قضیه (گسترده شدن حزب نازی و جنگ) شدند، می دانید؟

کانتی : این کتاب آغاز این توصیف است ، پایه هایی وجود دارند که قبلا هم به کار گرفته شده بودند ، قبل از همه در آمریکا . طی جنگ ویتنام و سئوال نژادی در اینجا خیلی حادتر هم هست. در آمریکا هم این کتاب در دانشگاه ها و سمینارها تدریس می شود. اما هرگز قصدم این نبوده که این کتاب را کامل اعلام کنم. من روی جلد دوم این کتاب هم کار کردم.

 

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ]

 

آلمان (به آلمانی: Deutschland) با نام رسمی جمهوری فدرال آلمان (به آلمانی: BRD:Bundesrepublik Deutschland)، کشوری در قاره اروپا با پایتخت برلین است. آلمان از شمال با دریای شمال، دانمارک و دریای بالتیک، از شرق با لهستان و جمهوری چک، از جنوب با اتریش و سوئیس و از غرب با فرانسه، لوکزامبورگ، بلژیک و هلند مرز دارد.[۳] مساحت آن قبل از جنگ جهانی اول(۱۹۱۴میلادی) حدود ۵۸۳۲۸۰ کیلومتر مربع (۴۵امین کشور جهان با جمعیت ۱۵۰ میلیون نفر در زمان حال حاضر) و قبل از جنگ جهانی دوم(۱۹۳۹میلادی) حدود ۴۷۲۰۳۴ کیلومتر مربع(۵۳امین کشور جهان) و پس از جنگ تحمیلی دوم و در پی قراردادهای ورسای (ژوئن ۱۹۱۹)، یالتا (فوریه ۱۹۴۵) و پتسدام (ژوئیه ۱۹۴۵)، اکنون ۳۵۷۱۲۱٫۴۱ کیلومتر مربع (۶۳امین کشور جهان) است و با ۸۲ میلیون نفر، پرجمعیت‌ترین کشور اروپا است

 

امروزه کانال های تلگرامی زیادی در مبحث آلمانی راه اندازی می شود. یکی از کانال هایی که خوب بوده و خوشم اومده رو می خوام اینجا معرفی کنم

کانال دانستنی های بامزه آلمانی

@Deutschewissen

 

یا اینکه

https://t.me/deutschewissen

[ ۱۳٩٥/۱۱/٥ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ]

اخیرا کتاب آوازهای غمیگین اردوگاه از آلکسی شرمن با ترجمه سعید توانایی را خواندم ؛ کتاب ترجمه روانی دارد و داستان درباره یک اردوگاه سرخ پوستان است که ساکنان آن از تبعیض های بین جامعه سفید و سرخ آمریکا رنج می برند ؛ با خواندن این کتاب یاد کتاب فاوست افتادم که روحش را به شیطان در ازای دانش نامحدود و لذات دنیوی می فروشد اما در این کتاب انسان آزادی اش را در قبال مهارت نواختن گیتار و موسیقی به آقا (همان شیطان) می سازد و انسانی دیگر جان بهترین دوستش را می فروشد. در این کتاب رنج های هویتی و نژادی اقلیت ها در آمریکا به آوازهای غمگین موسیقی بدل می شود و بر زمین می بارد. انتظار داشتم کتاب به نحو دیگری تمام شود اما جور دیگری شد. از کتاب هایی که تم مایه جادو و ماورایی دارند خوشم می آید؛ بزرگ مادر یکی از شخصیت های مورد علاقه من در این کتاب است. شخصیتی که واقعی بودن و خیالی بودن آن در هاله ای از ابهام است. کتاب شعرهایی دارد که ای کاش متن اصلی انگلیسی آن نیز در کتاب آمده بود تا لذت خواندن آن چند برابر شود.

 

در توضیح خود کتاب درباره ماجرای این رمان آمده: «رابرت جانسون مرد سیاه‌پوستی که در معامله با شیطان (آقا) به قدرتی بی‌نظیر در نوازندگی گیتار (سبک بلوز) رسیده سر از اردوگاه سرخ‌پوستان اسپوکن درمی‌آورد و با توماس آتش‌به‌پاکن بدترین قصه‌گوی قبیله برخورد می‌کند. او گیتارش را زمانی که با راهنمایی توماس برای ملاقات با بزرگ‌مادر به پای کوه ول‌پینیت می‌رود، در ماشین او جا می‌گذارد و همین بهانه‌ای می‌شود تا توماس همراه با دو دوست دیگر خود به‌نام‌های جونیور پولتکین و ویکتور جوزف، گروه موسیقی راکی را با نام کایوت اسپرینگز تشکیل ‌می‌دهند. آنها برآنند تا درد و رنجی که در طول تاریخ پرفرازونشیب بومیان بر آنها رفته را به موسیقی بدل کنند».

[ ۱۳٩٥/۸/٢٩ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سادات حسینی خواه هستم.این وبلاگ حاوی آخرین اخبار، داستانها،اشعار و مطالب جدید و ترجمه شده خودم از زبانهای آلمانی ، انگلیسی و اسپانیایی است که اغلب برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه شده اند، گاهی نیز در این وبلاگ به یادداشتها و گزارشهایی از مباحث گوناگون پرداخته می شود
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب

  • خوشنویسان | الگوریتم